به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بعد از فنا ز هستی ما شور شد بلند

از چوب دار رایت منصور شد بلند

نتوان به خاک خون مرا پایمال کرد

شور قیامت زلب گور شد بلند

در دور خط دهان توشیرین کلام شد

گرد شکر ز قافله مور شد بلند

از ترک خانمان به طلبکاری کلیم

دست نوازش شجر طور شد بلند

رازی که سر به مهر ادب بود عمرها

آخر ز کاسه سر منصور شد بلند

پروانه نجات به دست آورد چو شمع

دستی که در دل شب دیجور شد بلند

بلبل نبرد راه ز مستی به وصل گل

چندان که دست شاخ گل از دور شد بلند

فریاد از درازی شبهاست خسته را

از زلف ناله دل رنجور شد بلند

در دیده ستاره نمک ریخت خواب تلخ

از خنده نهان که این شور شد بلند

در هیچ تربتی نبود شمع خانه زاد

از خاک کشتگان تو این نور شد بلند

آزار خلق اگر نبود برق خانمان

آتش چرا ز خانه زنبور شد بلند

چون زلفهای عاریه کوتاه گرد نیست

هر همتی که از می انگور شد بلند

گلبانگ عشق پرده نشین بود سالها

از صائب این ترانه مستور شدبلند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

شد چون هدف سر که درین خاکدان بلند

کز شش جهت نگشت صدای کمان بلند

افکند دور ناله ز آتش سپند را

زنهار چون سپند نسازی فغان بلند

همت بلند دار که آسیب کم رسد

آن را که چون عقاب بود آشیان بلند

زان پیشتر که کعبه شود بوسه گاه خلق

گلبانگ بوسه بود ازان آستان بلند

ابرو کشیده ومژه شوخ ونگه رسا

ناوک بلند ودست بلندوکمان بلند

یکباره بستن در انصاف خوب نیست

دیوار باغ را مکن ای باغبان بلند

لاف کرم نتیجه پستی همت است

از دست کوته است که باشد زبان بلند

امروز نیست داغ جنون پرده سوز عقل

پیوسته بود آتش این کاروان بلند

چون لاله داغدار شد پرده های گوش

هر جا شود ز خامه صائب فغان بلند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

چون موج پشت دست به آب بقا زنند

دور قدح به مرکز ما می شود تمام

در محفلی که ساغر مرد آزما زنند

هر قطره ایش پرده خواب دگر شود

بر روی بخت خفته گر آب بقا زنند

قرصی اگر به سفره روشندلان بود

ذرات را ز پرتو همت صلا زنند

سنگ ملامتی که به روشندلان رسد

گیرند از هوا در صلح وصفا زنند

جمعی که روی تلخ کنند از قضای حق

غافل که زهر بر دم تیغ قضا زنند

داریم نامه ای ز دل خود سیاهتر

مهر قبول بر ورق ما کجا زنند

صائب به شیشه خانه دل سنگ می زنند

آنان که حرف سخت به روی گدا زنند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

مهر لب مرا می منصور نشکند

زنجیر موج باده پر زور نشکند

از درد عشق چون دل رنجور نشکند

چون زیر کوه قاف پر مور نشکند

از کاسه سر نگون دگران فیض می برند

هرگز خمار نرگس مخمور نشکند

پا چون شراب بر سر مستان نمی نهد

در زیر پا سری که چو انگور نشکند

عاجز نواز باش که در دیده هاشکر

شیرین ازان بود که دل مور نشکند

مرهم چه می کند به دل داغدار ما

این تب ز سردمهری کافور نشکند

آتش ز چوب خشک سرافراز می شود

از دار پشت رایت منصور نشکند

بی مرکزست دایره عیش ناتمام

شان عسل حقارت زنبور نشکند

چون تر شود ز آب گره سختترشود

مهر حجاب را می پر زور نشکند

لاف بزرگی از تو پسندیده است اگر

بر یکدگر ترا دهن گور نشکند

چرخ نشاط کاسه سایل نمی زند

تا سنگ فتنه کاسه فغفور نشکند

آزاده آن رونده که با کوههای درد

در زیر پای او کمر مور نشکند

ما می ز کاسه سر منصور خورده ایم

صائب خمار ما می انگور نشکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

از پختگی است گر نشد آواز ما بلند

کی از سپند سوخته گردد صدا بلند

از هر دوکون همت والای ما گذشت

تا گرد این خدنگ شود از کجا بلند

معراج اعتبار به قدر فتادگی است

از سایه است رتبه بال هما بلند

تختش بود چو کشتی نوح ایمن از خطر

شد پایه شهی که ز دست دعا بلند

همواره می شود به نظر باز کردنی

قصری که چون حباب شود از هوا بلند

رحمی به خاکساری ما هیچ کس نکرد

تا همچو گردباد نشد گرد ما بلند

رعناترست یک سر وگردن ز آفتاب

هر سر که شد ز سجده آن خاک پابلند

سنگین نمی شود اینهمه خواب ستمگران

می شد گر از شکستن دلها صدابلند

درویش هم شکایت از ایام می کند

از خاک نرم اگر شود آواز پابلند

امیدها به عاقبت عمر داشتم

غافل که دست حرص شود از عصا بلند

از دود شد به دیده آتش جهان سیاه

اینش سزا که کرد سر ناسزا بلند

دلهای گرم سلسله جنبان گفتگوست

بی آتش از سپند نگردد صدا بلند

از جوهری نگین به نگین دان شود سوار

از آشنا شود سخن آشنا بلند

فریاد می کند سخنان بلندما

آوازه ما اگر نشود از حیا بلند

از بس رمیده است ز همصحبتان دلم

بیرون روم ز خود چو شد آواز پابلند

احسان بی سوال زبان بند خواهش است

از دست کوته است زبان گدا بلند

بلبل به زیر بال خموشی کشید سر

صائب به گلشنی که شد آواز ما بلند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

الفت به عاشقان سگ آن کو نمی کند

وحشت رم از طبیعت آهو نمی کند

از پاکدامنان نکند حسن اجتناب

گل با صبا مضایقه در بو نمی کند

از سینه هر دلی به بوی تو شد جدا

چون نافه بازگشت به آهو نمی کند

سنگ و گهر یکی است به چشم خداشناس

میزان عدل میل به یک سو نمی کند

در تیغ نیست جوهر اقبال مردمی

کاری که چشم می کند ابرو نمی کند

اقبال روزگار به بخت است و اتفاق

دولت به التماس به کس رو نمی کند

آبش چو نخل بادیه از ابر می رسد

هر کس که التفات به هر جو نمی کند

آب روان به قوت سر چشمه می رود

سالک به پای خویش تکاپو نمی کند

صائب چو حسن قدرت خود را کند عیان

شمشیر کار جنبش ابرو نمی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

آفت ز خودپسند جدایی نمی کند

خلوت علاج زهد ریایی نمی کند

مانع نمی شود ز سفر سیل را حباب

سالک حذر ز آبله پایی نمی کند

هر کس که دید داغ کلف بر جبین ماه

از آفتاب نور گدایی نمی کند

آزادگان ز شکر و شکایت منزهند

عاشق ز درد چهره حنایی نمی کند

بارست همچو ناخنه بر چشم اهل دید

هر ناخنی که عقده گشایی نمی کند

قارون به زیر خاک همان در ترددست

حرص زر از بخیل جدایی نمی کند

گوش سخن پذیر طلب کن که عندلیب

در برگریز نغمه سرایی نمی کند

بر مرغ پر شکسته قفس باغ دلگشاست

جان از بدن ز عجز جدایی نمی کند

صد رخنه در حصار تن افتاد چون قفس

غافل هنوز فکر رهایی نمی کند

هر چند نسبت تو به طوبی است نارسا

زین بیشتر خیال رسایی نمی کند

مزدور کارخانه ابلیس می شود

بی حاصلی که کار خدایی نمی کند

با صد دلیل مرکز پرگار حیرت است

آن را که شوق راهنمایی نمی کند

از آفت است کوتهی بال و پر حصار

شهباز قصد مرغ سرایی نمی کند

تا پنبه اش به لب نگذارند چون جرس

بی مغز ترک هرزه درایی نمی کند

شد بوته گداز تمامی هلال را

الماس کار نان گدایی نمی کند

نور کلام صدق جهانگیر می شود

در پرده صبح چهره گشایی نمی کند

صائب اگر چه در قفس آهنین فتد

از خود گسسته فکر رهایی نمی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

در موج خیز غم دل آزاد نشکند

جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند

تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست

از کوه قاف بال پریزاد نشکند

تا می توان شکست پرو بال خویش را

مرغ اسیر ما دل صیاد نشکند

گو تخته کن دکان که سرآمد نمی شود

طفلی که تخته بر سر استاد نشکند

این می کشد مرا که مبادا ز لاغری

خونم خمار خنجر جلاد نشکند

گودم مزن ز خشکی سودا که ناقص است

در هر رگی که نشتر فصاد نشکند

این دامنی که زد به کمر کوه بیستون

سخت است تیشه بر سر فرهاد نشکند

بر سرکشی مناز که سروی درین چمن

قامت نکرد راست که آزاد نشکند

دستی نشد دراز بر این گرد خوان که نی

در ناخنش قلمرو ایجاد نشکند

کام از جهان مجو که درین صید گاه نیست

مرغی که بیضه بر سر صیاد نشکند

ایمن نیم ز تنگی دل بر خیال او

از شیشه گر چه بال پریزاد نشکند

صائب جهان فروز نگردد چو آفتاب

رنگی که از تپانچه استاد نشکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

عاشق حذر ز دیده اختر نمی کند

از آتش احتراز سمندر نمی کند

عارف ز شاهدان مجازست بی نیاز

دریاکش التفات به ساغر نمی کند

نتوان فریفت تشنه دیدار را به آب

عاشق نظر به چشمه کوثر نمی کند

داغی که هست در جگر قدردان عشق

با آفتاب وماه برابر نمی کند

نقصان کمال می شود از کیمیای خلق

خامی خلل به قیمت عنبرنمی کند

چون تیرگی نمی رود از داغ لاله زار

دل را سیاه اگر می احمر نمی کند

آن را که همچو برق بود تیغ آتشین

اندیشه از سیاهی لشکر نمی کند

با یک دل این فغان که من زار می کنم

با صد دل شکسته صنوبر نمی کند

در کندن بنای گرانسنگ ظالمان

سیلاب کار یک مژه تر نمی کند

بر سنگ آبگینه خود تا نمی زند

لب تر ز آب خضر سکندر نمی کند

از آه روشنایی دل بیش می شود

اندیشه این چراغ ز صرصر نمی کند

سخت است پاک ساختن دل ز آرزو

صیقل علاج ریشه جوهر نمی کند

صائب به روی هر که در دل گشوده شد

چشم امید حلقه هر در نمی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:57 AM

هر چند یار ما همه جا جلوه می کند

نتوان دلیر گفت کجا جلوه می کند

احول مشو که سرو قبا پوش او یکی است

هر چند در هزار قبا جلوه می کند

آن یار خانگی که دل از ما ربوده است

در خانه است و در همه جا جلوه می کند

گردی ز آفرینش عالم پدید نیست

در عالمی که دلبر ما جلوه می کند

بر هر دلی که می گذرد آب می شود

از بس ز روی شرم و حیا جلوه می کند

باور که می کند که ز یک بحر بیکنار

موج سراب وآب بقا جلوه می کند

روشنترست راه حقیقت ز آفتاب

این راه همچو راهنما جلوه می کند

آسودگی مجو ز دل بیقرار عشق

تا قبله هست قبله نما جلوه می کند

آزاده ای که سر به ته بال خویش برد

پیوسته زیر بال هما جلوه می کند

نادان که از قضای خدا می کند حذر

غافل که رو به تیر قضا جلوه می کند

چون موجه سراب درین دشت پر فریب

چندین هزار دام بلا جلوه می کند

صائب ز بس لطیف فتاده است آن نگار

ظاهر نمی شود که کجا جلوه می کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:56 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019391
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث