به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به چاره سوز محبت ز جان برون نرود

تبی است عشق که از استخوان برون نرود

کنون که شاخ گل از پای تابه سر گوش است

ز ضعف ناله ام از آشیان برون نرود

ز قد خم به ره راست دل قدم ننهاد

کجی ز تیر به زور کمان برون نرود

درازدستی رهزن چه می تواند کرد

ز راه راست اگر کاروان برون نرود

چه گل توان ز تماشای گلعذاران چید

به گلشنی که ازو باغبان برون نرود

توان به بوی گل از خار خشک گل چیدن

ز باغ بلبل ما در خزان برون نرود

شده است خاک چمن سرمه ای ز سایه زاغ

چگونه بلبل ازین گلستان برون نرود

همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد

که پیچ وتاب ز موی میان برون نرود

به زور درد دل جسته است هیهات است

که تیر آه من از آسمان برون نرود

در آن حریم که صائب سخن شناسی نیست

بهوش باش که حرف از دهان برون نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به تیغ از سر بی مغز آرزو نرود

که بوی باده به یک شستن از کدو نرود

به پیر میکده هر کس ارادتی دارد

به آستان خرابات بی وضو نرود

ز پنبه سر مینا به حلقم آب چکان

که بی شراب مرا آب در گلو نرود

همیشه منفعل از خوی خودبود بدخو

که زردی آتش سوزنده را زرو نرود

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ

خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

به جوی خویشتن این آب برنمی گردد

بهوش باش که چهره آبرو نرود

ز وصل کم نشود خارخار درد طلب

که در محیط روانی ز آب جو نرود

کشیده دار ز سوداییان عشق زبان

به شانه پیچ وخم از زلف مشکبو نرود

منم که قسمتم از تیغ یار خمیازه است

و گرنه تشنه کسی از کنار جو نرود

نشاط فرش بود در حریم تنگدلان

ز هیچ غنچه نشکفته رنگ وبو نرود

ز سفلگان کهنسال چشم جود مدار

که چون سفال شود کهنه آب ازو نرود

نمی شوند خسیسان به مال زاهل کرم

به باده کوتهی دست از سبو نرود

چه شد که گرم سخن ساخته است عشق مرا

شکر ز خاطر طوطی به گفتگو نرود

شکر به شیر گراز مهر دایه آمیزد

بهانه از دل طفل بهانه جو نرود

چو موج صائب اگر پربرآورد غواص

نمی رسدبه گهر تا به خود فرو نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

مباد اهل عمل بیخود از شراب شود

که از خرابی او عالمی خراب شود

نقاب اگر به رخ دلبران حجاب شود

رخ لطیف تو بی پرده از نقاب شود

همان ز تشنه لبی چون سهیل می سوزم

اگر عقیق لبش در دهانم آب شود

شده است حلقه خط سخت تنگ می ترسم

که باده لب او پای در رکاب شود

کند ز دود سیه مست هوشیاران را

دلی کز آتش رخسار او کباب شود

گلاب پیرهن آفتاب می گردد

درین ریاض چو شبنم دلی که آب شود

چگونه رنگ توانم به روی گلشن دید

مرا که بوی گل از وصل گل حجاب شود

ز آتش رخ ساقی که می جهد سالم

به محفلی که بط می در او کباب شود

زشعله بال سمندر خطر نمی دارد

ز باده حسن محال است بی حجاب شود

ز وعده های دروغ تو شوق من افزود

که شور تشنه لبی بیش از سراب شود

اگر ز اهل دلی با شکستگی خوش باش

که مه تمام چو شد دور از آفتاب شود

چنین که شد ز قساوت مرا جگر بی آب

عجب که دیده من تر ز آفتاب شود

حریف نخوت نو دولتان نمی گردید

حذر کنید ز خونی که مشک ناب شود

عیارمنت احسان چرخ اگر این است

ستاره سوختگی خال انتخاب شود

همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد

که مرغ بیوه زنان قسمت عقاب شود

کند شماتت زاهد فرنگ عالم را

خدا نخواسته میخانه گر خراب شود

ز گریه اش جگر سنگ خون شود صائب

دلی که از نفس گرم من کباب شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

اگر چه دیده به خواب از صدای آب رود

مرا ز قلقل مینا ز دیده خواب رود

کشد به رحمت حق دل زیاده عاصی را

که سیل تیره به دریا به اضطراب رود

فغان که آتش بی زینهار عارض او

امان نداد که خون از دل کباب رود

به محفلی که تو رخ نقاب برداری

ز چشم آینه بی اختیار آب رود

نشاط ظاهری از دل نبرد درد نهان

کجا به خنده گل تلخی از گلاب رود

ز آه ما متأثر نمی شودگردون

به دود تلخ کی از چشم مجمر آب رود

ز رنگ وبوی جهان شبنمی که دل برداشت

درون دیده خورشید بی حجاب رود

ز هوش رفت دل خسته تا به عشق رسید

چو رهروی که به منزل رسد به خواب رود

ز خواب پیچ وخم مار می شودافزون

کجا به مرگ ز جان حریص تاب رود

ز پرده دل دریاست کاسه چشمش

چگونه بادغرور از سرحباب رود

بلند پایگی عشق را تماشا کن

که طوق فاخته را سرو در رکاب رود

نرفت گرد غم از دل به دست افشانی

خط غبار محال است از کتاب رود

چگونه از دل ما غم برون رود صائب

که سیل رو به قفا زین ده خراب رود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود

رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود

رگ تو جاده خون معتدل گردد

زبان گزیده به یک گوشه نیشتر برود

تبی که برسمنت رنگ ارغوانی بست

ز پیش شعله خوی تو چون شرر برود

لب تو عقده تبخاله واکند از سر

ستاره سوخته ای چند از شرربرود

مباد از عرق گرم اضطراب ترا

سفینه تو ازین بحر بی خطر برود

حرارتی که گرفته است گرم جسم ترا

ز برق گرمتر از باد زودتر برود

چنین که بی خبر آمد به خوابگاه تو تب

امیدوار چنانم که بی خبر برود

دمید صبح چه خامش نشسته ای صائب

بگو به آه به دریوزه اثر برود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به گریه نقطه خال تو از نظر نرود

که داغ لاله به خونابه جگر نرود

ز چاه خوبی یوسف نمی شودخس پوش

به بند حسن گلوسوز از شکر نرود

چه سود دولت دنیا خسیس طبعان را

که حرص از آتش سوزان به تاج زر نرود

ز دل به باده روشن نمی رود غم عشق

به آفتاب کلف از رخ قمر نرود

تمام روی زمین بی نزاع وجنگ وجدل

ازان کس است که از حد خود بدر نرود

که می برد خبر کشتن مرا بیرون

ز محفلی که ز دلبستگی خبر نرود

به زیر برگ خزیده است میوه ام جایی

کز آفتاب رگ خامی از ثمر نرود

به خاص وعام بزرگانه می دهد پهلو

چرا به پای خم می کسی به سرنرود

تسلی دل صائب به وصل ممکن نیست

که تلخکامی بادام از شکر نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ز خانه مست برون آن نگار آمده بود

به اختیار نه بی اختیارآمده بود

شکفته روی وشلایین ومست وخواب آلود

به مدعای من دل فگار آمده بود

چو شاخ گل ز سراپاش خنده می بارید

گشاده روی تر از نوبهار آمده بود

خطر ز سایه خود داشت نخل نوخیزش

زبس که درخور بوس وکنار آمده بود

اگر چه بود ز مستی به هر طرف مایل

به جانب دل امیدوارآمده بود

چو آفتاب که آید برون ز چادر صبح

برون ز پرده شرم آن عذارآمده بود

پیاده بود به ظاهر چو گلبن نوخیز

ولی به بردن دلها سوارآمده بود

کمی نبود ز اسباب عیش بزمش را

برون ز خانه به قصد شکارآمده بود

هنوز بخت گرانخواب چشم می مالد

ز دولتی که مرا در کنار آمده بود

نبود شیوه او لطفی این چنین صائب

ز جذبه دل امیدوار آمده بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

اگر چه روی من از درد زعفرانی بود

خمیرمایه صد رنگ شادمانی بود

ز خشک مغزی پیری مرا یقین گردید

که در سیاهی مو آب زندگانی بود

فغان که جامه فانوس شمع هستی من

ز روزگار همین آستیم فشانی بود

سخن گسسته عنان راه حرف خارستان

مدار زندگانی من به پاسبانی بود

تمتعی که ازین خاکدان رسید به من

سبک رکابتر از گرد کاروانی بود

فتاد از نظرم تا ز خون تهی شد دل

سبوی باده سبکروح از گرانی بود

به جرم هرزه درایی گداختند مرا

زبان شکوه من گرچه بی زبانی بود

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی

بلای چشم کبود تو آسمانی بود

به بوسه ای نزدی مهر برلبم هرگز

همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود

زپرده شعله دیدار کار خود می کرد

جواب موسی ما گرچه لن ترانی بود

ازان به تیغ زبان شد جهان ستان صائب

که مدح گستر عباس شاه ثانی بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

اسیر جبه ودستار چند خواهی بود

به هیچ وپوچ گرفتار چند خواهی بود

ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران

چوسایه در ته دیوار چند خواهی بود

رسید بر سر دیوار آفتاب حیات

خراب ساغر سرشار چند خواهی بود

درین محیط که موج صیقل دگرست

نهفته در ته زنگار چند خواهی بود

بود ز مایه خودخرج خودفروشان را

سپند گرمی بازار چند خواهی بود

ملایمت به خسیسان ثمر نمی دارد

به خاک شوره گهربار چند خواهی بود

بشو ز چهره جان گردخواب غفلت را

نقاب دولت بیدار چند خواهی بود

درین بساط که بی پرده می خزند سخن

درون پرده چواسرار چند خواهی بود

زمین پاک طلب کن برای دانه خویش

مقیم عالم غدار چند خواهی بود

به گرد نقطه خال پریرخان صائب

سبک رکاب چوپرگار چند خواهی بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

فروغ ماه محال است پایدار بود

دو هفته است لباسی که مستعار بود

مباش در پی زینت که طره زرتار

به فرق مرده دلان شمع برمزاربود

فریب راستی از کجروان مخور زنهار

که بدگهرچوشودراست تیرماربود

ز اختیار مزن دم چونیستی آزاد

کدام بنده شنیدی به اختیار بود

زبان آتش سوزنده را کند کوتاه

جبین هر که ز خجلت ستاره بار بود

به قدر حوصله از راز می کنند آگاه

که بحر جای گهرهای شاهوار بود

اگر ز عشق دلت شد دو نیم خندان باش

که دل دونیم چوگردید ذوالفقاربود

فنا به سلطنت اهل حق نیابد راه

ز دار رایت منصور پایدار بود

چنان که جنبش نبض قلم ز گفتارست

حیات من به سخنهای آبداربود

به منزل از همه کس پیشتر رسد صائب

سبکروی که درین راه بردبار بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025603
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث