به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند

در فردوس به روی دل ما بگشایند

وسعت دایره کون و مکان چندان نیست

که به یکبار دل و دیده ما بگشایند

دولت باقی و این عالم فانی، هیهات

این نه فالی است که از بال هما بگشایند

ای بسا ناخن تدبیر که از دست رود

تا گره از دل غم دیده ما بگشایند

کیمیاگر نکند چشم به هر قلب سیاه

بی نیازان به جهان چشم کجا بگشایند؟

سپر انداختگان دست درازی دارند

که فلک را ز میان تیغ جفا بگشایند

موشکافان که گرههای فلک وا کردند

کاش یک عقده ازان زلف دوتا بگشایند

سنگ بر سینه زنان محرم این درگاهند

در توفیق به هر خام کجا بگشایند؟

در فردوس به روی تو نبندد رضوان

گر در اینجا در تسلیم و رضا بگشایند

صبر کن پای تو چون رفت به گل، این نه حناست

که ببندند شب و صبح و ز پا بگشایند

با دل تیره، جهان در نظر ما زشت است

آه اگر چهره آیینه ما بگشایند

در شب تیره امکان، اثر صبح وجود

آنقدر نیست که دستی به دعا بگشایند

رهنوردان تو از درد طلب در هر گام

جوی خون از مژه راهنما بگشایند

سوخت شمع من و آشفته دماغی برجاست

رشته ای نیست غم او که ز پا بگشایند

عاشقان را نتوان داشت به زنجیر نگاه

در مقامی که ره ملک فنا بگشایند

صبح محشر شود از نامه ساهان صائب

چون سر نامه ما روز جزا بگشایند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند

صدف از حوصله خویش گهر می چیند

سخن عشق بود صیقل آیینه جان

از دل سوخته زنگار شرر می چیند

کام حرص است که از شهد نگردد شیرین

ورنه قانع ز نی خشک شکر می چیند

به چه امید درین بحر توان لنگر کرد؟

دامن از کشتی ما موج خطر می چیند

گل بی خار بود قسمتش از خارستان

هرکه از باغ جهان گل به نظر می چیند

به ادب باش درین باغ که هرکس اینجا

می نهد بر سر هم دست، ثمر می چیند

هرکه از زخم زبان می دهد آزار ترا

خس و خاری است که از راه تو بر می چیند

می زند طعنه غفلت به تو کافر نعمت

مور هر ریزه که از راهگذر می چیند

لذت سنگ ملامت ز دل صائب پرس

کبک سرمست گل از کوه و کمر می چیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

 

درد را سوختگان تو به درمان ندهند

جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند

بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند

خار را فرصت گیرایی دامان ندهند

علم رسمی ورق سینه سیه ساختن است

عارفان کودک خود را به دبستان ندهند

روزگاری است که بی پای ملخ، نزدیکان

مور را راه سخن پیش سلیمان ندهند

تا درین باغ چو شبنم نشود آب دلت

ره به سرچشمه خورشید درخشان ندهند

این چه رسمی است که ارباب سخاوت صائب

به کسی تا دل خود را نخورد نان ندهند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

کاهلانی که درین ره به هوس می آیند

دو قدم راه نپیموده به پس می آیند

هست در هرزه درایی خطر راهروان

رهزنان بیش به آواز جرس می آیند

برخورند از می جان بخش حیات آن جمعی

که درین نشأه به کار همه کس می آیند

فیض خود سازد اگر ذوق گرفتاری عام

همه مرغان ز گلستان به قفس می آیند

عالم غیب اگر نیست روان بخش، چرا

مردگان زنده به خواب همه کس می آیند؟

شوخ چشمان که ندارند حیا در دیده

بی طلب در همه بزمی چو مگس می آیند

اگر از پرده برآیند چنین لاله رخان

صائب از پرده برون اهل هوس می آیند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

 

رتبه خط تو بالغ نظران می دانند

قدر یاقوت تو روشن گهران می دانند

شیوه چشم ترا اهل نظر می یابند

نشأه حسن ترا بیخبران می دانند

از نگاه تو چه یابند پریشان سخنان؟

این زبانی است که صاحب نظران می دانند

سرو و شمشاد همین قامتی افراخته اند

روش دلبری این خوش کمران می دانند

منعمان را به حساب غم ایام چه کار؟

این حسابی که بی سیم و زران می دانند

رهروانی که درین بادیه گرم طلبند

برق را دخل بی بال و پران می دانند

با سخنهای تو صائب که زوالش مرساد!

حالتی هست که کامل نظران می دانند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند

نمکی نیست لب او که فراموش کنند

نکند باده روشن به خردهای ضعیف

آنچه چشمان سیه مست تو باهوش کنند

نیست ممکن که به معراج اجابت نرسد

هر دعایی که در آن صبح بناگوش کنند

کار صد رطل گران می کند از شادابی

گوهری را که ز گفتار تو در گوش کنند

دایم از غیرت خونابه کشانند خراب

ناتوانان که شب و روز قدح نوش کنند

قد برافراز که سیمین بدنان نقد حیات

همچو گل صرف به خمیازه آغوش کنند

عشق بالاتر ازان است که پنهان گردد

شعله رعناتر ازان است که خس پوش کنند

سرد مهران جهان گر همه صرصر گردند

دل روشن نه چراغی است که خاموش کنند

صاف طبعان که به زندان بدن محبوسند

خشت را از سر خم دور به یک جوش کنند

مست آیند به صحرای قیامت صائب

خلق اگر از ته دل فکر ترا گوش کنند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند

سروها یکقلم از پای دگر ننشستند

از تماشای تو نظارگیان راست دو عید

تا دو ابروی هلال تو به هم پیوستند

مزن ای شانه به هم زلف دلاویزش را

که درین سلسله بسیار عزیزان هستند

می توان کرد عمارت چو شود کعبه خراب

وای بر سنگدلانی که دلی را خستند

چه خیال است که در روز جزا سبز شوند؟

دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند

وقت آن صافدلان خوش که ز لبهای خموش

پیش یأجوج سخن سد خموشی بستند

می برم رشک درین بزم بر آن مشت سپند

که به یک ناله جانسوز ز آتش جستند

از گدازند درین دایره ایمن صائب

چون مه آنان که لب نان فلک نشکستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند

چون خریدار که رسم است گهر را شکند

کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد

چند بیهوده دل اهل هنر را شکند

چه کمی چشم من از ابر بهاران دارد؟

چون ز مژگان به میان دامن تر را شکند

ای گل ابر، من تشنه جگر را دریاب

به دمی آب که صفرای جگر را شکند

دست بر صاف ضمیران نبود لغزش را

لرزه موج کجا آب گهر را شکند؟

آب رونق به رخ کار پدر می آرد

صائب آن نیست که بازار پدر را شکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند

هیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند

از سپر، تیر قضا روی نمی گرداند

سیل از خانه در بسته محابا نکند

گر شود دامن پیراهن یوسف صد چاک

رخنه در پرده ناموس زلیخا نکند

سعی در خون خود از خصم فزونتر دارد

هرکه با دشمن خونخوار مدارا نکند

شود از گوهر عبرت صدفش سینه بحر

دوربینی که نگه خرج تماشا نکند

می کند زلف دراز تو به دلهای حزین

آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند

سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین

چاره تلخی می قهقه مینا نکند

هرکه چون شانه نسازد دل خود را صد چاک

پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکند

سنگ دارند ز دیوانه دریغ اطفالش

چون ازین شهر کسی روی به صحرا نکند؟

سوز عشق از سر عاشق به مداوا نرود

که علاج تب خورشید مسیحا نکند

می رسد روزیش از عالم بالا صائب

چون صدف هرکه دهن باز به دریا نکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

مکث لب تشنه دیدار به جنت نکند

برق در بوته خاشاک اقامت نکند

قطره اش وصل سرچشمه حیوان گردد

هرکه گردنکشی از تیغ شهادت نکند

عمر را قامت خم باز ندارد ز شتاب

تیر در بحر کمان قصد اقامت نکند

می شود نخل برومند سبکبار از سنگ

عاشق از سختی ایام شکایت نکند

نشود نفس بداندیش به احسان هموار

آشنایی سگ بیگانه رعایت نکند

هرکه از مرده دلی زنده ندارد شب را

در شبستان لحد خواب فراغت نکند

دل در آن زلف ندارد غم تنهایی ما

به وطن هرکه رسد یاد ز غربت نکند

کرد دلگیر سفر پای گرانخواب، مرا

هیچ کس با قلم کند کتابت نکند!

آب حیوان سمندر بود آتش صائب

عاشق اندیشه ز خورشید قیامت نکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090748
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث