علی الصباح به میخانه خوش روان گشتیم
شراب ناب بخوردیم و مست از آن گشتیم
علی الصباح به میخانه خوش روان گشتیم
شراب ناب بخوردیم و مست از آن گشتیم
عقل اگر لشکری کشد بر تو
قوتی کن بر او شکست آور
عقل ذاتی عرش الرحمن ما
مستوی بر صورت سلطان ما
عشق او در همه بود ساری
خواه در مصر خواه در ساری
عشق چوگان و عالمی گویم
سخن عاشقانه می گویم
عشق است که گوهر محیط است
عشق است که بحر بیکران است
عالم و معلوم آنجا هست نیست
خادم و مخدوم آنجا هست نیست
عاشقانه خوش درین دریا نشین
خوش بر آ با ما دمی با ما نشین
عارفان غیر او به او دانند
عاقلان او به غیر او دانند
عارفانش خوانده اند این حضرت جمع وجود
از عطای آن حقیقت این حقایق را نمود