به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حرص را تشنگی افزون به زر و مال شود

چشم آیینه کجا سیر ز تمثال شود؟

بهره خواجه ز اسباب به جز محنت نیست

عرق از بار گران قسمت حمال شود

تا نمیرد، ز تردد نکشد پای حریص

راحت مور در آن است که پامال شود

می دود بس که پی خرمن مردم چشمت

پوست وقت است بر اندام تو غربال شود

چون شب تار به یک روز سیه می سازی

گر ترا روی زمین نامه اعمال شود

به شکستی که ز دوران رسد آزرده مباش

که قفس چون شکند شهپر اقبال شود

مصلحت نیست ز شیرین سخنان خاموشی

زنگ آیینه بود طوطی اگر لال شود

طلب دل مکن از زلف که سر می بازد

دزد را هرکه شب تار به دنبال شود

صائب از چرخ همین کام تمنا دارد

که سرش در قدم سرو تو پامال شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:26 PM

باده در شیشه و پیمانه من سنگ شود

سبزی بخت بر آیینه من زنگ شود

تا فشاندم به جهان دست سبکبار شدم

شود آسوده فلاخن چو سبک سنگ شود

بر زمین می زندش سنگدلیهای فلک

ساز هرکس که درین دایره آهنگ شود

کوه تمکین تو در پله نازست تمام

این نه سنگی است که محتاج به پاسنگ شود

بوی گل در گره غنچه کند خود را جمع

غم محال است که بیرون ز دل تنگ شود

عمر را کوه غم و درد سبک جولان کرد

می رود تند چو سیلاب گرانسنگ شود

هرکه را تنگ شود خلق ز سودا صائب

چرخ و انجم به نظر دامن پرسنگ شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:26 PM

 

از نظر دورکی آن خط بناگوش شود؟

طفل را چون شب آدینه فراموش شود؟

شد یکی صد ز خط سبز فروغ رخ او

این نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود

چند در خانه زین سیر توان کرد ترا؟

تا کی این خرمن گل خرج یک آغوش شود؟

می شود آب و به پای تو روان می افتد

سرو اگر با قد رعنای تو همدوش شود

جسم آتش نفسان خرج زبان می گردد

صرفه شمع در این است که خاموش شود

نیست موقوف طلب روزی ثابت قدمان

قسمت خشت سر خم می سرجوش شود

شور مرغان گلستان به جناح سفرست

گل ازان فصل بهاران همه تن گوش شود

دیگ کم حوصلگان می شود از جوش تهی

آب دریا چه خیال است که از جوش شود؟

سر بی مغز ز عمامه نگردد پر مغز

این نه عیبی است که پوشیده به سرپوش شود

شور محشر شود افسانه خوابش صائب

هرکه از نشأه گفتار تو مدهوش شود

پیش ما موی شکافان بصیرت صائب

چاه خس پوش بود هرکه خشن پوش شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:26 PM

 

گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود

نمکی نیست لب او که فراموش شود

حلقه ای نیست دو زلفش که برآید از گوش

یاد رویش نه چراغی است که خاموش شود

خط سبزش سبقی نیست که از یاد رود

مصرعی نیست خارمش که فراموش شود

خواب در دیده غفلت زدگان می سوزد

چون کسی غافل ازان صبح بناگوش شود؟

جام در دست به صحرای قیامت آید

هرکه از گردش چشمان تو مدهوش شود

دل در اخفای غم عشق عبث می کوشد

این نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود

زاهد خشک اگر قامت او را بیند

همچو محراب سراپا همه آغوش شود

اشک در دیده من بیش شد از سوز جگر

آب دریا، چه خیال است کم از جوش شود؟

جامه تبدیل کند آب حیات از خجلت

چون ز خط آن لب جان بخش سیه پوش شود

واگذارش که به خون جگر خود سازد

کیست صائب که به بزم تو قدح نوش شود؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:25 PM

گل بی خار درین غمکده کم سبز شود

دست در گردن هم شادی و غم سبز شود

حاصل ما دل پاره است، چنین می باشد

سرزمینی که به شورابه غم سبز شود

طی شد ایام برومندی ما در سختی

همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود

اگر از تشنه لبی آب شود دانه دل

به ازان است که از ابر کرم سبز شود

نیست غیر از دل خرسند درین خارستان

کف خاکی که در او باغ ارم سبز شود

تا بود ریشه قارون به زمین، هیهات است

که درین باغ نهالی ز کرم سبز شود

گر براندازی ازان روی عرقناک نقاب

سر بسر ریگ بیابان عدم سبز شود

می توان بخت برومند به خون خوردن یافت

که ز میرابی شمشیر، علم سبز شود

آنقدر در حرم از شوق تو اشک افشانم

که چو طوطی پر مرغان حرم سبز شود

گر چنین عشق تو بر سنگدلان زور آرد

سبحه برهمن از اشک صنم سبز شود

بگسل از صحبت این همسفران تا چون خضر

هرکجا پای نهی جای قدم سبز شود

از سخنهای تو صائب که ازو آب چکد

عجبی نیست اگر لوح و قلم سبز شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:25 PM

خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود

طوطی از پرتو این آینه غماز شود

در ته زلف، رخش پرده گداز نظرست

آه ازان روز که این آینه پرداز شود

از نظربازی بی پرده ارباب سخن

چشم کم حرف تو وقت است سخنساز شود

بحر کم ظرفتر از جام حباب است آنجا

لب میگون تو چون حوصله پرداز شود

اگر از کوی تو اندیشه پرواز کنم

نقش بر بال و پرم چنگل شهباز شود

بر رخ صبح، شفق پنجه خونین مالید

این سزایش که دگر پرده در راز شود

برگشاد دل ما دست ندارد تدبیر

به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود

دل ما نیست تنک ظرف شکایت صائب

صبح محشر سر این شیشه مگر باز شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

در جهان کس می عشرت نتوانست کشید

آروز پای فراغت نتوانست کشید

آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ

نفسی شعله فطرت نتوانست کشید

هرکه بالین قناعت ز کف دست نکرد

رخت بر بستر راحت نتوانست کشید

فرد شو فرد که تا خضر نشد دور از خلق

دم آبی به فراغت نتوانست کشید

دشت تفسیده عشق است که خورشید بلند

پا از آنجا به سلامت نتوانست کشید

دل که خمخانه آفات تهی کرده اوست

باده تلخ نصیحت نتوانست کشید

نرمی از خلق مدارید توقع که مسیح

روغن از ریگ به حکمت نتوانست کشید

دید تا روی ترا آینه، رو پنهان کرد

خجلت صبح قیامت نتوانست کشید

به چمن رفتی و از شرم گل عارض تو

غنچه خمیازه حسرت نتوانست کشید

صائب از سایه ارباب کرم سر دزدید

کوه بر فرق ز منت نتوانست کشید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشید

سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشید

هرگز از سیل گرانسنگ، عمارت نکشد

آنچه ویرانه ام از منت تعمیر کشید

عشق خوش سهل برآورد مرا از دو جهان

نتوان موی چنین از قدح شیر کشید

نتوانست دل سخت ترا نرم کند

آه گرمم که گلاب از گل تصویر کشید

قدم راست روان خضر ره توفیق است

سر چو پیکان نتوان از قدم تیر کشید

بالش از دامن حوران بهشتی نکند

خواب ما بس که پریشانی تعبیر کشید

در خم زلف گرهگیر تو عاجز شده است

دل صائب که عنان از کف تقدیر کشید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید

دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید

جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود

از دل سوخته ای بوی کبابی نکشید

خاک در کاسه آن چشم که از پرده خواب

بر رخ دولت بیدار نقابی نکشید

رشک بر موج سراب است درین دشت مرا

که ز دریای بقا منت آبی نکشید

مگذر از کوی خرابات که آسوده نشد

گنج تا رخت اقامت به خرابی نکشید

راه چون خضر به سرچشمه توفیق نبرد

در ته پای خم آن کس که شرابی نکشید

هرکه چون کوزه لب بسته نگردید خموش

در خرابات جهان باده نابی نکشید

هرکه چون سرو درین باغ نگردید آزاد

نفسی راست نکرد و دم آبی نکشید

شد به تبخاله بی آب ز گوهر قانع

صدف تشنه ما ناز سحابی نکشید

کیست تا رحم کند بر جگر تشنه من؟

که به زنجیر مرا موج سرابی نکشید

جگر تشنه بود لاله خاکش صائب

هرکه زان چاه زنخدان دم آبی نکشید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

لاله از رشک رخت خون جگر می گرید

آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید

حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او

هاله چون حلقه ماتم به قمر می گرید

سنگ را گریه به جان سختی فرهاد آید

آن نه چشمه است که در کوه و کمر می گرید

بر تهیدستی خود پیش در سیرابش

سر به دامان صدف مانده گهر می گرید

نیستم شمع که یکرنگ بود گریه من

هر سر مو به تنم رنگ دگر می گرید

دیده گریه شناسی اگرت در سر هست

شمع بسیار به درد و به اثر می گرید

بنمایید به جز آینه و آب، کسی

که به دنبال سرم روز سفر می گرید

بر سر سوختگان گریه گرمی سر کن

شمع در ماتم پروانه شرر می گرید

شرمت آید که بری ابر بهاری را نام

گر ببینی تو که صائب چه قدر می گرید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090518
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث