به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کار ما، بنگر، که خام افتاد باز

کار با پیک و پیام افتاد باز

من چه دانم در میان دوستان

دشمن بد گو کدام افتاد باز؟

این همی دانم که گفت و گوی ما

در زبان خاص و عام افتاد باز

عاشق دیوانه نامم کرده‌اند

بر من آخر این چه نام افتاد باز؟

روز بخت من چو شب تاریک شد

صبح امیدم به شام افتاد باز

توسن دولت، که بودی رام من

آن هم‌اکنون بدلگام افتاد باز

باز اقبال از کف من بر پرید

زاغ ادبارم به دام افتاد باز

مجلس عیش دل‌افروز مرا

باطیه بشکست و جام افتاد باز

در گلستان می‌گذشتم صبحدم

بوی یارم در مشام افتاد باز

در سر سودای زلفش شد دلم

مرغ صحرایی به دام افتاد باز

تا بدیدم عکس او در جام می

در سرم سودای خام افتاد باز

تا چشیدم جرعه‌ای از جام می

در دلم مهر مدام افتاد باز

من چو از سودای خوبان سوختم

پس عراقی از چه خام افتاد باز؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

چون تو کردی حدیث عشق آغاز

پس چرا قصه شد دگرگون باز؟

من ز عشق تو پرده بدریده

تو نشسته درون پرده به ناز

تو ز من فارغ و من از غم تو

کرده هر لحظه نوحه‌ای آغاز

من چو حلقه بمانده بر در تو

کرده‌ای در به روی بنده فراز

آمدم با دلی و صد زاری

بر در لطف تو، ز راه نیاز

من از آن توام، قبولم کن

از ره لطف یکدمم بنواز

آمدم بر درت به امیدی

ناامیدم ز در مگردان باز

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

از غم عشقت جگر خون است باز

خود بپرس از دل که او چون است باز؟

هر زمان از غمزهٔ خونریز تو

بر دل من صد شبیخون است باز

تا سر زلف تو را دل جای کرد

از سرای عقل بیرون است باز

حال دل بودی پریشان پیش ازین

نی چنین درهم که اکنون است باز

از فراق تو برای درد دل

صد بلا و غصه معجون است باز

تا جگر خون کردی، ای جان، ز انتظار

روزی دل، بی‌جگر خون است باز

از برای دل ببار، ای دیده خون

زان که حال او دگرگون است باز

گر چه می‌کاهد غم تو جان و دل

لیک مهرت هر دم افزون است باز

من چو شادم از غم و تیمار تو

پس عراقی از چه محزون است باز؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

ای مطرب درد، پرده بنواز

هان! از سر درد در ده آواز

تا سوخته‌ای دمی بنالد

تا شیفته‌ای شود سرافراز

هین! پرده بساز و خوش همی سوز

کان یار نشد هنوز دمساز

دلدار نساخت، چون نسوزم؟

سوزم، چو نساخت محرم راز

ماتم زده‌ام، چرا نگریم؟

محنت زده‌ام، چه می‌کنم ناز؟

ای یار، بساز تا بسوزم

یا با سوزم بساز و بنواز

یک جرعه ز جام عشق در ده

تا بو که رهانیم ز خود باز

ور سوختن من است رایت

من ساخته‌ام، بسوز و بگداز

گر یار نساخت، ای عراقی،

خیز از سر سوز نوحه آغاز

در درد گریز، کوست همدم

با سوز بساز، کوست همساز

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

بی‌دلی را بی سبب آزرده گیر

خاکساری را به خاک اسپرده گیر

خسته‌ای از جور عشقت کشته دان

واله‌ای از عشق رویت مرده گیر

گر چنین خواهی کشیدن تیغ غم

جانم اندر تن چون خون افسرده گیر

چند خواهی کرد ازین جور و ستم؟

بی‌دلی از غم به جان آزرده گیر

برده‌ای، هوش دلم، اکنون مرا

نیم جانی مانده وین هم برده گیر

گر بخواهی کرد تیمار دلم

از غم و تیمار جانم خرده گیر

ور عراقی را تو ننوازی کنون

عالمی از بهر او آزرده گیر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر

به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر

یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون

چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر

ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم

از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر

کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر

مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر

به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بی‌پایان

ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر

همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو

ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر

چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم

مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر

شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم

کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر

نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری

ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر

عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم

فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

بر درت افتاده‌ام خوار و حقیر

از کرم، افتاده‌ای را دست گیر

دردمندم، بر من مسکین نگر

تا شود درد دلم درمان پذیر

از تو نگریزد دل من یک زمان

کالبد را کی بود از جان گزیر؟

دایهٔ لطفت مرا در بر گرفت

داد جای مادرم صد گونه شیر

چون نیابم بوی مهرت یک نفس

از دل و جانم برآید صد نفیر

دل، که با وصلت چنان خو کرده بود

در کف هجرت کنون مانده است اسیر

باز هجرت قصد جانم می‌کند

کشته‌ای را بار دیگر کشته گیر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر

چاره ساز آن را که از تو نیستش یک دم گزیر

مانده در تیه فراقم، رهنمایا، ره نمای

غرقهٔ دریای هجرم، دستگیرا، دست گیر

در دل زارم نظر کن، کز غمت آمد به جان

چاره کن، جانا، که شد در دست هجرانت اسیر

سوی من بنگر، که عمری بر امید یک نظر

مانده‌ام چون خاک بر خاک درت خوار و حقیر

از تو بو نایافته، نه راحتی دیده ز عمر

ساخته با درد بی‌درمان تو، مسکین فقیر

دل که سودای تو می‌پخت آرزویش خام ماند

کو تنور آرزو تا اندر او بندم فطیر؟

دایهٔ مهرت به شیر لطف پرورده است جان

شیرخواره چون زید، کش باز گیرد دایه شیر؟

ز آفتاب مهر بر دل سایه افگن، تا شود

در هوای مهر روی تو چو ذره مستنیر

گر فتد بر خاک تیره پرتو عکس رخت

گردد اندر حال هر ذره چو خورشید منیر

وز نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزد

خوشتر از خلد برین گردد درک‌های سعیر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟

یا سرشته آب حیوان با شکر؟

نی خطا گفتم: کجا لذت دهد

آب حیوان پیش آن لب یا شکر؟

کس نگوید نوش جان‌ها را نبات

کس نخواند جان شیرین را شکر

لعل تو شکر توان گفت، ار بود

کوثر و تسنیم جان افزا شکر

قوت جان است و حیات جاودان

نیست یار لعل تو تنها شکر

ای به رشک از لعل تو آب حیات

وی خجل زان لعل شکرخا شکر

وامق ار دیدی لب شیرین تو

خود نجستی از لب عذرا شکر

نام تو تا بر زبان ما گذشت

می‌گدازد در دهان ما شکر

از لب و دندان تو در حیرتم

تا گهر چون می‌کند پیدا شکر؟

تا دهانت شکرستان گشت و لب

در جهان تنگ است چون دلها شکر

من چرا سودایی لعلت شدم

از مزاج ار می‌برد سودا شکر؟

گرد لعل تو همی گردد نبات

نی، طمع دارد از آن لبها شکر

گرد بر گرد لب شیرین تو

طوطیان بین جمله سر تا پا شکر

لعل و گفتار تو با هم در خور است

باشد آری نایب حلوا شکر

طبع من شیرین شد از یاد لبت

ای عجب، چون می‌شود دریا شکر؟

لفظ شیرین عراقی چون لبت

می‌فشاند در سخن هر جا شکر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

 

سر به سر از لطف جانی ای پسر

خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر

میل دل‌ها جمله سوی روی توست

رو که شیرین دلستانی ای پسر

زان به چشم من درآیی هر زمان

کز صفا آب روانی ای پسر

از می حسن ار چه سرمستی، مکن

با حریفان سرگرانی ای پسر

وعده ای می ده، اگر چه کج بود

کز بهانه درنمانی ای پسر

بر لب خود بوسه زن، آنگه ببین

ذوق آب زندگانی ای پسر

زان شدم خاک درت کز جام خود

جرعه‌ای بر من فشانی ای پسر

از لطیفی می‌نماند کس به تو

زان یقینم شد که جانی ای پسر

گوش جان‌ها پر گهر در حضرتت

کز سخن در می‌چکانی ای پسر

در دل و چشمم، ز حسن و لطف خویش

آشکارا و نهانی ای پسر

نیست در عالم عراقی را دمی

بی لب تو زندگانی ای پسر

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110355
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث