به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد

در گوش چرخ حلقه ز قد دوتا کشد

تا حفظ آبروی قناعت میسرست

خاکش به سر که منت آب بقا کشد

نتوان به پای سعی دویدن ز خویش

کو دست جذبه ای که گریبان ما کشد

ایمن مشو به پاک نهادی ز جور چرخ

چون دانه پاک شد تعب آسیا کشد

گشتیم گرد عالم ودر یک گل زمین

خاری نیافتیم که دامان ما کشد

داغم که خار خار طلب آفتاب را

چندان امان نداد که خاری ز پا کشد

صائب مقام امن درین روزگار نیست

خود را مگر کسی به حریم رضا کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

تا چند دل ترا به هوا وهوس کشد

چون عنکبوت دام به صید مگس کشد

بویی شنیده است ز گلزار اتحاد

هر بلبلی که ناز گل از خار وخس کشد

روشندلی است عاشق صادق که همچو صبح

در اولین نفس نفس باز پس کشد

فارغ ز انقلاب بهار وخزان شود

سرزیر بال هر که به کنج قفس کشد

غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار

کاین دزد خیره حلقه به گوش عسس کشد

چون بحر دست جذبه برآرد ز آستین

مقدور نیست سیل عنان باز پس کشد

در روز بازخواست بود نامه اش سفید

چون صبح اگر کسی به تامل نفس کشد

تاکی دل گسسته عنان را ز بی تهی

چون موجه سراب به هر سو هوس کشد

پیوند خام نیست ز خامان گسستنی

چون طفل دست از ثمر نیمرس کشد

بگشا نظر که خود بود اول شکار او

دامی که عنکبوت برای مگس کشد

شیرافکن است هرکه سگ نفس خویش را

در موسم شباب به قید مرس کشد

در اصفهان ز طبع روانی مدار چشم

در خاک سرمه خیز کسی چون نفس کشد

دریا کند چگونه نفس راست در حباب

صائب به زیر سقف فلک چون نفس کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد

در گوش بحر حلقه گرداب میکشد

گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم

صیاد من نهنگ به قلاب میکشد

دارد مگر امید اجابت دعای من

کامروز دل به گوشه محراب میکشد

نتوان حریف پاک بران زمانه شد

پرهیز ازان که دست ودهن آب میکشد

از عشق هر که را دل گرمی نداده اند

ناز سمور و قاقم و سنجاب میکشد

آن بسملم که از نگه عجز چشم من

خنجر زدست جرات قصاب میکشد

زاهد زآه ساخته خود تمام شب

داغ حبش به چهره محراب میکشد

غفلت بود نتیجه گفتارهای پوچ

افسانه عاقبت به شکر خواب می کشد

داغم که بیقراری این درد جانگداز

حرف شکایت از دل بیتاب می کشد

زین خاک سرمه خیز دل من سیاه شد

خاطر به سیر دامن سرخاب می کشد

صائب به بیقراری من گر نظر کند

حیرت عنان لرزش سیماب می کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

انگور ما رسید و به خم رفت وباده شد

شکر خدا که عقده مشکل گشاده شد

قدر سخن بجا چو بود بیش می شود

نازل شود بهای نگین چون پیاده شد

فرش است نور زنده دلی در سرای من

تا لوح من چو آینه از نقش ساده شد

دامن شود بر آتش یعقوب پیرهن

از نامه شوق من به عزیزان زیاده شد

از چار پای جسم فرودآ که شد سوار

عیسی به دوش چرخ چوزین خر پیاده شد

ابروی یار تن به کشیدن نمی دهد

وریه کمان چرخ ز آهم کباده شد

صائب به نفس دون بود آزادگی گران

بی اعتبار گشت چو سگ بی قلاده شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

شوق می از بهار گل اندام تازه شد

پیوند بوسه ها به لب جام تازه شد

از چهره گشاده سیمین بران باغ

آغوش سازی طمع خام تازه شد

زان بوسه های تر که به شبنم زگل رسید

امید من به بوسه وپیغام تازه شد

میلی که داشتند حریفان به نقل ومی

از چشمک شکوفه بادام تازه شد

از نوبهار سبزه مینا کشید قد

از آب تلخ می جگر جام تازه شد

زان خنده ای که غنچه به روی نسیم کرد

شاهد پرستی دل خود کام تازه شد

داغی که به به خون جگر کرده بود دل

از روی گرم لاله گلفام تازه شد

شب از شکوفه روز شد وروز شب زابر

هنگامه مکرر ایام تازه شد

حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نیست

زینسان که از بهار در وبام تازه شد

زاحرامی شکوفه ولبیک بلبلان

دل را به کعبه رغبت احرام تازه شد

صائب ترا زسردی دوران خزان مباد

کز نوبهار طبع تو ایام تازه شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

مستانه سرو قامت او در خرام شد

طوق گلوی فاختگان خط جام شد

هر چند عشق دشمن کام است ازان دولب

قانع نمی توان به جواب سلام شد

شد شوق من به الفت لیلی یکی هزار

هر وحشیی که با من دیوانه رام شد

صید حرم نیم به چه جرم ای فرشته خوی

آب حلال تیغ تو بر من حرام شد

گردید طوق فاختگان طوق بندگی

روزی که سرو قامت او را غلام شد

ته جرعه ای که لعل تو برکاینات ریخت

در ساغر فلک شفق صبح وشام شد

زین پیش شغل عشق به خاصان نمی رسد

در روزگار حسن تو این شیوه عام شد

در دامگاه حادثه بال شکسته ام

از بس که ماند ناخنه چشم دام شد

ریگ روان حرص ندارد زمین پاک

کار گهر به قطره آبی تمام شد

زنهار سر ز گوشه عزلت برون میار

خون می خورد چو تیغ برون از نیام شد

دل خوردن است قسمت کامل که ماه نو

روزی خورد ز پهلوی خود چون تمام شد

بتوان گسست زود ز هم دام سست را

غمگین مباش کار تو گر بی نظام شد

صائب ز شکر تیغ شهادت مبند لب

کاین عمر پنج روزه ازو مستدام شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

از شب نشین هند دل من سیاه شد

عمرم چو شمع در قدم اشک وآه شد

پنداشتم ز هند شود بخت تیره سبز

این خاک هم علاوه بخت سیاه شد

صبح وطن کجاست که در شام انتظار

چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد

بگذر زحسن گندمی ومگذر از بهشت

زین برق فتنه خرمن آدم تباه شد

باشد همیشه در صف عشاق سربلند

آن را که آه ابلق طرف کلاه شد

می جستم از زمین خبر صدق لب به لب

از غیب اشاره ام به دم صبحگاه شد

محراب سر به سجده افتادگی نهاد

روزی که طاق ابروی او قبله گاه شد

سنگ ملامت از کف طفلان گرفت اوج

داغ جنون به فرق مرا تا کلاه شد

از بس چراغ دیده به راه تو سوختیم

از پیه دیده شعله نور نگاه شد

غافل نظر به چهره زرد منش فتاد

زان روز باز رنگ ز رخسار کاه شد

صائب چه اعتبار براخوان روزگار

یوسف به ریسمان برادر به چاه شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد

زین قفل زنگ بسته در عیش باز شد

دوران بی نیازی خوبی به سر رسید

هر حلقه ای ز خط تو چشم نیاز شد

چین از کمند وحشت نخجیر می برد

زلف تو از کشاکش دلها دراز شد

چون غنچه خون دل ز شکر خنده اش چکد

از منت نسیم دهانی که باز شد

طومار زندگی ز طمع می شود تمام

کوتاه عمر شمع ز دست دراز شد

از آفتاب پاک شود دامن نگاه

چشمی که دید روی ترا پاکبازشد

از گوهرش غبار یتیمی نمی رود

آن راکه چون صدف لب خواهش فراز شد

محمود اگر چه زیروزبرکردهند را

آخر شکسته از سر زلف ایاز شد

از طفل مشربی همه اوقات عمر ما

در گفتگوی ابجد عشق مجاز شد

آزاده ای که پای به دامان خود کشید

چون سرو در ریاض جهان سرفراز شد

سودای ما ز سرزنش ناصحان فزود

روشن چراغ ما ز دم سردگاز شد

طفلان تمام روی به صحرا نهاده اند

در دشت تاجنون که هنگامه ساز شد

صائب نمی شود خمش از سرمه خزان

هرکس به ذوق بلبل ما نغمه ساز شد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد

آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد

از مشک خود فروش بگیرید نافه را

این خام عرض خرقه پشمینه می برد

دل را سینه مساز که حسن غریب او

از دل غمی به صحبت آیینه می برد

در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد

گوهر عبث پناه به گنجینه می برد

ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط

از یاد کودکان شب آدینه می برد

در حشر سر ز خانه زنبور برکند

هرکس به خاک سینه پرکینه می برد

صائب غم لباس به تن پروران گذار

در زیر یک نمد بسر آیینه می برد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

تا آفتاب رایت گل آشکار شد

از توبه شکسته جهان لاله زار شد

مغزی که بود مستند فرمانروای عقل

پامال ترکتاز نسیم بهار شد

رنگی که از شکستگی آن رو فتاده بود

از پرتو سهیل قدح لاله زار شد

بر سرکشان به خلق توان دست یافتن

بوی گل پیاده به صرصر سوار شد

افتادگی گزین که به این کرسی بلند

شبنم قدم گذاشت به خورشید یار شد

بر شاخ سرو تکیه چو قمری چرا کنم

نتوان به دوش مردم آزاده بار شد

هر کس به صدق در قدم خم گذاشت سر

در عرض یک دو هفته فلاطون شعار شد

صائب به کاوش مژده امیدوار باش

زین ره عقیق کرد سفر نامدار شد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020903
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث