به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌تر

ندارم چون دلی خرم، تنی بیمار اولی‌تر

نیابد هر که دلداری، چو من زار و حزین اولی

نبیند هر که غمخواری، چو من غمخوار اولی‌تر

دلی کز یار خود بویی نیابد تن دهد بر باد

چنین دل در کف هجران اسیر و زار اولی‌تر

وصال او نمی‌یابم، تن اندر هجر او دارم

به شادی چون نیم لایق، مرا تیمار اولی‌تر

چو درد او بود درمان، تن من ناتوان خوشتر

چو زخم او شود مرهم، دلم افگار اولی‌تر

چو روزی من از وصلش همه تیمار و غم باشد

به هر حالی مرا درد و غم بسیار اولی‌تر

دلا، چون عاشق یاری، به درد او گرفتاری

همی کن ناله و زاری، که عاشق زار اولی‌تر

هر آنچه آرزو داری برو از درگه او خواه

ز هر در، کان زند مفلس، در دلدار اولی‌تر

عراقی، در رخ خوبان جمال یار خود می‌بین

نظر چون می‌کنی باری به روی یار اولی‌تر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

مرا از هر چه می‌بینم رخ دلدار اولی‌تر

نظر چون می‌کنم باری بدان رخسار اولی‌تر

تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را

تماشای رخ دلدار از آن بسیار اولی‌تر

بیا، ای چشم من، جان و جمال روی جانان بین

چو عاشق می‌شوم باری، بدان رخسار اولی‌تر

ز رویش هرچه بگشایم نقاب روی او اولی

ز زلفش هر چه بر بندم، مرا زنار اولی‌تر

کسی کاهل مناجات است او را کنج مسجد به

مرا، کاهل خراباتم، در خمار اولی‌تر

فریب غمزهٔ ساقی چو بستاند مرا از من

لبش با جان من در کار و من بی‌کار اولی‌تر

چو زان می درکشم جامی، جهان را جرعه‌ای بخشم

جهان از جرعهٔ من مست و من هشیار اولی‌تر

به یک ساغر در آشامم همه دریای مستی را

چو ساغر می‌کشم، باری، قلندروار اولی‌تر

خرد گفتا: به پیران سر چه گردی گرد میخانه؟

ازین رندی و قلاشی شوی بیزار اولی‌تر

نهان از چشم خود ساقی مرا گفتا: فلان، می خور

که عاشق در همه حالی چو من می‌خوار اولی‌تر

عراقی را به خود بگذار و بی‌خود در خرابات آی

که این جا یک خراباتی ز صد دین‌دار اولی‌تر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

غلام روی توام، ای غلام، باده بیار

که فارغ آمدم از ننگ و نام، باده بیار

کرشمه‌های خوش تو شراب ناب من است

درآ به مجلس و پیش از طعام باده بیار

به غمزه‌ای چو مرا مست می‌توانی کرد

چه حاجت است صراحی و جام؟ باده بیار

به مستی از لب تو وام کرده‌ام بوسی

گر آمدی به تقاضای وام، باده بیار

مگر که مرغ طرب درفتد به دام مرا

شده است تن همه دیده چو دام، باده بیار

کجاست دانهٔ مرغان؟ که طوطی روحم

فتاد از پی دانه به دام، باده بیار

نظام بزم طرب از می است، مجلس ما

چو می نگیرد بی می نظام، باده بیار

عنان ربود ز من توسن طرب، ساقی

مگر زبون شود این بدلگام، باده بیار

ز انتظار چو ساغر دلم پر از خون شد

مدار منتظرم بر دوام، باده بیار

اگر چه روز فروشد، صبوح فوت مکن

که آفتاب برآید ز جام، باده بیار

درین مقام که خونم حلال می‌داری

مدار خون صراحی حرام، باده بیار

به وقت شام، بیا تا قضای صبح کنیم

اگر چه صبح خوش آید، به شام باده بیار

نمی‌پزد تف غم آرزوی خام مرا

برای پختن سودای خام باده بیار

منم کنون و یکی نیم جان رسیده به لب

همی دهم به تو، بستان تمام، باده بیار

به مستی از لب تو می‌توان ستد بوسی

مگر رسم ز لب تو به کام، باده بیار

مرا ز دست عراقی خلاص ده نفسی

غلام روی توام، ای غلام، باده بیار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار

نظارهٔ رخت از عاشقان دریغ مدار

اگر سزای جمال تو نیست دیده رواست

خیال روی تو باری ز جان دریغ مدار

به پرسش من رنجور اگر نمی‌آیی

عنایتی ز من ناتوان دریغ مدار

ز خوان وصل تو چون قانعم به دیداری

تو نیز این قدر از میهمان دریغ مدار

به من، که گرد درت چون سگان همی گردم

نواله گر ندهی، استخوان دریغ مدار

چو دوستان را بر تخت وصل بنشانی

ز من، که خاک توام، آستان دریغ مدار

چو با ندیمان جام شراب نوش کنی

نصیب جرعه‌ای از خاکیان دریغ مدار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

رخ سوی خرابات نهادیم دگربار

در دام خرابات فتادیم دگربار

از بهر یکی جرعه دو صد توبه شکستیم

در دیر مغان روزه گشادیم دگربار

در کنج خرابات یکی مغ‌بچه دیدیم

در پیش رخش سر بنهادیم دگربار

آن دل که به صد حیله ز خوبان بربودیم

در دست یکی مغ‌بچه دادیم دگربار

یک بار ندیدیم رخش وز غم عشقش

صدبار بمردیم و بزادیم دگربار

دیدیم که بی‌عشق رخش زندگیی نیست

بی‌عشق رخش زنده مبادیم دگربار

غم بر دل ما تاختن آورد ز عشقش

با این همه غم، بین که چه شادیم دگربار

شد در سر سودای رخش دین و دل ما

بنگر، دل و دین داده به بادیم دگربار

عشقش به زیان برد صلاح و ورع ما

اینک همه در عین فسادیم دگربار

با نیستی خود همه با قیمت و قدریم

با هستی خود جمله کسادیم دگربار

تا هست عراقی همه هستیم مریدش

چون نیست شود، جمله مرادیم دگربار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

دل در گره زلف تو بستیم دگر بار

وز هر دو جهان مهر گسستیم دگربار

جام دو جهان پر ز می عشق تو دیدیم

خوردیم می و جام شکستیم دگربار

شاید که دگر نعرهٔ مستانه برآریم

کز جام می عشق تو مستیم دگربار

المنة لله که پس از محنت بسیار

با تو نفسی خوش بنشستیم دگربار

چون طرهٔ تو شیفتهٔ روی تو گشتیم

هیهات! که خورشید پرستیم دگربار

ما ترک مراد دل خودکام گرفتیم

تا هرچه کند دوست خوشستیم دگربار

با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم

از صومعه و زهد برستیم دگربار

در بندگی زلف چلیپات بماندیم

زنار هم از زلف تو بستیم دگربار

تا راز دل ما نکند فاش عراقی

اینک دهن از گفت ببستیم دگربار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:27 PM

 

دل در گره زلف تو بستیم دگربار

در دام سر زلف تو شستیم دگربار

از نرگس مخمور تو مخمور بماندیم

وز جام می لعل تو مستیم دگربار

از بادهٔ عشق تو یکی جرعه چشیدیم

صد توبه به یک جرعه شکستیم دگربار

ما قبلهٔ خود روی چو خورشید تو کردیم

هیهات! که خورشید پرستیم دگربار

دل در گره زلف تو بستیم و برآنیم

جویای سر زلف چو شستیم دگربار

کان جان که نسیم سر زلف تو به ما داد

هم با سر زلف تو فرستیم دگربار

از پیشگه وصل چو برخاست عراقی

با تو دمکی خوش بنشستیم دگربار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:27 PM

 

ای باد صبا، به کوی آن یار

گر بر گذری ز بنده یاد آر

ور هیچ مجال گفت یابی

پیغام من شکسته بگزار

با یار بگوی کان شکسته

این خسته جگر، غریب و غم‌خوار

چون از تو ندید چارهٔ خویش

بیچاره بماند بی‌تو ناچار

خورشید رخت ندید روزی

بی‌نور بماند در شب تار

نی این شب تیره دید روشن

نی خفته عدو، نه بخت بیدار

می‌کرد شبی به روز کاخر

روزی بشود که به شود کار

کارش چو به جان رسید می‌گفت:

کای کرده به تیغ هجرم افگار

ای کرده به کام دشمنانم

با یار چنین، چنین کند یار؟

آخر نظری به حال من کن

بنگر که: چگونه بی‌توام زار؟

یک بارگیم مکن فراموش

یاد آر ز من شکسته، یاد آر

مزار ز من، که هیچ هیچم

از هیچ، کسی نگیرد آزار

من نیک بدم، تو نیکویی کن

ای نیک، بدم، به نیک بردار

بگذار که بگذرم به کویت

یکدم ز سگان کویم انگار

بگذاشتم این حدیث، کز من

دارند سگان کوی تو عار

پندار که مشت خاک باشم

زیر قدم سگ درت خوار

القصه به جانم از عراقی

مگذار، کزو نماند آثار

بالجمله تو باشی و تو گویی

او کم کند از میانه گفتار

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:27 PM

 

مرا درد تو درمان می‌نماید

غم تو مرهم جان می‌نماید

مرا، کز جام عشقت مست باشم

وصال و هجر یکسان می‌نماید

چو من تن در بلای عشق دادم

همه دشوارم آسان می‌نماید

به جان من غم تو، شادمان باد،

هر آن لطفی که بتوان می‌نماید

اگر یک لحظه ننماید مرا سوز

دگر لحظه دو چندان می‌نماید

دلم با اینهمه انده، ز شادی

بهار و باغ و بستان می‌نماید

خیالت آشکارا می‌برد دل

اگر روی تو پنهان می‌نماید

لب لعل تو جانم می‌نوازد

بنفشه آب حیوان می‌نماید

ندانم تا چه خواهد فتنه انگیخت؟

که زلفش بس پریشان می‌نماید

به دوران تو زان تنگ است دل‌ها

که حسن تو فراوان می‌نماید

چو ذره در هوای مهر رویت

عراقی نیک حیران می‌نماید

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:27 PM

 

صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار می‌آید

که بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید

نسیم او مگر در باغ جلوه می‌دهد گل را

که آواز خوش بلبل ز هر سو زار می‌آید

مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد

که از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید

از آن چون بلبل بی‌دل ز رنگ و بوی گل شادم

که از گلزار در چشمم رخ دلدار می‌آید

گر آید در نظر کس را به جز رخسار او رویی

مرا باری نظر دایم بر آن رخسار می‌آید

مرا از هرچه در عالم به چشم اندر نیامد هیچ

مگر آبی که در چشمم دمی صد بار می‌آید

چو اندر آب عکس یار خوشتر می‌شود پیدا

از آنروز آب در چشمم مگر بسیار می‌آید

جهان آب است و من در وی جمال یار می‌بینم

ازینجا خواب در چشمم مگر بسیار می‌آید

عراقی در چنین خوابی همی بیند چنان رویی

از آن در خاطرش هر دم هزاران کار می‌آید

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110452
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث