به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دو چشم شوخ ترا دیده بان نمی باید

که آهوان حرم را شبان نمی باید

شکوه حسن تو راه نگاه را بسته است

گل عذار ترا دیده بان نمی باید

نگاه حسرت اگر دست وپای گم نکند

برای عرض تمنا زبان نمی باید

چه حاجت است به تدبیر عقل مجنون را

درخت بادیه را باغبان نمی باید

سبکروان هوس را نظر به منزل نیست

برای تیر هوایی نشان نمی باید

بس است گرد یتیمی لباس گوهر من

مرا لباس دگر در جهان نمی باید

چه حاجت است به تحصیل علم عارف را

ز خود برآمده را نردبان نمی باید

بس است نامه پروانه بوی سوختگی

به عرض حال مرا ترجمان نمی باید

رفیق در سفر آب وگل ضرور بود

برای رفتن دل کاروان نمی باید

بس است نغمه صائب گرهگشای چمن

نسیم صبح درین گلستان نمی باید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

زبان شکوه به خشم زمانه افزاید

که خس به آتش سوزان زبانه افزاید

مکن ز چرخ شکایت که توسن بد رگ

لگد به کجروی از تازیانه افزاید

چنین که حرص فلک می افزاید از پیری

به رزق ما چه امیدست دانه افزاید

رسیده است ترا خواب بیخودی جایی

که آگهی ز شراب شبانه افزاید

کند پیاله خون خوردن تو چرخ وسیع

به قدر آنچه ترا باغ وخانه افزاید

اگر ز خواب شکایت به روزگار برم

به رغم من به فسون وفسانه افزاید

ز شکر شکوه مزن پیش چرخ دم صائب

که آن بهانه طلب بر بهانه افزاید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

ز روی نو خط دلدار جان بیاساید

چو ماه پرده نشین شد کتان بیاساید

قرار نیست به جایی بلند همت را

چگونه از حرکت آسمان بیاساید

فلک ز کشتن من پشت داد بر دیوار

چو تیر بر هدف آید کمان بیاساید

نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست

چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید

شکیب از دل پیران طفل طبع مجوی

چگونه برگ به فصل خزان بیاساید

دلی که در حرم کعبه بیقرار بود

کجا ز دیدن سنگ نشان بیاساید

فغان که ناله مرغان بی ادب نگذاشت

که غنچه را دل ازین بوستان بیاساید

درین زمانه پر انقلاب هیهات است

که از تردد خاطر روان بیاساید

در آستانه عشق است فتح باب امید

خوشا سری که بر آن آستان بیاساید

چه عذر لنگ شود سنگ راه راهروی

که از طلب به هزاران نشان بیاساید

به نور صبح بصیرت چو دل شود روشن

ز خوابهای پریشان روان بیاساید

درین محیط که موجش نهنگ خونخوارست

سفینه های دل ما چسان بیاساید

ز سنگ تفرقه دلهای روشن آسوده است

که گل گلاب چو شد از خزان بیاساید

حجاب جرأت دزدست روشنایی شب

دل از گناه چو شد پاک جان بیاساید

ز سیل حادثه بنیاد ما به آب رسید

سزای آن که درین خاکدان بیاساید

چه انقلاب به حسن تو راه خواهد یافت

گز از تو خاطر ما یک زمان بیاساید

ز کوه غم دل ما آرمیده شد صائب

چنان که چشم ز خواب گران بیاساید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

تردد از دل بی آرزو نمی آید

چو پای خفته ز من جستجو نمی آید

اگر رسد به لبم جان ز تنگدستیها

ز من فروختن آبرو نمی آید

نهفته گنجی اگر نیست در خرابه من

چرا سرم به عمارت فرونمی آید

چو تنگ حوصلگان دور مگذران از خود

که آب رفته در اینجا به جونمی آید

مگر عقیق تو گردد سهیل چهره من

که رنگم از می لعلی به رو نمی آید

به خوی نازک آیینه آشنا شده است

دگر ز طوطی من گفتگو نمی آید

نهان نگردد صائب چو عشق صادق شد

علاج سینه من از رفو نمی آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

مدام چشم تو مست شراب می باید

همیشه خانه ظالم خراب می باید

ازین قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست

دلی به روشنی آفتاب می باید

به خون خویش دل داغدار من تشنه است

کباب سوخته را این شراب می باید

کدام گنج گهر نیست در خرابه دل

درین خرابه همین ماهتاب می باید

لباس عاریتی دور کن که دریا را

کمر ز موج وکلاه از حباب می باید

علاج مرده دلان جسم را گداختن است

زمین سوخته را این سحاب می باید

کم است مستی غفلت ترا که چون طفلان

فسانه ای دگراز بهر خواب می باید

به شیشه نقل کنی تا ازین سفالین خم

هزار جوش ترا چون شراب می باید

ز تازیانه موج است آب زیروزبر

زبان خموش به بزم شراب می باید

چو زلف تا بهم آری دو مصرع موزون

هزار حلقه ترا پیچ وتاب می باید

گدایی در دل می کنی اگر صائب

دل شکسته وچشم پر آب می باید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

اسیر بند قضا رو گشاده می باید

به تیغ گردن تسلیم داده می باید

ز پاس عزت روشندلان مشو غافل

که سرو بر لب آب ایستاده می باید

مگیر تنگ به مردم که اهل دولت را

دل گشاده ودست گشاده می باید

عنان نفس ز کف دادن از بصیرت نیست

سگ درنده اسیر قلاده می باید

به قدر آنچه بود برگ نخل بیش از بار

زبان شکر ز نعمت زیاده می باید

کمند جاذبه از شش جهت عنان تاب است

به راه کعبه مقصد چه جاده می باید

سؤال را گره جبهه قفل لب گردد

در سرای کریمان گشاده می باید

ترا چو مور ازان حرص دربدر دارد

که لقمه از دهن خود زیاده می باید

مدار دست ز دامان جام می صائب

اگر ترا دل ودست گشاده می باید

به بحر صائب اگر آشنایی ات هوس است

نخست شستن دست از اراده می باید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

ز گل محافظت رنگ وبو نمی آید

بغیر لطف ز روی نکو نمی آید

صفای حسن بتان از دل گداخته است

ز آب آینه این شستشو نمی آید

ز جنبش مژه آسوده است قربانی

تردد از دل بی آرزو نمی آید

شود ز بخیه انجم فزون جراحت صبح

علاج سینه ما از رفونمی آید

به پای خم برسانید مشت خاک مرا

که دستگیری من از سبو نمی آید

اگر ز سیل حوادث جهان شود ویران

بنای خانه بدوشی فرونمی آید

مریز آب رخ خود برای نان کاین آب

چو رفت نوبت دیگر به جو نمی آید

دل گداخته شوید غبار هستی را

ز چشمه دگر این شستشو نمی آید

فغان که شبنم ما همچو نقطه پرگار

برون ز دایره رنگ و بو نمی آید

زبان عشق نپیچد به حرف طول امل

به نوک خامه تقدیر مو نمی آید

دلی که ره به مقام رضا برد صائب

دگر به هیچ مقامی فرو نمی آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید

که بوی باده برون از کدو نمی آید

چرا ز پا ننشینند غافلان حریص

ز پای خفته اگر جستجو نمی آید

بغیر اشک که شوید ز دل غبار ملال

دگر ز هیچ کس این شستشو نمی آید

سری که داغ جنون برگرفت از خاکش

چو آفتاب به افسر فرونمی آید

فغان که شبنم ما با کمند جذبه مهر

برون ز دایره رنگ وبو نمی آید

صفای طلعت دل در گداز تن بسته است

ز آب آینه این شستشونمی آید

سری که ره به گریبان فکر رنگین برد

به سیر گلشن جنت فرونمی آید

بغیر میکشی از کارها دگر کاری

ز دست کوته من چون سبو نمی آید

فتاد راه کدام آفتاب رو به چمن

که رنگ رفته گلها به رو نمی آید

ز عجز نیست ز قحط سخن شناسان است

ز من چو طوطی اگر گفتگو نمی آید

بشوی دست ز جان در حریم عشق درآی

که کس به طوف حرم بی وضو نمی آید

ز آفتاب نظر آب داده ام صائب

به چشم من مه ناشسته رو نمی آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

برون ز کیسه ممسک درم نمی آید

ز دست بسته سخا وکرم نمی آید

نه هرکجا که سیاهی است آب حیوان هست

ز دود ریزش ابر کرم نمی آید

بکوش وهمت مردانه ای به دست آور

که قطع وادی عشق از قدم نمی آید

ز آه دل نشود نرم سخت رویان را

به چشم آینه از دود نم نمی آید

به یک دم آنچه دو لب می کند به اهل جدل

به صد مصاف ز تیغ دودم نمی آید

چنان دوانده کجی ریشه در دل عالم

که حرف راست برون از قلم نمی آید

امید فتح به اقبال راستان بسته است

به جنگ هیچ سپه بی علم نمی آید

دهان هر که بدآموز شد به حرف سؤال

جراحتی است که هرگز بهم نمی آید

نشان ونامی اگر هست صائب از احسان

چرا به ملک وجود از عدم نمی آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

گل از عذار تو چیدن ز من نمی آید

چه جای چیدن دیدن ز من نمی آید

چو سطحیان به کف از بحر گوهر قانع

به غور حسن رسیدن ز من نمی آید

اگر ز بی پروبالی به خاک بندم نقش

به بال غیر پریدن ز من نمی آید

دلم سیه چو دل شب ازان بود که چو صبح

نفس شمرده کشیدن ز من نمی آید

اگر به تیغ مرا بندبند پاره کنند

ز یار و دوست بریدن ز من نمی آید

در آتشم که چو آب گهر ز سنگدلی

به کام تشنه چکیدن ز من نمی آید

من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم

کز آشیانه پریدن ز من نمی آید

نظر به صبح ندارد سیاه بختی من

الف به سینه کشیدن ز من نمی آید

برای صید مگس در خرابه دنیا

چو عنکبوت تنیدن ز من نمی آید

نیم ز دل سیها کز قلم خورم روزی

زبان مار مکیدن ز من نمی آید

ازان ز کام جهان آستین فشان گذرم

که پشت دست گزیدن ز من نمی آید

عطیه ای است که چون خار بر سر دیوار

به پای خلق خلیدن ز من نمی آید

به استقامت من شاخ میوه داری نیست

به زیر بار خمیدن ز من نمی آید

غبار خاطر آب حیات نتوان شد

به زیر تیغ تپیدن ز من نمی آید

مگر رسد به سرم یار بیخبر ورنه

چو پای خفته دویدن ز من نمی آید

اگر چه تخم مرا برق ناامیدی سوخت

به این خوشم که دمیدن ز من نمی آید

چو سیل تا نکشم بحر را به بر صائب

عنان شوق کشیدن ز من نمی آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025609
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث