به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد

شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد

حسن تو از دمیدن خط کامیاب شد

پیغمبر جمال تو صاحب کتاب شد

از شرم زلف وروی تو در ناف آهوان

صد بار مشک خون شد وخون مشک ناب شد

یک چشم خواب تلخ جهان در بساط داشت

آن هم نصیب دیده شور حباب شد

تا چهره تو در عرق شرم غوطه زد

هر آرزو که در دل من بود آب شد

آب حیات خضر گل آلود منت است

خوش وقت تشنه ای که دچار سراب شد

چون دید گل به دیده شبنم بقای عمر

در بوته گداز در آمد گلاب شد

از رفتن حباب چه پرواست بحر را

عشق ترا ازین چه که عالم خراب شد

صائب ز فیض جاذبه عشق عاقبت

با آفتاب ذره من همرکاب شد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

زین درد بی شمار که دل را نصیب شد

خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد

نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت

چشمی که آشنا به خط دلفریب شد

غیرت به بی نیازی من می برند خلق

تا درد بی دوای تو ما را نصیب شد

تیغ برهنه فلک از شرم غمزه ات

زندانی نیام چو تیغ خطیب شد

دلسرد کرد روی تو پروانه را زشمع

گل در زمان حسن تو بی عندلیب شد

چون شانه چاک شد دل شمشاد قامتان

روزی که سرو قامت او جامه زیب شد

گیرایی کمند پروبال جرات است

خال تو از دمیدن خط دلفریب شد

غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش

هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد

تا ذوق خاکبازی طفلانه یافتم

دیوار و در به تربیت من ادیب شد

ما از شکست گوهر خود داغ نیستیم

داغیم از این که گرد یتیمی غریب شد

غافل نشد دمی زنظر بازی خیال

صائب زوصل یار اگر بی نصیب شد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

تا گردباد آه به گردون نمی رسد

از گرد راه قاصد مجنون نمی رسد

هرجا دچار وصل شوی کام دل بکیر

هر روز نافه بر سر مجنون نمی رسد

هر مصرع بلند به عمری برابرست

زین بیشتر به مردم موزون نمی رسد

تا دختری ز سلسله تاک مانده است

وحدت سرای خم به فلاطون نمی رسد

صائب نمی کشم نفسی کز دیار عشق

صد درد نوبه سینه محزون نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

هرگز به چشم شوخی ابرو نمی رسد

پای به خواب رفته به آهو نمی رسد

با صد زبان چگونه شود یک زبان طرف

گفتار لب به چشم سخنگو نمی رسد

یک شب زیاده خوبی پا در رکاب نیست

هرگز هلال عید به ابرو نمی رسد

از موج حسن باده یکی می شود هزار

از خط کدورتی به لب او نمی رسد

دل می شود ز سایه آزادگان خنک

از سرو زحمتی به لب جو نمی رسد

سنجیده را سبک نکند حرف سخت خلق

از سنک خفتی به ترازو نمی رسد

باریک اگر ز فکرتواند شد آدمی

جام جهان نمای به زانو نمی رسد

دامان برق را نتواند گرفت ابر

در گرد عمر تن به تکاپو نمی رسد

پیری مرا زقید کشاکش خلاص کرد

زور از کمان حلقه به بازون می رسد

حاشا که سازم از ته دل خون خود حلال

چون جام تا لبم به لب او نمی رسد

فردوس هر گلی که رساند به خون دل

در رنگ و بو به آن گل خودرو نمی رسد

گرشانه خود از دل صد چاک من کنی

آشفتگی به زلف تو یک مو نمی رسد

دامان عمر رفته نمی آیدم به کف

تا دست من به آن خم گیسو نمی رسد

بیمار بیقرار خس و خار بسترست

از دل چه نیشها که به پهلو نمی رسد

صائب عیار خوبی نیکان گرفته ایم

حسنی به حسن خصلت نیکو نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

از خط صفای روی تو پادر رکاب شد

حسن ترا مقدمه پیچ و تاب شد

شب نیمه کرد زلف ز گرد سپاه خط

مژگان شوخ زیرو زبر زانقلاب شد

چون لاله در پیاله حسن تو خون گرم

از انقلاب دور قمر مشکناب شد

حسن ترا کشید به پای حساب خط

بگذر ز بیحساب که یوم الحساب شد

آن لعل آبدار که می می چکد ازو

بی آب تر ز رشته موج سراب شد

شدگرد خط عذار ترا بوته گداز

آن سیم خام از نفس گرم آب شد

آن روی آتشین که جهان را کباب داشت

از دود تلخ آن خط ظالم کباب شد

تنگ شکر که داشتی از طوطیان دریغ

آخر سپاه مور ازان کامیاب شد

روی تو همچو غنچه گل خرده ای که داشت

چندان نکرد صرف که خرج گلاب شد

خطی که بود نامه امید عاشقان

چون آیه عذاب ز رحمت حجاب شد

چشم تو از خرابی دلهای عاشقان

چندان نداشت دست که خودهم خراب شد

حسن ترا فکند خط از اوج اعتبار

چندان که در صفا طرف آفتاب شد

چون خط دمید بر خط فرمان نهاد سر

یک چند اگر چه زلف تو مالک رقاب شد

خط در مقام شرح برآمد رخ ترا

هر نقطه ای ز خال تو چندین کتاب شد

رویی که ذخیره می شد ازو چشم آفتاب

صائب سیاه روز چو پر غراب شد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد

آه من است در دل شبهای انتظار

طومار شکوه ای که به پایان نمی رسد

عاشق کجا وبوسه آن لعل آبدار

آب گهر به خار مغیلان نمی رسد

از جوش عاشقان نشود تنگ خلق عشق

تنگی ز کاروان به بیابان نمی رسد

کا مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق

این کشتی شکسته به طوفان نمی رسد

در کشوری که پاره دل خرج می شود

انگشتری به داد سلیمان نمی رسد

وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار

دایم نسیم مصر به کنعان نمی رسد

کوتاهی از من است نه از سرو ناز من

دست ز کار رفته به دامان نمی رسد

هرچند صبح عید ز دل زنگ می برد

صائب به فیض چاک گریبان نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

عمری گذشت ونامه جانان نمی رسد

دیری است پیک مصر به کنعان نمی رسد

چشمی به داغ لاله عبث سرخ کرده ایم

فیض سیاه کاسه به مهمان نمی رسد

دیروز سیل گریه ز طوفان گذشته بود

امروز پیک اشک به مژگان نمی رسد

در هیچ نشأه نیست که سیری نکرده ایم

کیفیتی به صحبت مستان نمی رسد

با آن که حق اوست ادا فهمی سخن

صائب به شعر همچو ظفرخان نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

شاهی به نشاه می احمر نمی رسد

تاج و نگین به شیشه وساغر نمی رسد

دست از سبب مدار که بی ابر نوبهار

یک قطره ازمحیط به گوهر نمی رسد

نتوان به دست وپازدن ازغم نجات یافت

دربحر بیکنارشناور نمی رسد

دارد اگر گشایشی از دامن شب است

دست شکایتی که به محشر نمی رسد

با حرص خواهشی است که چون یافت سلطنت

روی زمین به داد سکندر نمی رسد

تا چشم شور شمع بود در سرای تو

از غیب روشنایی دیگر نمی رسد

عارف زسیر چرخ ندارد شکایتی

از پیروان غبار به رهبر نمی رسد

غواص تا زسر نکند پای جستجو

گر آب می شود که به گوهر نمی رسد

عالم اگر پر از شکر وعود می شود

جز دود تلخ هیچ به مجمر نمی رسد

پیش از هدف همیشه کمان ناله می کند

باور مکن که غم به ستمگر نمی رسد

تعجیل تیغ یار بود در هلاک ما

حکم بیاضیی که به دفتر نمی رسد

برگ خزان رسیده ز آفت مسلم است

چشم بدان به چهره چون زرن می رسد

تنگی زرق لازم دلهای روشن است

یک قطره آب بیش به گوهرن می رسد

صائب فغان ما به ز فلکها گذشته است

فریاد این سپند به مجمر نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد

از بوی عود فیض به مجمرن می رسد

دلبر چنان خوش است که دل را کند کباب

آتش به داد عشق سمندرن می رسد

تا شمع در سرای حضور تو محرم است

از غیب روشنایی دیگ نمی رسد

حسن از نیازمندی عشاق فارغ است

تلخی ز عیش مور به شکر نمی رسد

جمعیت حواس بود مال اهل فقر

این منزلت به هیچ توانگر نمی رسد

صائب وصال خضر به بخت است واتفاق

آواره هر که گشت به رهبر نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد

یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد

زنهار محو شو که درین دشت راهرو

تا در ترد دست به منزل نمی رسد

موج از حقیقت دل دریاست بیخبر

در کنه ذات کس به دلایل نمی رسد

در اولین قدم پر جبریل عقل سوخت

هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد

عاشق به بال جاذبه پرواز می کند

بی موج کف به دامن ساحل نمی رسد

دلهای بیقرار تسلی پذیر نیست

این کاروان ریگ به ساحل نمی رسد

شبنم به آفتاب رسید از فروتنی

از عجز هیچ نقص به کامل نمی رسد

خالی نمی کند دل خود را ز دود آه

تا این سپند شوخ به محفل نمی رسد

از بس به خون من جگر تیغ تشنه است

رشحی ازان به دامن قاتل نمی رسد

رفتم که غوطه در صف مژگان او زنم

نشتر به داد آبله دل نمی رسد

صائب عبث غبار تو از جای خاسته است

دست کسی به دامن محمل نمی رسد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020901
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث