به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق غیور تن به نصیحت کجا دهد

طوفان عنان کجا به کف ناخدا دهد

در زیر تیغ هر که سری باز کرده است

مشکل که تن به سایه بال هما دهد

یک عمر در فراق تو خون خورده ایم ما

یک روز وصل داد دل ما کجا دهد

از بوسه آنچه می دهی ای سنگدل به من

حاشا که هیچ سفله به دست گدا دهد

در عهد ما که قحط نسیم مروت است

جز آه کیست خانه دل ما را صفا دهد

چون دانه هر که سر بدر آرد ز جیب خاک

باید که تن به گردش نه آسیا دهد

چون گل بساط پهن نمودن ز سادگی است

در گلشنی که غنچه صدای درا دهد

ترک اراده کن سبکبار می شود

آهن چو تن به جذبه آهن ربا دهد

با فقر خوش برآی که این لذت آفرین

شیرینی شکر به نی بوریا دهد

کام نهنگ وشیر بود مهد راحتش

آزاده ای که تن به مقام رضا دهد

صائب ز دست وپا بگذر در طریق عشق

تا بال وپر ترا عوض دست وپا دهد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

در دل کسی که راه هوا وهوس دهد

آیینه را به دست پریشان نفس دهد

تاوان عمر رفته ز گردون توان گرفت

گر آب رفته ریگ روان بازپس دهد

غافل ز حال گوشه نشینان کجا شود

آن کس که آب ودانه به مرغ قفس دهد

از غفلت است ریشه دواندن به مغز خاک

در گلشنی که غنچه صدای جرس دهد

ای غیر، عرض داغ به روشندلان مده

کاین قلب اگر به کور دهی باز پس دهد

از جسم نیست ذوق سفر جان خسته را

چون مرغ پر شکسته که تن در قفس دهد

صائب کشیده دار سگ نفس را عنان

این گرگ را برای چه عاقل مرس دهد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

گل داده هرزه نالی چمن دهد

گوش گران سزای لب پر سخن دهد

برگ خزان رسیده شمارد سهیل را

لعلش که گوشمال عقیق یمن دهد

دریا شهید عشق ترا شستشو نداد

شبنم چه داد لاله خونین کفن دهد

آتش غلط نکرد که کار سپند ساخت

تا کی به ناله دردسر انجمن دهد

نگذارم آفتاب برد شبنمی ز باغ

گر بلبل اختیار گلستان به من دهد

یک داغ چون کند به دل لخت لخت ما

یک شمع چو فروغ به صد انجمن دهد

صائب به ذوق این غزل تازه، عندلیب

صد بوسه رونما، ز گل ویاسمن دهد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

برقم ز خرمن از دل بیتاب می جهد

نبضم ز تاب دردچو سیماب می جهد

آرام رابه خواب نبیند، به مرگ هم

طفلی که از خروش من از خواب می جهد

پهلو ز بوریای قناعت تهی مکن

برق از سحاب بستر سنجاب می جهد

بازآکز انتظار تو هر شب هزار بار

چشم امیدواریم از خواب می جهد

صائب رضا به حادثه آسمان بده

این خار کی ز آفت سیلاب می جهد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود

در بر گریز نکهت گلزار نشنود

آگه ز شیوه غلط انداز حسن نیست

از منع هر که مژده دیدار نشنود

هر خسته ای که چاشنی درد یافته است

می نالد آنچنان که پرستار نشنود

باریک تاچو رشته نگردد خداشناس

ذکر خفی ز حلقه زنار نشنود

دارد زکام هر که ز چشم سفید خویش

بی پرده بوی پیرهن یار نشنود

از خلق خویش نهفته شود عیب آدمی

کس بوی خون ز نافه تاتار نشنود

آوازه سخن ز محرک شود بلند

بی زخمه نغمه هیچ کس از تار نشنود

صائب ز پوست غنچه نیاید برون چوگل

تا ناله ای ز مرغ گرفتار نشنود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

کی یاد زلفش از دل بی کینه می رود

از یاد طفل کی شب آدینه می رود

دارد هنوز شرم حضور مرا نگاه

پنهان ز من به خانه آیینه می رود

هر چند بر رخش در دل باز می کنند

زاهد همان به مسجد آدینه می رود

عمری است تا چو نافه بریدم ازان غزال

خونم همان ز خرقه پشمینه می رود

مشتاق سینه های صبورست راز عشق

گوهر نفس گسسته به گنجینه می رود

نشنیده ای که می شکند سنگ سنگ را

از باده کهن غم دیرینه می رود

آهم به سینه سنگ زنان می دود برون

هر جا که حرف سینه بی کینه می رود

صائب شود به شبنم اگر داغ لاله محو

از باده نیز زنگ غم از سینه می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

سیر از رخ تو دیده به دیدن نمی شود

گل زین چمن تمام به چیدن نمی شود

در دل گره ز زلف تو داریم شکوه ها

کوتاه حرف ما به شنیدن نمی شود

از شرم خویش در پس دیوار مانده ایم

ورنه نقاب مانع دیدن نمی شود

از آب تلخ تازه شود داغ تشنگی

حرص شراب کم به کشیدن نمی شود

هر چند مادرست به اطفال مهربان

تحصیل شیر جز به مکیدن نمی شود

پیری قساوت از دل ظالم نمی برد

دل نرم تیغ را به خمیدن نمی شود

خم در خم سپهر، عبث آه کرده است

کم زور این کمان به کشیدن نمی شود

در گوهر لطیف بود آب بیقرار

حیرت حجاب اشک چکیدن نمی شود

در حسن نقش تن ندهد دل چو ساده شد

آیینه روشناس به دیدن نمی شود

صائب ز بس که محو شکر خواب غفلت است

بیدار چشم ما به پریدن نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود

از باغ خلد برگ ونوا کم نمی شود

موج از شکست روی نمی تابد از محیط

اخلاص ما به جور وجفا کم نمی شود

هر داغ حسرت تو کم از آفتاب نیست

عمر شب فراق چرا کم نمی شود

تا چون هدف ترا رگ گردن بجای هست

آمد شد خدنگ قضا کم نمی شود

قاصد تسلی دل عاشق نمی دهد

شوق حرم به قبله نما کم نمی شود

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت

اندوه روزی از دل ما کم نمی شود

بی آفتاب، صبح چه روشنگری کند

از نامه تیره روزی ما کم نمی شود

دندان به دل فشار، گر اهل سعادتی

بی استخوان غرور هما کم نمی شود

تیغ شهادت است دل گرم را علاج

این تشنگی به آب بقا کم نمی شود

سیری ز وصل نیست دل بیقرار را

از کاه، حرص کاهربا کم نمی شود

نتوان ز طبع شعله برون برد اشتها

تا زنده است، حرص گدا کم نمی شود

صائب هزار مرتبه کردیم امتحان

درد سخن به هیچ دوا کم نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

از خط گرفته آن مه تابان نمی شود

این مور بار دست سلیمان نمی شود

بر روی خویش تیغ چرا می کشی عبث

این دل سیه به تیغ مسلمان نمی شود

از ماهتاب خواب سبک می شود گران

موی سفید مانع عصیان نمی شود

سامان پذیر چون شود از تاج زرنگار

از داغ هر سری که به سامان نمی شود

آن را که دستگاه سخاوت بود وسیع

دلتنگ از فضولی مهمان نمی شود

این تنگیی که در دل من خانه کرده است

قانع ز من به چاک گریبان نمی شود

پروای حرف پوچ ندارند بیخودان

دست ز کار رفته مگس ران نمی شود

طوطی ز معنی سخن خویش غافل است

هر کس سخنورست سخندان نمی شود

هر دل که داغ حسن گلو سوز تشنگی است

منت پذیر چشمه حیوان نمی شود

با چار موجه مشت خسی چون طرف شود

صائب حریف شورش دوران نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

مژگان ز موج اشک گریزان نمی شود

جوهر ز آب تیغ پریشان نمی شود

خار طلب نمی کشد از پای جستجو

تا گرد بادمحو بیابان نمی شود

گردون به وادی غلطی افتاده است

این راه دور قطع به جولان نمی شود

چشم سیه دل تو قیامت شناس نیست

ورنه کدام روز که دیوان نمی شود

نتوان به آه لشکر غم را شکست داد

این ابر از نسیم پریشان نمی شود

پیوسته همچو خانه آیینه روشن است

کاشانه ای که مانع مهمان نمی شود

نتوان گره به اشک زدن راز عشق را

شبنم نقاب مهر درخشان نمی شود

مجنون عبث به دامن صحرا گریخته است

پوشیده این چراغ به دامان نمی شود

موری که روزی از قدم خویش می خورد

قانع به روی دست سلیمان نمی شود

چین در کمند زلف فکندن برای چیست

سنگ از فلاخن تو گریزان نمی شود

جان داد صبح بر سر یک خنده خنک

غافل همان ز خنده پشیمان نمی شود

در وادیی فتاده مرا کار در گره

کز زخم خار، آبله گریان نمی شود

غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار

پیوسته این ستاره نمایان نمی شود

صائب تلاش صحبت درمان زبی تهی است

ورنه کدام درد که درمان نمی شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018564
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث