به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بهار می رسد آماده جنون باشید

ز جوش لاله مهیای جام خون باشید

ز هر نسیم به گلزار می توان ره برد

چه لازم است مقید به رهنمون باشید

به خوشدلی گذرانید زندگانی را

اگر چو لاله وگل کاسه سرنگون باشید

فسون باده شما را به دام می آرد

اگر هزار خردمند وذوفنون باشید

به فکر پوچ مگردید چون حباب گره

ز رقص موجه این بحر آبگون باشید

ازان به داغ شما را جنون سراپا سوخت

که با هزار نظر واله جنون باشید

به نیم قطره قناعت کنید از دریا

که تا به قیمت و قدر از گهر فزون باشید

چو ابر باده شما را به چرخ می آرد

اگر چو کوه زمین گیر از سکون باشید

به نوبهار بنوشید باده چون صائب

بهار چون گذرد باز ذوفنون باشید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

 

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید

هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید

ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون

که می توان عرق از درد این شراب کشید

ز خط حضور دل داغ دیده می داند

به سایه رخت خود آن کس کز آفتاب کشید

به پیچ وتاب ازان زلف او سرآمد شد

که پیش موی میان مشق پیچ وتاب کشید

به زخمی از دم تیغ تو سرفراز نشد

اگر چه جاذبه من ز آهن آب کشید

کباب همت مردانه زلیخایم

که یوسف از چه کنعان به جای آب کشید

شدم مقید دنیا ز تشنه چشمیها

به دام خویش مرا موجه سراب کشید

بود بجا ز سخن آبرو طمع کردن

اگر توان ز گل کاغذی گلاب کشید

ز پیچ تاب مکش سر چو بیدلان صائب

که رشته را به گهر سر ز پیچ وتاب کشید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

چه شد که دامن یار از کفم رها گردید

که بوی گل نتواند ز گل جدا گردید

ز بیخودی چو عنان گسسته رفت از دست

به بوی زلف تو هر کس که آشناگردید

منم که نیست ز آرامگاه خود خبرم

وگرنه قطره به دریا ز ابر واگردید

نسیم عهد که یارب گذشت ازین گلشن

که سربسر گل این باغ بیوفا گردید

مرا به گوشه چشم عنایتی دریاب

که استخوان من از سنگ توتیا گردید

ز ریزش دل من اندکی خبر دار

کسی که دامن گل از کفش رهاگردید

چو ماه عید به انگشت می نمایندم

ز بار درد اگر قامتم دوتاگردید

ازان زمان که مرا عشق زیر بارکشید

قد خمیده من قبله دعا گردید

هزار خانه آغوش را به خاک نشاند

ترا به خانه زین هر که رهنما گردید

چسان ز میکده مخمور بگذرم صائب

نمی توان ز لب بحر تشنه واگردید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

خطش دمید وبه عشاق مهربان گردید

ازین بهار چه گلهای خوش عیان گردید

هزار تشنه جگر را به آب خضر رساند

خطی که گرد لب لعل دلستان گردید

به چشم رخصت پرواز نامه خواهد داد

قیامتی که ز رخسار او عیان گردید

ز خاک نرگس وگل چشم بسته می روید

ز شرم روی تو هرجا عرق فشان گردید

به خشک مغزی ما ای گل شکفته بساز

که چرب نرمی ما صرف باغبان گردید

شکوه حسن گل آن عندلیب را دریافت

که همچو بیضه زمین گیر آشیان گردید

نثار تیغ تو کردم به رغبتی جان را

که خضر دلزده از عمر جاودان گردید

همیشه صبح امیدش ز خاک می خندد

ز مغز هر که تسلی به استخوان گردید

کمینه خار وخس او عنان خودداری است

به آن محیط که سیلاب ما روان گردید

به نو بهار خط سبز چشم بد مرساد

که در زمان خط آن حسن قدردان گردید

جهان پیر جوان شد ز حسن یوسف ما

ز ماه مصر زلیخا اگر جوان گردید

چنان ز حسن تو شد عام عاشق آزاری

که شمع نیز به پروانه سرگردان گردید

چو ماه عید کند جلوه در نظر صائب

ز بار عشق قد هر که چون کمان گردید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید

گسیخت ریشه این نخل تا به آب رسید

به دوستان هوایی مبند دل زنهار

که چشم بد به شراب من از حباب رسید

ز نارسایی بخت سیاه در عجبم

که چون ز کوه صدای مرا جواب رسید

گشود دفتر انصاف خط مهیا شو

که بیحساب ترا نوبت حساب رسید

نکرده است زیان هیچ کس ز سربازی

ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید

ز پیچ وتاب محبت مپیچ سر زنهار

که دست رشته به گوهر ز پیچ وتاب رسید

به داغ تشنه لبی صبر کن که در محشر

توان به چشمه کوثر ازین سراب رسید

ز باج وخرج مسلم شدن تلافی کرد

ز سیل هرچه به این کشور خراب رسید

همین ز خاک فرج کامران نشد صائب

که فیض هم به ظهوری ازین جناب رسید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

به زلف او دلم از برق گوشواره رسید

به داد من شب تاریک این ستاره رسید

نمی رسد به زمین پای دل ز خوشحالی

مگر به سوخته ای خواهد این شراره رسید

به اختیار ندادم به طاق ابرو دل

مرا ز عالم بالا همین اشاره رسید

برآمدم ز خطر تا به خود فرو رفتم

چو کشتیی که به دریای بیکناره رسید

به دست بسته در خلد اگر زنم چه عجب

که جوی شیر به طفلان گاهواره رسید

به دار الفت منصور جای حیرت نیست

که دست غرقه دریا به تخته پاره رسید

خیال وحشی چشم که راه در دل داشت

که رشته نفس از سینه پاره پاره رسید

مرا چو سبحه گره آن زمان به کار افتاد

که کار من ز توکل به استخاره رسید

ازان چو داغ نگردید شمع من خاموش

که فیض من به جگر های پاره پاره رسید

به آب تا نرساندم ز پای ننشستم

چو تیشه ناخن من گر به سنگ خاره رسید

ز چاره زن در بیچارگی که خسته ما

گرفت تا ره بیچارگی به چاره رسید

جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم

خبر برید به بیچارگان که چاره رسید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

شکسته حالی من پیش یار باید دید

خزان رنگ مرا در بهار باید دید

اگر چه چون دل شب فیض من نمایان نیست

مرا به دیده شب زنده دار باید دید

مقام عرض تجمل میان دریا نیست

چو موج جوهر من در کنار باید دید

اگر چه در خمشی نیز جوهرم گویاست

مرا چوتیغ دم کارزار باید دید

خراب حالی این قصرهای محکم را

ز روزن نظر اعتبار باید دید

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم عالم دوبار باید دید

کجاست فرصت گرداندن ورق صائب

به روی کار هم از پشت کار باید دید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

لطافت رخ ازین بیشتر نمی باشد

که بی نقاب ترا آشکار نتوان دید

عیار خوی تو پیداست از دل سنگین

اگر چه در دل خارا شرار نتوان دید

تلاش دیدن آن گلعذار ساده دلی است

به دیده ای که ره انتظار نتوان دید

بغیر رخنه دل رخنه دگر صائب

پی نجات درین نه حصار نتوان دید

برون نرفته ز خود حسن یار نتوان دید

درون بیضه صفای بهارنتوان دید

ز خون خویش ترا در نگار خواهم دست

اگر چه بر ید بیضا نتوان دید

خط عذار تو بارست بردل عشاق

که چشم آینه را در غبار نتوان دید

به باده شفقی وقت صبح را خوش دار

که پیر میکده را هوشیارنتوان دید

ره صلاح به دست آر در جوانیها

که پیش پا به چشم مزارنتوان دید

بریز خون مرا وخمار خود بشکن

که چشم مست ترا در خمارنتوان دید

ز جوش فاخته بر سرو می خورم دل خویش

به دوش مردم آزاده بارنتوان دید

چه جای آینه کز شرم آن رخ محجوب

دلیر در رخ آیینه دار نتوان دید

بس است آنچه من از روی آتشین دیدم

در آفتاب قیامت دوبار نتوان دید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

دل گرفته کی از لاله زار بگشاید

ز دستهای نگارین چه کار بگشاید

فغان که شاهد گل را بهار کم فرصت

امان نداد که از پانگار بگشاید

دل پر آبله من به خاک وخون غلطد

گره ز آبله هر که خار بگشاید

جهان فروزی ماه وستاره چندان است

که مهر پرده صبح از عذار بگشاید

چنین که دایره راتنگ کرده است سپهر

عجب که غنچه ز باد بهار بگشاید

به هیچ چیز جهان دل نمی نهد صائب

اگر کسی نظر اعتبار بگشاید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

دل از مشاهده لاله زار نگشاید

ز دستهای حنابسته کارنگشاید

گره ز غنچه پیکان زنگ بسته ما

به تر زبانی خون شکار نگشاید

ز خون زیاده شود رنگ غنچه پیکان

دل غمین ز می خوشگوار نگشاید

ز اختیار جهان عقده ای است در دل من

که جز به گریه بی اختیار نگشاید

طلسم هستی خود ناشکسته چون مردان

ترا به روی دل این نه حصار نگشاید

ز آه ما نشود نرم دل کواکب را

که دود آب ز چشم شرار نگشاید

بساز با دل پربار خود گر آزادی

که هیچ کس ز دل سرو بار نگشاید

خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود

دهان خویش به ابر بهار نگشاید

شکایت گره دل به روزگار مبر

که هیچ کس به جز از کردگار نگشاید

اگر چه ذره سزاوار مهر تابان نیست

نمی شود که ز پرتو کنار نگشاید

مجوی خاطر جمع از جهان ناامنی

که تیغ را زکمر کوهسار نگشاید

ز تنگنای جهان کی گشاده می گردد

دلی که در بر و آغوش یار نگشاید

زمین وچرخ بغیر از غبار و دودی نیست

خوش آن که چشم به دود وغبار نگشاید

مراست از دل مغرور غنچه ای صائب

که در به روی نسیم بهار نگشاید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025810
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث