به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم

دلم را جز تو جانانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز خود صبری و آرامی نمی‌یابم نمی‌یابم

ز تو لطفی و احسانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز روی لطف بنما رو، که دردی را که من دارم

بجز روی تو درمانی نمی‌بینم نمی‌بینم

بیا، گر خواهیم دیدن که دور از روی خوب تو

بقای خویش چندانی نمی‌بینم نمی‌بینم

بگیر، ای یار، دست من، که در گردابی افتادم

که آن را هیچ پایانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز راه لطف و دلداری، بیا، سامان کارم کن

که خود را بی تو سامانی نمی‌بینم نمی‌بینم

عراقی را به درگاهت رهی بنما، که در عالم

چو او سرگشته حیرانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:45 PM

 

نیست کاری به آنم و اینم

صنع پروردگار می‌بینم

صبر از تو نکرد دل، والله

نیست پروای عقلم و دینم

سخنی، کز تو بشنود گوشم

خوشتر آید ز جان شیرینم

در جهان گر دل از تو بردارم

خود که بینم، که بر تو بگزینم؟

کرمی کن، گرم بخواهی کشت

هم بدان ساعدان سیمینم

با عراقی، که عاجز غم توست

خرده‌گیری مکن، که مسکینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:45 PM

 

شود میسر و گویی که در جهان بینم؟

که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟

به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟

به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم؟

اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کن

اگر بدم و اگر نیک، چون کنم؟ اینم

به سوی من گذری کن، که سخت مشتاقم

به حال من نظری کن که، سخت مسکینم

ز بود من اثری در جهان نبودی، گر

امید وصل ندادی همیشه تسکینم

بدان خوشم که مرا جان به لب رسید، آری

ازان سبب دو لب توست جان شیرینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:45 PM

 

شاید که به درگاه تو عمری بنشینم

در آرزوی روی تو، وانگاه ببینم

دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است

بشتاب، که اندر نفس باز پسینم

فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمد

هیهات! که دور از تو همه ساله چنینم

دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبت

پس جان بدهم، نیست تمنی به جز اینم

آن رفت، دریغا! که مرا دین و دلی بود

از دولت عشق تو نه دل ماند و نه دینم

از بهر عراقی، به درت آمده‌ام باز

فرمای جوابی، بروم یا بنشینم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:45 PM

 

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟

دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟

بر من آن است که با فرقت او می‌سازم

وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟

جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر

تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟

خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم

با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟

یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا

باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟

چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟

بر من از گوشهٔ ناگاه بتازد چه کنم؟

من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم

گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:45 PM

 

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

همه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم

بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم

بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد

چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون، درین دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت

چه می‌خواهد ازین مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیزاری

چه می خواهی ازین مسکین سرگردان ؟ نمی دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان

و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توست پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی

شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم!

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی

چرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم

چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی

کجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان، لیکن

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟ نمی‌دانم

همی‌دانم که روزوشب جهان روشن به روی توست

ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمی‌دانم

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شد

رها خواهم شدن یا نی، ازین زندان؟ نمی‌دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:39 PM

 

کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانم

بیا، که بی رخ خوب تو بیش می‌نتوانم

بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندن

تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟

چگونه باشد در دام مانده حیران صید

ز جان امید بریده؟ ز دوری تو چنانم

هوات تا ز من دلشده چه برد؟ چه گویم

جفات تا به من غمزده چه کرد؟ چه دانم؟

ببرد این دل و اندر میان بحر غم افگند

سپرد آن به کف صد بلا و رنج روانم

بلا به پیش خیال تو گفت دوش دل من

که: پای پیشترک نه، ز خویشتن برهانم

ز گوشه‌ای غم تو گفت: می‌خورم غم کارت

ز جانبی ستمت گفت: غم مخور که در آنم

درین غمم که: عراقی چگونه خواهد مردن؟

ندیده سیر رخ تو، برای او نگرانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:39 PM

 

جانا، نظری که ناتوانم

بخشا، که به لب رسید جانم

دریاب، که نیک دردمندم

بشتاب، که سخت ناتوانم

من خسته که روی تو نبینم

آخر به چه روی زنده مانم؟

گفتی که: بمردی از غم ما

تعجیل مکن که اندر آنم

اینک به در تو آمدم باز

تا بر سر کوت جان‌فشانم

افسوس بود که بهر جانی

از خاک در تو بازمانم

مردن به از آن که زیست باید

بی‌دوست به کام دشمنانم

چه سود مرا ز زندگانی

چون از پی سود در زیانم؟

از راحت این جهان ندارم

جز درد دلی کزو بجانم

بنهادم پای بر سر جان

زان دستخوش غم جهانم

کاریم فتاده است مشکل

بیرون شد کار می‌ندانم

درمانده شدم، که از عراقی

خود را به چه حیله وارهانم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:39 PM

 

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم

باری، بیا که جان را در پای تو فشانم

این هم روا ندارم کایی برای جانی

بگذار تا برآید در آرزوت جانم

بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت

بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟

دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟

بیهوده قصهٔ خود در پیش تو چه خوانم؟

گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید:

کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

ای بخت خفته، برخیز، تا حال من ببینی

وی عمر رفته، بازآ، تا بشنوی فغانم

ای دوست گاهگاهی میکن به من نگاهی

آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم

بر من همای وصلت سایه از آن نیفکند

کز محنت فراقت پوسیده استخوانم

ای طرفه‌تر که دایم تو با منی و من باز

چون سایه در پی تو گرد جهان دوانم

کس دید تشنه‌ای را غرقه در آب حیوان

جانش به لب رسیده از تشنگی؟ من آنم

زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی:

کاخر شکسته‌ای بد، روزی بر آستانم

هرگز نگفتی، ای جان، کان خسته را بپرسم

وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم

اکنون سزد ، نگارا، گر حال من بپرسی

یادم کنی، که این دم دور از تو ناتوانم

بر دست باد کویت بوی خودت فرستی

تا بوی جان فزایت زنده کند روانم

باری، عراقی این دم بس ناخوش است و در هم

حال دلش دگر دم، تا چون شود، چه دانم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:39 PM

 

نگارا، بی‌تو برگ جان ندارم

سر کفر و غم ایمان ندارم

به امید خیالت می‌دهم جان

وگرنه طاقت هجران ندارم

مرا گفتی که: فردا روز وصل است

امید زیستن چندان ندارم

دلم دربند زلف توست، ورنه

سر سودای بی‌پایان ندارم

نیاید جز خیالت در دل من

بخر یوسف، سر زندان ندارم

غمت هر لحظه جان می‌خواهد از من

چه انصاف است؟ چندین جان ندارم

خیالت با دل من دوش می‌گفت

که: این درد تو را درمان ندارم

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس

که من با تو بگویم کان ندارم

وگر لطف خیال تو باشد

عراقی را چنین حیران ندارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110249
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث