به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از کوچه ای که آن گل بی خار بگذرد

موج لطافت از سر دیوار بگذرد

تا حشر جای سبزه برآید ز بان شکر

بر هر زمین که سرو تو یک بار بگذرد

خاری است خار عشق که بی دست وپا شود

آتش اگر ز سایه آن خار بگذرد

مژگان وچشم عاشق دیرینه همند

چون می شود که آبله از خار بگذرد

ای کارساز خلق به فریاد من برس

زان پیشتر که کار من از کار بگذرد

از سرگذشته اندکریمان و این زمان

کو سرگذشته ای که زدستار بگذرد

چند از خیال گنج که خاکش به فرق باد

عمرم به تلخی دهن مار بگذرد

قطع نظر ز نعمت فردوس مشکل است

صائب چسان ز لذت دیدار بگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

زان قامت بلند نظر باز نگذرد

زین سرو هیچ مرغ به پرواز نگذرد

هنگامه سخن به سخن گرم می شود

صاحب سخن ز چشم سخنسار نگذرد

اشک از غبار خاطر من ره برون نبرد

زین گرد سیل خانه برانداز نگذرد

از سیر لاله زار زند نعل واژگون

برخاک کشتگان اگر از ناز نگذرد

در سینه من است ازان کبک خوشخرام

کوهی کز آن عقاب به پرواز نگذرد

صائب ز عجز نیست ز راه مروت است

فریاد من اگر ز هم آواز نگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

آن راکه چشم مست تو بی اختیارکرد

آسوده اش ز پرسش روز شمار کرد

رحمی نکرد بر جگر آتشین ما

مشاطه ای که لعل ترا آبدار کرد

یارب چها کند به دل بیقرار ما

حسنی که آب آینه را بیقرار کرد

نگذاشت چشم باز کند دل غبار خط

این گرد شوخ چشم چه با این سوار کرد

از دل مپیچ روی که شکرشکن نشد

هر طوطیی که پشت برآیینه دار کرد

بی انتظار دامن خورشید را گرفت

چون شبنم آن که آینه را بی غبار کرد

ای غنچه لب ز پرده برون آ که در چمن

گل چشم انتظار ز شبنم چهار کرد

شد پیکرم نشان خدنگش پس از هلاک

این مشت استخوان چه همایی شکار کرد

در کام شیر بستر راحت فکنده است

هرکس که خواب امن درین روزگار کرد

اطعام رزق روح وطعام است رزق تن

خوش وقت آن که روزی روح اختیار کرد

عیسی همین به چرخ چهارم نرفته است

بسیار ازین پیاده تجرد سوار کرد

این آن غزل که سعدی شیراز گفته است

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

راهی که مرغ عقل به یک سال می پرد

در یک نفس جنون سبکبال می پرد

چشم گرسنه را نکند سیر جمع مال

در خرمن است ودیده غربال می پرد

حرصش فزون ز خاک شود همچو چشم دام

چشم ندیده ای که پی مال می پرد

دولت ز آستان فنا جو که این هما

از سرگذشتگان را دنبال می پرد

بگذر ز آرزو که به جایی نمی رسد

چندان که دل به شهپر آمال می پرد

زین آتشی که در جگر تشنه من است

همچو سپند عقده تبخال می پرد

در مطلب بلند به همت توان رسید

عنقا به کوه قاف به این بال می پرد

ایام عمر زود به انجام می رسد

زینسان که ماه می رود وسال می پرد

پامال کرد اگر چه مرا جلوه های او

گوشم همان به نغمه خلخال می پرد

غافل مشو ز آه ضعیفان کز این نسیم

افسر ز فرق دولت واقبال می پرد

صائب چو یاد گردش آن چشم می کنم

هوش از سرم چو مرغ سبکبال می پرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

از چشم ودل کی آن گل سیراب بگذرد

خودبین کجا ز آینه وآب بگذرد

در سینه های صاف نگیرد قرار دل

زود از بساط آینه سیماب بگذرد

چون آب شور کام جهان تشنگی فزاست

سیراب تشنه ای که ازین آب بگذرد

در جوی شیر کاسه به خون جگر زند

از می کسی که شب مهتاب بگذرد

ظلم است زندگانی روشندلان چو شمع

جایی بغیر گوشه محراب بگذرد

بر قرب دل مبند که با ربط آفتاب

در کان مدار لعل به خوناب بگذرد

پیری به صد شتاب جوانی ز من گذشت

پل را ندیده ام که ز سیلاب بگذرد

گیرنده است پنجه خونهای بیگناه

چون ناوک تو از دل بیتاب بگذرد

چو موسم شباب دم صبح شیب را

صائب روا مدار که در خواب بگذرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

چشم تو دل به شیوه پنهان نمی برد

دزدیده این متاع به دکان نمی برد

گر در گلوی خامه بریزند آب خضر

مکتوب اشتیاق به پایان نمی برد

شبنم کند به دامن پاکم چو گل نماز

بلبل چرا مرا به گلستان نمی برد

زین خنجری که برق تجلی فسان زده است

موسی اگر مسیح شود جان نمی برد

بیهوده حلقه بر در دل می زند نسیم

این غنچه ره به خنده چو پیکان نمی برد

پیچیده آه ودود زلیخا به باد مصر

زان بوی پیرهن سوی کنعان نمی برد

طومار زلف یار که عمرش دراز باد

دل را ز دست من به چه عنوان نمی برد

آن را که ذوق تنگدلی در بغل گرفت

لذت ز سیر چاک گریبان نمی برد

بی اختیار عشق به دل پای می نهد

سیل انتظار رخصت دربان نمی برد

ای بوسه لب بگز که هنوز از هجوم شرم

راهی به غنچه دهنش پان نمی برد

صائب سخن به بزم ظفرخان چه می بری

حکمت کسی به خطه یونان نمی برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

پروانه ای که گرد تو یک بار می پرد

از شاخسار شعله شرروار می پرد

ژولیده موی باش که سر می دهد به باد

هر کس به بال طره دستار می پرد

امروز نوبت جگر تشنه زخم کیست

کز شوق بوسه اش لب سوفار می پرد

تا در بغل کشد کمر نازک ترا

از شوق چشم حلقه زنار می پرد

کم ظرف تشنه حرکتهای ناقص است

چشم حباب از پی رفتار می پرد

بال تپش اگر دل پرخون بهم زند

رنگ بهانه جوی ز رخسار می پرد

از دستبرد سنگ حوادث چه غافل است

مرغی که شاخ شاخ به گلزار می پرد

برقطره ای ندوخته ام چشم چون حباب

موج دلم به ساغر سرشار می پرد

حسن غیور را ز نگهبان گریز نیست

چشم گل از پی مژه خار می پرد

صائب شراب شوق چنین گر اثر کند

مهر خموشی از لب اظهار می پرد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:21 PM

ز راه صلح مهیای جنگ می آید

ز مومیایی او کار سنک می آید

امید رحم بود کفر ازان خدا ناترس

که گر به کعبه رود از فرنگ می آید

ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شود

خیال یار هم از دل به تنگ می آید

غبار آه ز دل می شود بلند مرا

به شیشه دل هر کس که سنگ می آید

به چار بالش خاراست چون شرر جایم

ز بس که بر من از اطراف سنگ می آید

قد خمیده مرا شد به راه راست دلیل

به صیقل آینه بیرون ز رنگ می آید

چنان به عهد تو شد عام دردمندیها

که بوی درد ز داغ پلنگ می آید

خیال روی تو هم می رود ز دل بیرون

برون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید

ز آسمان مقوس ز بس کجی دیدم

کمان به دیده من چون خدنگ می آید

مگر که هست امید اجابتی صائب

که آه بر لب من بی درنگ می آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

سودا کدورت از دیوانه می برد

از تیغ برق زنگ سیه خانه می بردا

در هیچ جا غریب نباشد خداشناس

عارف حضور کعبه ز بتخانه می برد

مرغی که شد ز دام تو آزاد در بهشت

سر زیر بال خویش غریبانه می برد

در حشر از صراط سبکبار بگذرد

هر کس مرا به دوش به میخانه می برد

همکاسه هر که با فلک سفله می شود

در کام شیر دست دلیرانه می برد

نسبت کند دو رشته همتاب را یکی

دیوانه وحشت از دل دیوانه می برد

فانوس اگر چه پرده چشم است شمع را

غیرت به دور گردی پروانه می برد

آزاده ای که دردسر زندگی کشید

از تیغ نشأه لب پیمانه می برد

از رهبرست قافله اشک بی نیاز

این رشته ره به گوهر یکدانه می برد

سنگ نشان بود حرم کعبه شوق را

مجنون ز داغ فیض سیه خانه می برد

صائب دلم سیاه شد از روی گرم چرخ

شمع لئیم روشنی از خانه می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

هشیار را به مجلس مستان که می برد

از بهر عیب خویش نگهبان که می برد

چندین نگاه حسرت وخمیازه دریغ

از زخم وداغ من به نمکدان که می برد

چون دست جوهری شده پایم ز آبله

این مژده را به خار مغیلان که می برد

رنگ شکسته شیشه به رویم شکسته است

پیغام من به باده فروشان که می برد

چندین هزار قافله تا کعبه امید

غیر از جنون ز راه بیابان که می برد

ما را به کوچه غلط انداختن چرا

دل را بغیر زلف پریشان که می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021548
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث