به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود

بلبل چو بیضه در بغل آشیان رود

مرغ ز دام جسته ز دل دانه می خورد

آدم دگر چرا به ریاض جنان رود

هر شاخ گل خدنگ به خون آب داده ای است

خونش به گردن است که در بوستان رود

خوش وقت بلبلی که در ایام نوبهار

از بیضه سر برآورد وپیش از خزان رود

زنگار خودپرستی از آیینه غرور

از خاکبوس درگه پیر مغان رود

نام ونشان حلال بر آن کس که در جهان

بی نام زندگی کند وبی نشان رود

بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است

ورنه چرا شمیم گل از گلستان رود

ایمن مشو ز فتنه آن خال دلفریب

کاین دزد خیره در نظر پاسبان رود

صائب به درگه که ازین آستان رود

باجبهه ای که داغ وفا خانه زاد اوست

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

چون غمزه تو بر سر بیداد می رود

آسایش از قلمرو ایجاد می رود

سرو از چمن برون به دل شاد می رود

آزاده هر که می زید آزاد می رود

دل چیست کز فشار محبت نگردد آب

اینجا سخن ز بیضه فولاد می رود

گردون ز سخت رویی ما تند و سرکش است

از کوهسار سیل به فریاد می رود

هر بلبلی که سر به ته بال خود کشید

پیوسته زیر چتر پریزاد می رود

حاجت به حلقه نیست در باز کرده را

صوفی عبث به حلقه ارشاد می رود

بر تاج دل منه که پر از باد نخوت است

بر تخت دل مبند که بر باد می رود

دربند چرخ نیست امید فراغ بال

جوهر کجا ز بیضه فولاد می رود

پیوند روح نگسلد از جسم زیر خاک

این دام کی ز خاطر صیاد می رود

صید رمیده ای که به وحشت گرفت انس

از یاد پیش دیده صیاد می رود

این می کشد مرا که ازین طرفه صیدگاه

کارم تمام ناشده جلاد می رود

در خاک تخم سوخته اش سبز می شود

از خرمنی که برق فنا شاد می رود

صائب خموش باش که آن ناخدای ترس

از داد بیش بر سر بیداد می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

زاهد به کعبه با سر و دستار می رود

این مست بین که روی به دیوار می رود

زان شاخ گل شکیب من زار می رود

زین دست وتازیانه دل از کار می رود

آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر

این اعتراض با دل بیدار می رود

منصور سر گذاشت درین راه، برنگشت

زاهد درین غم است که دستار می رود

در کاهش وجود به جان سعی می کند

چون خامه هر که از پی گفتار می رود

کاری به ذوق بوسه ربایی نمی رسد

دلهای شب نسیم به گلزار می رود

کار خوشی است شغل محبت ولی چه سود

کز حسن کار دست ودل از کار می رود

ترسانده است چشم ترا و هم بیجگر

ورنه برهنه گل به سر خار می رود

روشنگر وجود بود آرمیدگی

آیینه است آب چو هموار می رود

این آن غزل که مولوی روم گفته است

این نفس ناطقه پی گفتار می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

آزاده چون مسیح بر افلاک می رود

این منزل از کسی است که چالاک می رود

بیدرد را چو مار گزد سایه کمند

عاشق به چشم حلقه فتراک می رود

در مشرب پیاله کشان نیست سرکشی

بر هر طرف که می کشیش تاک می رود

بخت سیاه صیقل ارباب بینش است

از سیر گلخن آینه ها پاک می رود

راه ستمگران ز خس و خار پاک نسیت

آتش همیشه بر سر خاشاک می رود

ما را نظر یه جامه و دستار پاک نیست

اینجا سخن ز چشم ودل پاک می رود

بی پرده گردد آن که درد پرده کسان

نباش بی کفن به ته خاک می رود

صائب به خنده هر که درین باغ لب گشود

چون گل به خاک با دل صد چاک می رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

زین پیشتر متاع سخن رایگان نبود

گرد کسادی از پی این کاروان نبود

شعر بلند پا به سر عرش می نهاد

خورشید پایمال به هر آستان نبود

منقار بلند به شکر خنده باز بود

دشنام تلخ در دهن باغبان نبود

نازک شده است خاطر گل ورنه پیش ازین

در گوش باغ نغمه بلبل گران نبود

نام سرشک می برد وآه می کشد

چشمی که بی بدیهه اشک روان نبود

رندانه کرد عقل که از بزم زود رفت

مسکین حریف شیشه آتش زبان نبود

مرغ دل مرا به قفس ربط دیگرست

در قید بیضه بود که در آشیان نبود

از من مپرس لذت آغوش یار را

دستی که بود در کمرش در میان نبود

صائب چه خوب کرد کزاین ناکسان برید

سوداگر قلمرو سود و زیان نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود

بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود

از محفلی که آینه رو بر قفا رود

چشم و دل ندیده عشق کجا رود

عاشق ز مومیایی تدبیر فارغ است

در سوختن شکستگی از بوریا رود

هر کس کند نماز برای قبول خلق

بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود

حیرت بهم نمی خورد از نقش خوب وزشت

آیینه رو گشاده بود هر کجا رود

شبنم به آفتاب رسانید خویش را

دلهای آب گشته ما تا کجا رود

عام است فیض صحبت دلهای پاکباز

ز آیینه خانه هر که رود با صفا رود

دارد کسی که سر به ته بال خویشتن

هر کجا رود به سایه بال هما رود

سختی پذیر باش که گرددسفیدروی

هر دانه ای که در دهن آسیا رود

می نیست جوهری که نریزند زر بر او

قارون اگر به میکده آید گدا رود

دل چون ز جای رفت نیاید به جای خویش

این عضو رفته نیست که دیگر به جارود

در وادیی که رو به قفا قطع ره کنند

بینا کسی بود که در او با عصارود

صائب سخنوری که خیالش غریب شد

زیر فلک غریب بود هر کجا رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

هر کس که در نماز به روی و ریا رود

بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود

بر عشق رهروی که کند عقل اختیار

از خضر بگسلد ز پی نقش پا رود

تا باز می کنند نظر بسته می شود

از هر دری که اهل طلب بینوا رود

این قفل وا شود به کلید شکستگی

هردانه ای که نرم شد از آسیا رود

بینا کسی بود که نهد پا به احتیاط

در وادیی که کوردر او بی عصا رود

خواب غرور لازم ارباب دولت است

کی تیرگی ز سایه بال هما رود

بیرون نرفت سرمه به شستن ز چشم یار

دود از سیاه خانه لیلی کجا رود

نادان شود ز اهل بصیرت به خاکمال

کوتاه دیدگی اگر از توتیا رود

بی مغز را ز جای برد گفتگوی پوچ

کاه سبک عنان ز پی کهربا رود

هر کس هرآنچه یافته زین خاک یافته است

از آستان میکده صائب کجارود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

آن را که در جگر نفس آتشین بود

خورشید آسمان وچراغ زمین بود

چون ماه حسن ساخته بیش ازدوهفته نیست

مارا نظر به حسن خدا آفرین بود

معلوم شد زخواب گران گذشتگان

کآسودگی نهفته به زیر زمین بود

روزی به آبروی نیابند خاکیان

رزق تنور از قفس آتشین بود

چون آفتاب هر که ننازد به اعتبار

گر بر فلک رود نظرش بر زمین بود

آن خرمن گلی که نظر نیست محرمش

مپسند بی حجاب در آغوش زین بود

چون برق و باد دولت دنیا سبکروست

در دست دیو یک دو سه روزی نگین بود

گویند سنت است که در وقت احتضار

ذکر بلند ورد زبان حزین بود

چون ذکر را بلند نگوییم روز وشب

ماراکه هرنفس نفس واپسین بود

جان تازه شد ز روی عرقناک او مرا

باران نرم روزی مغز زمین بود

صائب صبور باش که تا یار خوشدل است

عاشق همیشه خسته و زار و حزین بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود

بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود

آسودگی به خواب نبیند تمام عمر

آن را که خار پیرهن از آرزو بود

هرکس زجود پیر خرابات آگه است

دستش همیشه در ته سر چون سبو بود

دست خود از غبار تعلق کسی که شست

جایز بود نمازش اگر بی وضوبود

رنگی که نیست عاریتی چون شراب لعل

درآفتاب زرد خزان سرخ روبود

گر خامه را کند دو زبان جای حرف نیست

چون کاغذ دورو طرف گفتگو بود

صائب کجا ز عالم بیرنگ بو برد

هر کس که قبله نظرش رنگ وبو بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

غیر از دل دو نیم که خندان چوپسته بود

بر هر دری که روی نهادیم بسته بود

قسمت نگر که طوطی بی طالع مرا

روی سخن به آینه زنگ بسته بود

قحط سخن نداشت مرا از سخن خموش

این رشته از گرانی گوهر گسسته بود

بخت سیاه پرده چشم حسود شد

این جغد در خرابه ماپی خجسته بود

دلها از آن مسخر من شد که همچو زلف

پرواز من همیشه به بال شکسته بود

دیوار شد میان من وآتش جحیم

گرد خجالتی که به رویم نشسته بود

روزی که بود دل ز کمر بستگان تو

از کهکشان سپهر میان رانبسته بود

صائب نباخت لنگر صبر از جفای چرخ

چون کوه زیر تیغ به تمکین نشسته بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019190
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث