به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از زیر خاک ناله مامی توان شنید

بیرون باغ نیز نوا می توان شنید

برگ خزان رسیده بود ترجمان باغ

از رنگ چهره حال مرا می توان شنید

باور که می کند که ازان چشم سرمه دار

آواز دور باش حیا می توان شنید

سینگین دلی وگرنه ز طرف کلاه خویش

آواز دل شکستن مامی توان شنید

هرچند بر دل تو گران است بوی گل

حرفی زما برای خدا می توان شنید

پیوسته است سلسله عاشقان به هم

از بلبلان ترانه مامی توان شنید

در جلوه گاه حسن تو از موجه سراب

جوش نشاط آب بقا می توان شنید

آرام نیست قافله ممکنات را

از ذره ذره بانگ درا می توان شنید

پرشور شد ز ناله یک دست من جهان

هرچند کز دو دست صدا می توان شنید

حال درون سوخته جانان شوق را

یک بار ای بهشت خدا می توان شنید

بوی بهشت را که زمین گیر محشرست

امروز در مقام رضا می توان شنید

از دست بازی مژه های دراز او

صائب صغیر تیر قضا می توان شنید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

تا کی درین جهان مکرر به سر کنید

خود را به یک پیاله جهان دگر کنید

چون تاک سر ز کوچه مستی برآورید

تا دست حلقه در کمر هر شجر کنید

هنگامه ای به خون دل آماده کرده ایم

معشوق بی تکلف ما را خبر کنید

نشنیده اید می شکند سنگ سنگ را

از سنگ بیشتر حذر از هم گهر کنید

خونریزتر ز تیغ بود نیش رگ شناس

از دوستان زیاده ز دشمن حذرکنید

دیدید پشت و روی ورقهای آسمان

یک بار هم در آینه دل نظر کنید

زان پیشتر که این قفس تنگ بشکند

اندیشه از شکستگی بال وپر کنید

راه نجات جز ره باریک شرع نیست

از ورطه صراط هم اینجا گذر کنید

تیز قضا ز جوشن تسلیم نگذرد

در زیر تیغ حادثه گردن سپر کنید

در وقت خویش لب بگشایید چون صدف

ز احسان ابر دامن خود پر گهر کنید

شب را تمام اگر نتوانید زنده داشت

چون غنچه روی دل به نسیم سحر کنید

چون حسن یاد بی سروپایان خودکند

زنهار یاد صائب بی پا وسر کنید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

هر پرده که از چهره مقصود برافتاد

شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد

چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویز

هر چند که ملک دل ما مختصر افتاد

آماده پیچ وخم بسیار شو ای دل

کز زلف مرا کار به موی کمرافتاد

کو حوصله دیدن و کو چشم تماشا

گیرم که نقاب از گل روی تو برافتاد

اندیشه معشوق نگهبان خیال است

عاشق نتواند به خیال دگر افتاد

با فیض سحرگاه دل تنگ چه سازد

رحم است به موری که به تنگ شکرافتاد

زاهد که گذشت از سر دنیا پی فردوس

مسکین ز هوایی به هوایی دگر افتاد

چون غنچه محال است که دلتنگ بماند

کار دل هرکس که به آه سحر افتاد

یکبارگی افتاد کلاه خرد از سر

روزی که به بالای تو ما را نظر افتاد

در غنچه دل خرده جان پرده نشین شد

در سینه زبس داغ تو بر یکدگر افتاد

از لذت دیدار خبردار نگردد

چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد

از سینه برآید دل پر آبله صائب

در بحر نماند چو صدف خوش گهر افتاد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

بر یاد عشق بار هوس می توان کشید

بر بوی گل درشتی خس می توان کشید

در تنگنای خاک همین گوشه دل است

امروز گوشه ای که نفس می توان کشید

رفتم به راه عشق به امید بازگشت

پنداشتم که پای به پس می توان کشید

ساقی کند مسلسل اگر دور جام را

خوش حلقه ها به گوش عسس می توان کشید

صیاد عشق اگر نگشاید در قفس

خود را ز بال خود به قفس می توان کشید

گر عشق کو تهی نکند خط باطلی

بر دفتر هوا و هوس می توان کشید

بی چشم زخم سایه تیغ شهادت است

جایی که زیر آب نفس می توان کشید

گر صادق است تشنگی عشق در جگر

بحر محیط را به نفس می توان کشید

مطلق عنان کند سفر آب موج را

در می کجا عنان هوس می توان کشید

صائب دماغ جاذبه گر نیست نارسا

بوی گل از شکاف قفس می توان کشید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

هر کس نوایی از من آتش زبان شنید

افسرده شد چو زمزمه بلبلان شنید

در پرده های گوش گل از ناز ره نیافت

فریاد من که گوش کر باغبان شنید

بر عاجزان دراز نسازد زبان چو تیر

پیش از هدف کسی که فغان از کمان شنید

در حیرتم که از چه به گل ماند پای سرو

زین نغمه های تر که ز آب روان شنید

خامی بود توقع روزی ز آسمان

کی زین تنور سرد کسی بوی نان شنید

دیوانه گر نگشت سرش داغ کردنی است

هر کس که وصف خوبی آن دلستان شنید

در هر دلی که حسن گلو سوز او گذشت

بوی کباب از نفسش می توان شنید

صائب گرفت گوشه ای از اهل روزگار

ازبس که ناشنیدنی از مردمان شنید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

با عشق انتقام توان ز آسمان کشید

نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید

دیگر چه لازم است که مشق جنون کند

دیوانه ای که خط به سواد جهان کشید

با خامشی بساز که تلخی نمی کشد

این شهد را کسی که به کام وزبان کشید

دیوان عاشقان به قیامت نمی کشد

خط انتقام ما ز رخ دلستان کشید

گرد کدورتی که ز اغیار داشتم

دیوار در میان من ودلستان کشید

شد کند از ملایمت من زبان خصم

دندان مار را به نمد می توان کشید

صائب بغیر گوشه دل نیست در جهان

امروز گوشه ای که نفس می توان کشید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

از نغمه پرده مطرب دستانسرا کشید

دام پری شکار به روی هوا کشد

هر جا که رفت داد گریبان به دست غم

از پای گل کسی که درین فصل پاکشید

سرو ترا ز سایه چکد آب زندگی

گر دید خضر هر که در این سایه واکشید

سیمای ما قلمرو نقش مراد شد

زان سیلی که عشق به رخسار ماکشید

در خنده ای که از ته دل نیست فیض نیست

بیهوده غنچه منت باد صبا کشید

در چشم بی نیازی ما کار میل کرد

گردون اگر به دیده ما توتیا کشید

آب حیات می خورد از چشمه سراب

تسلیم هر که رابه مقام رضاکشید

در آستین همت گردون جناب ماست

دستی که خط به صفحه بال هماکشید

آیینه اش ز زنگ کدورت نگشت صاف

چون خضر هر که منت آب بقا کشید

ما را به حرف آینه رویان درآورند

نتوان ز طوطیان به شکر حرف واکشید

صائب حلاوتی که من از فقر یافتم

ناز شکر توانی ز نی بوریا کشید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

صبح شکوفه از افق شاخ سر کشید

جوش بهار رشته ز عقد گهر کشید

تا پرده بر گرفت ز رخسار داغ من

خود را ز شرم لاله به کوه وکمر کشید

از وصل بهره توبه قدر حجاب توست

آن چید گل ز باغ که سر زیر پر کشید

گیرنده تر ز چنگل بازست خون من

نتوان به زور از رگ من نیشتر کشید

فردا سبکتر از پل محشر گذر کند

اینجا کسی که بار ستم بیشتر کشید

در وصل ازو توقع مکتوب می کنم

بیطاقتی مرا به دیار دگر کشید

میدان تیغ بازی برق است روزگار

بیچاره دانه ای که سر از خاک برکشید

از گوشمال حادثه محنت نمی کشد

در طفلی آن پسر که جفای پدر کشید

گوهر به سنگ وآب خضر را خاک داد

آن میفروش خام که می را به زر کشید

امید صائب از همه کس چون بریده شد

شمشیر آه را ز نیام جگر کشید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

پیرانه سر همای سعادت به من رسید

وقت زوال سایه دولت به من رسید

فردی نمانده بود ز مجموعه حواس

در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی

دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید

شد مهربان سپهر به من آخر حیات

در وقت صبح خواب فراغت به من رسید

صافی که بود قسمت یاران رفته شد

درد شرابخانه قسمت به من رسید

شد سینه چاک همچو صدف استخوان من

تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید

زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار

پنداشتم که صبح قیامت به من رسید

صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد

این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید

چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست

تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید

مجنون غبار دامن صحرای غیب بود

روزی که درد وداغ محبت به من رسید

از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان

تا گرد کاروان حلاوت به من رسید

هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت

یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید

این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک

صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید

بردند دیگران کف وعنبربه من رسید

مهر قبول بر ورق من زد آسمان

این داغ همچو لاله احمر به من رسید

هر نشأه ای که در جگر خم ذخیره داشت

یک کاسه کرد عشق چو ساغر به من رسید

روزی که شد محیط کرم آستین فشان

چندین هزار دامن گوهر به من رسید

در یوزه فروغ نکردم ز مهر وماه

این روشنی ز عالم دیگربه من رسید

عمری به شیشه کرد مرا خشکی خمار

تا ساغری ز باده احمربه من رسید

از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان

تا گردی از حلاوت شکر به من رسید

جان در تن شکار کند شست پاک من

فربه شد آن شکار که لاغر به من رسید

منت خدای را که سخنهای آبدار

صائب ز فیض ساقی کوثر به من رسید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5018931
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث