به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سری که خالی از اندیشه محال شود

ز فیض عشق پریخانه خیال شود

به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن

که در دو هفته مه چارده هلال شود

به جلوه ای زتو چون چشم ما شود خرسند

چگونه آینه قانع به یک مثال شود

همین سیاهیی از آب زندگی دیده است

ز حسن هر که مقید به خط وخال شود

نمی کشند صراحی قدان سر از حکمش

لبی که چون لب پیمانه بی سؤال شود

ز اهل درد ترا آن زمان حساب کنند

که زعفران به دلت ریشه ملال شود

مدار دست ز دامان کیمیاگر فقر

کز احتیاج حرام جهان حلال شود

فلک ز خرده انجم تمام چشم شده است

که همچو شبنم گل محو آن جمال شده است

نظر بلند گردد ز عشق، داغ پلنگ

هزار پرده به از دیده غزال شود

در آن مقام که مستان به رقص برخیزند

فلک چو سبزه خوابیده پایمال شود

فلک به خاک نهادان چه می تواند کرد

سبو شکسته چو شدساغر سفال شود

تو سعی کن که به روشندلان رسی صائب

که سیل واصل دریا چو شد زلال شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

 

غبار معصیت از عفو پایمال شود

چو سیل واصل دریا شود زلال شود

درین بساط که نعمت ز هم نمی گسلد

ادای شکر کسی می کندکه لال شود

چو شمع خودسرخودمی خورم ز غیرت عشق

چرا به گردن او خون من وبال شود

دلی چو نافه پر از خون گرم می باید

کجا به خرقه پشمین کس اهل حال شود

مباش غره به خوبی که دور چون برگشت

به یک دوهفته مه چارده هلال شود

سبکروان به فتادن ز پای ننشینند

شکست شهپر موج شکسته بال شود

جدا ازان لب میگون اگر شراب خورم

حباب در قدحم عقده ملال شود

غبار خاطرآن تیغ می شود صائب

اگر چوآب گهرخون من زلال شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

گرسنه چشم کجا سیر از نوال شود

که بر حریص لب نان لب سؤال شود

به خار و خس نتوان سیر کرد آتش را

که حرص خواجه یکی صد ز جمع مال شود

ز خون صید حرم رنگ تیغ او نگرفت

کجا به گردن او خون من وبال شود

مریز آب رخ خود که در کنار محیط

صدف ز بی گهریها کف سؤال شود

نرفت زنگ ملال از دلم به باده ناب

ز آب سبزه محال است پایمال شود

امیدها به خطش داشتم ندانستم

که روز من شب ازان عنبرین هلال شود

غرور حسن ز خط بیش شد که دارد یاد

که حاکم از رقم عزل مستمال شود

کسی که خیمه برون زد ز خویش چون مجنون

سیاه خیمه اش از دیده غزال شود

تأمل آینه فکر را کند روشن

که آب صائب از استادگی زلال شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

دل فسرده ز داغ آتشین عذار شود

که سنگ دیده ور از خرده شرارشود

اگر ز اهل دلی با شکستگی خوش باش

که دل شکسته چو گردد یکی هزار شود

چه غم ز سختی ایام پاک گوهر را

که لعل در جگر سنگ آبدار شود

به جای گرد قیامت ز خاک برخیزد

به این روش اگر آن فتنه جو سوار شود

فروغ روی تو از صد نقاب می گردد

مگر عذار ترا شرم پرده شود

ز اتفاق شود دشمن ضعیف قوی

که مور در نظر از اجتماع مار شود

نمی توان به سخن زود شد علم صائب

که از هزار یکی بر سخن سوار شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

 

اگر کسی متوسل به چاره ساز شود

هم از طبیب و هم از چاره بی نیاز شود

هلال سعی کند در کمال خود غافل

که چون تمام شود بوته گداز شود

دهن به ابر گهربار باز کن که صدف

به لب گشودنی از بحر بی نیاز شود

شمار آه به مقدار عقده های دل است

به قدر دانه زبان خوشه را دراز شود

مرا دلی است ز صبح وصال روشنتر

چگونه سینه من پرده پوش راز شود

کشیده دار عنان سخن که همچون شمع

زبان دراز چو گردید خرج گاز شود

به طوف کعبه رود بت در آستین صائب

کسی که با خودی خویش در نماز شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

رخ تو در دل شبها اگر سفید شود

عجب که ماه ز خجلت دگر سفید شود

چو نیست سوخته ای تا دهد حیات مرا

چرا زآهن وسنگ این شرر سفید شود

چو آهوان شود آن روز خون گرم تو مشک

که همچو نافه ترا موی سر سفید شود

شب سیاه مرا صبح نیست در طالع

مگر ز گریه مرا چشم تر سفید شود

کنم به خون شفق سرخ روی زرین را

شبی که صبح ز من پیشتر سفید شود

ز صیقل قد خم گشته بی غبار نشد

دل سیاه تو مشگل دگر سفید شود

مدار دست ز ریزش که ابرهای سیاه

ز برفشاندن آب گهر سفید شود

شوم سفیدچسان در میان ساده دلان

مگر ز نقش مرا بال وپر سفید شود

ز آه سرد مشو غافل ای سیاه درون

که چهره شب تار از سحر سفید شود

به حرف صدق مکن باز لب ز ساده دلی

که روی صبح به خون جگر سفید شود

تو چون دهن به شکر خنده واکنی چون صبح

ز انفعال نیارد شکر سفید شود

توان ز وصل برومند شد ز چشم سفید

که از شکوفه فشاندن ثمر سفید شود

ز گرمخونی من آب می شود فولاد

چگونه پیش رگم نیشتر سفید شود

به گرد خویش نگردیده ناقصی صائب

اگر ترا ز سفر موی سر سفید شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

کسی که کشته آن تیغ آبدار شود

اگر چه قطره بود بحر بیکنار شود

محیط حسن ز خط عنبرین کنار شود

عقیق لب ز خط سبز نامدار شود

اگر به صید زبون تیغ او کند اقبال

ز خون صید حرم کعبه لاله زار شود

ز رام گشتن آهو به صحبت لیلی

به آن رسیده که مجنون امیدوار شود

کسی که در جگرش هست خار خارگلی

غمش ز ناله بلبل یکی هزار شود

هنوز خط ترا ابتدای نشو ونماست

کجاست جوهر حسن تو آشکار شود

ز بخت تیره ندارد گریز اهل سخن

سیاه روز عقیقی که نامدار شود

به نوشخند حلاوت مکن دهن شیرین

که باده تلخ چو گردید خوشگوار شود

یکی هزار شد از قمریان رعونت سرو

الف چو نقطه بیابد یکی هزار شود

مرا شد از کلف ماه روشن این معنی

که دل، سیاه ز تشریف مستعار شود

درین بساط کسی مایه دار می گردد

که نقد زندگیش خرج انتظار شود

مسیح برفلک از راه خاکساری رفت

پیاده هر که شد اینجا فلک سوار شود

چو بیجگر کند از تیغ زهر داده حذر

اگر به خضر طلبکار او دچار شود

به آن گرم درین بوته آب کن دل را

که گل گلاب چو گردید پایدار شود

دلی که از نفس گرم آب شد صائب

اگر به خاک چکد در شاهوار شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ز اتحاد کجا عشق کامیاب شود

کدام ذره شنیدی که آفتاب شود

فسردگی است عنان تاب سالک از مقصود

گره به سینه نگردد دلی که آب شود

مریز خون غزالی که مشک خواهد شد

مچین به غنچگی آن گل کزاوگلاب شود

به داد من برس ای عشق بیش ازین مپسند

که زندگانی من صرف خورد وخواب شود

جهان پوچ بهشتی است ژاژخایان را

ز شوره زار کجا موجه سراب شود

به ظالمان چه کند تا سرشک مظلومان

که داغ شعله نمکسود از کباب شود

کلاه گوشه به دریای پرگهر شکند

سرس که پرز هوای تو چون حباب شود

ز عمر قسمت دلمردگان سیه کاری است

زفیض صبح گرانی نصیب خواب شود

فریب عشرت روپوش روزگار مخور

که نوشخند رگ تلخی گلاب شود

اگر بقا طلبی با شکستگی خوش باش

که مه تمام چو شد پای در رکاب شود

عمارتی که بلند از هوا کنی صائب

به نیم چشم زدن پست چون حباب شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

 

به چاره سوز محبت ز جان برون نرود

تبی است عشق که از استخوان برون نرود

کنون که شاخ گل از پای تابه سر گوش است

ز ضعف ناله ام از آشیان برون نرود

ز قد خم به ره راست دل قدم ننهاد

کجی ز تیر به زور کمان برون نرود

درازدستی رهزن چه می تواند کرد

ز راه راست اگر کاروان برون نرود

چه گل توان ز تماشای گلعذاران چید

به گلشنی که ازو باغبان برون نرود

توان به بوی گل از خار خشک گل چیدن

ز باغ بلبل ما در خزان برون نرود

شده است خاک چمن سرمه ای ز سایه زاغ

چگونه بلبل ازین گلستان برون نرود

همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد

که پیچ وتاب ز موی میان برون نرود

به زور درد دل جسته است هیهات است

که تیر آه من از آسمان برون نرود

در آن حریم که صائب سخن شناسی نیست

بهوش باش که حرف از دهان برون نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به تیغ از سر بی مغز آرزو نرود

که بوی باده به یک شستن از کدو نرود

به پیر میکده هر کس ارادتی دارد

به آستان خرابات بی وضو نرود

ز پنبه سر مینا به حلقم آب چکان

که بی شراب مرا آب در گلو نرود

همیشه منفعل از خوی خودبود بدخو

که زردی آتش سوزنده را زرو نرود

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ

خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

به جوی خویشتن این آب برنمی گردد

بهوش باش که چهره آبرو نرود

ز وصل کم نشود خارخار درد طلب

که در محیط روانی ز آب جو نرود

کشیده دار ز سوداییان عشق زبان

به شانه پیچ وخم از زلف مشکبو نرود

منم که قسمتم از تیغ یار خمیازه است

و گرنه تشنه کسی از کنار جو نرود

نشاط فرش بود در حریم تنگدلان

ز هیچ غنچه نشکفته رنگ وبو نرود

ز سفلگان کهنسال چشم جود مدار

که چون سفال شود کهنه آب ازو نرود

نمی شوند خسیسان به مال زاهل کرم

به باده کوتهی دست از سبو نرود

چه شد که گرم سخن ساخته است عشق مرا

شکر ز خاطر طوطی به گفتگو نرود

شکر به شیر گراز مهر دایه آمیزد

بهانه از دل طفل بهانه جو نرود

چو موج صائب اگر پربرآورد غواص

نمی رسدبه گهر تا به خود فرو نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5026081
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث