به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عیش جهان به رند می آشام داده اند

خط مسلمی به لب جام داده اند

از بر گریز حادثه ریزند گل به جیب

آزادگان که ترک سرانجام داده اند

آسودگی ز خاطر نام آوران مجو

کاین منزلت به مردم گمنام داده اند

جمعی که حلقه بر در ابرام می زنند

با خود قرار تلخی دشنام داده اند

از جستجوی رزق چه آسوده خاطرست

آن را که دانه از گره دام داده اند

مالیده اند بر لب خود خاک عاشقان

از دور بوسه گر به لب بام داده اند

ترسم ز بوسه لب ساقی کنند کم

بوسی که میکشان به لب جام داده اند

هرگز نصیب بوسه ربایان نگشته است

ما را حلاوتی که ز پیغام داده اند

عذرم بجاست پخته اگر دیر می شوم

شیر مرا ز صبح ازل خام داده اند

نقصان نکرده است کسی از ملایمت

قند از زبان چرب به بادام داده اند

تیغ فسان کشیده میدان جراتند

آنها که تن به سختی ایام داده اند

از خود گسستگان ز جان دست شسته را

در راه سیل لنگر آرام داده اند

جمعی که دیده اند سرانجام بیخودی

نقد حیات خویش به یک جام داده اند

پر سر کشی مکن که ز آغوش فاخته است

هر سرو را که در چمن اندام داده اند

از شوق کعبه چشم تو کرده اند اگر سفید

منشین ز پا که جامه احرام داده اند

صائب چه فارغند ز اندیشه حساب

جمعی که کار آخرت انجام داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند

شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند

رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است

این اعتبار مفت به عنبر نداده اند

بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی

درویش را که نعمت دیگر نداده اند

از بر گریز حادثه آزاد کرده اند

هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند

نومید نیستم ز ترازوی عدل حق

زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند

داغ توانگری به جبینشان کشیده اند

آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند

روشندلان به خرمن خود برق گشته اند

فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند

آراسته است روی زمین را به عدل و داد

آیینه را عبث به سکندر نداده اند

دم را شمرده ساز که مردان خود حساب

دامن به دست پرسش محشر نداده اند

صائب به خواب امن زایام صلح کن

کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

جمعی که بار درد تو بر دل نهاده اند

چون راه سر به دامن منزل نهاده اند

در دامن مراد دو عالم نمی زنند

دستی که عاشقان تو بر دل نهاده اند

پاکند ازان ز عیب نکویان که پیش رو

چندین هزار آینه دل نهاده اند

این خواب راحتی که به درویش داده اند

با تاج وتخت شاه مقابل نهاده اند

جمعی که واقفند ز خوی تو همچو شمع

از سر گذشته پای به محفل نهاده اند

عذر به خون تپیدن خود کشتگان عشق

برگردن مروت قاتل نهاده اند

رم می کند ز سایه دیوانه کوه غم

این بار را به مردم عاقل نهاده اند

سیر بهشت در گره غنچه می کنند

آنان که دل به عقده مشکل نهاده اند

بر جبهه منور خورشید داغ عشق

مهر نبوتی است که بر گل نهاده اند

از ملک بی نشان به فلاخن نهد ترا

سنگی که در ره تو ز منزل نهاده اند

حال گهر مپرس که از گوش ماهیان

مهر سکوت بر لب ساحل نهاده اند

چون ناله جرس تهی از خویش گشتگان

گستاخ رو به دامن محمل نهاده اند

صائب اسیر کشمکش عقل گشته اند

جمعی که پا برون ز سلاسل نهاده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

آنان که دل به عقل خدا دور داده اند

مغز سر همای به عصفور داده اند

ما را چه اختیار که ضبط نگه کنیم

سر رشته نظاره به منظور داده اند

زان باده ای که میکده پرداز آن منم

ته جرعه ای به انجمن طور داده اند

در دشت عشق ملک سلیمان عقل را

رندان باد دست به یک مور داده اند

با چرخ پرستاره چه سازم کجا روم

عریان سرم به خانه زنبور داده اند

در کعبه یقین نرسیده است هیچ کس

هر کس نشان آتشی از دور داده اند

با خون دل بساز که در خاکدان دهر

خط مسلمی به لب گور داده اند

چشم ترا ز میکده قسمت ازل

نزدیکی دل ونگه دور داده اند

این کارخانه را دل ما می برد به راه

زنجیر فیل را به کف مور داده اند

نتوان به اوج فکر رسیدن به بال سعی

این منزلت به صائب پر شور داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

هوش از نظر به نرگس مستم گرفته اند

چون ساغر اختیار ز دستم گرفته اند

مهر خموشیم که ز آیینه طلعتان

چندین تهیه بهر شکستم گرفته اند

در دل نهان چگونه کنم داغ عشق را

صد بار بیش برگه ز دستم گرفته اند

دیوار پست را خطر از موج فتنه نیست

زان مانده ام به جای که پستم گرفته اند

آن گوهرم که آبله سان اهل روزگار

بر روی دست بهر شکستم گرفته اند

چون تاک حفظ گریه مستانه چون کنم

دست سبوی باده ز دستم گرفته اند

خورشید پیش پای نبیند ز تیرگی

در کوچه ای که شمع ز دستم گرفته اند

نه توبه بهارم و نه چهره خزان

چون در میان برای شکستم گرفته اند

صائب جواب آن غزل کاظماست این

داغم ازین که شیشه ز دستم گرفته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند

در رابه روی دولت بیدار بسته اند

آن غافلان که تن به شکر خواب داده اند

عشاق در بهشت برین وا نمی کنند

چشمی کز آفتاب رخت آب داده اند

یک قطره از محیط پر از شور اشک ماست

این بیقراریی که به سیماب داده اند

تا داده اندراه به دریا مرا چو سیل

بسیار گوشمال زسیلاب داده اند

مشاطگان ز سرمه دنباله دارچشم

در دست مست تیغ سیه تاب داده اند

چون آب شور تشنگی افزاست زخم او

تیغ ترا مگر به نمک آب داده اند

حق را ز غیر دل طلب انها که می کنند

در عین کعبه پشت به محراب داده اند

عالم سیه به دیده اش از داغ کرده اند

تا یک قدح به لاله می ناب داده اند

صائب نظر به روی مسبب چسان کنند

جمعی که دل به عالم اسباب داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند

چون نقطه اختیار به پرگار داده اند

تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند

چون گل هزار بوسه به هر خارداده اند

آشفتگان مقید شیرازه نیستند

ترک ردا وسبحه و زنار داده اند

چون مار کرده اند مرا تا کلید گنج

از زهر صد پیاله سرشار داده اند

صد بار غوطه در جگر شعله خورده ام

تا چون شرر مرا دل بیدار داده اند

مردان ز حمله فلک ازجا نمی روند

کز جان سخت پشت به کهسار داده اند

دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کنند

جمعی که دل به لعل لب یار داده اند

زان باده ای که میکده پرداز آن منم

ته جرعه ای به نرگس بیمار داده اند

این زاهدان خشک اگر مرده نیستند

چون تن به زیر گنبد دستار داده اند

صائب ز روی صبح گشایش طمع مدار

کاین فیض را به زلف شب تار داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

مردان ز جان خویش نه آسان گذشته اند

خون خورده اند تا ز سر جان گذشته اند

گردیده است آب دل رهروان عشق

تا از پل شکسته امکان گذشته اند

فردای باز خواست چه آسوده خاطرند

امروز آن کسان که ز سامان گذشته اند

از صدر تا رسند بزرگان به آستان

از عالم آستانه نشینان گذشته اند

پروانه حلاوت افکار صائبند

آن طوطیان که از شکرستان گذشته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند

بی انتظاردامن محشر گرفته اند

جمعی که برده اند سر خود به زیر بال

نه بیضه فلک به ته پر گرفته اند

یک جا قرار دولت دنیا نمی کند

آب حیات را ز سکندر گرفته اند

پیش کسی دراز نسازند میکشان

دستی که چون سبو به ته سر گرفته اند

یکرنگ گل شده است زبس عندلیب من

از بال من گلاب مکرر گرفته اند

چون مرغ پربریده ز پروانه مانده است

تا نامه مرا ز کبوتر گرفته اند

چون شمع بارها زسر خود گذشتگان

در زیر تیغ زندگی از سر گرفته اند

ارباب درد از پی سامان اشک و آه

آتش ز سنگ و آب ز گوهر گرفته اند

صائب جماعتی که ز می دست شسته اند

ساغر زدست ساقی کوثر گرفته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

روی ترا به آتش دلها برشته اند

لعل ترا به خون جگر ها سرشته اند

ای شاخ گل ببال که در مزرع وجود

چون خال دلفریب تو تخمی نکشته اند

ظاهر نمی شود که چه مضمون دلکش است

هر چند خط سبز ترا خوش نوشته اند

دل را به آب دیده خونبار تازه دار

کاین دانه را به زحمت بسیارکشته اند

از کجروی عنان نگه را کشیده دار

کاین تار را به دقت بسیار رشته اند

اوراق چرخ زیر وزبر گشته سالها

تا نسخه وجود تو بیرون نوشته اند

نان تو چون فطیر بماند در این تنور

با دست خود خمیر تو در هم سرشته اند

از دودش آفتاب قیامت زبانه ای است

در آتشی که دانه ما را برشته اند

جمعی که سایه بر سر افتادگان کنند

درسایه حمایت بال فرشته اند

ایمن مشو که نیست مگر بهرامتحان

صائب اگر عنان تو از دست هشته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:19 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020051
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث