به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد

که ز تبخاله ام آواز جرس می آمد

سالم از بادیه ای برد مرا بیخبری

که ز هر خار در او کار عسس می آمد

ناله مرغ گرفتار اثرگر می داشت

گل نفس سوخته تا کنج قفس می آمد

به شتابی دل ازین وادی خونخوار گذشت

که ز هر آبله اش بانگ جرس می آمد

آرزو خار و خسی نیست که آخر گردد

ورنه با شعله خوی تو که بس می آمد؟

به چه تقصیر به زندان گهر افکندند؟

آن که چون آب به کار همه کس می آمد

به تهیدستی من موج کجا می خندید؟

از حباب من اگر ضبط نفس می آمد

فارغ از پرسش دیوان قیامت می شد

اگر آن دشمن جان بر سرکس می آمد

بوالهوس بر سر کوی تو مجاور می بود

گر حقیقت ز سگ هرزه مرس می آمد

صائب آن شوخ اگر درد محبت می داشت

کی به دلجوئی ارباب هوس می آمد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

شوق من قاصد بیدرد کجا می داند؟

آنقدر شوق تو دارم که خدا می داند!

تو همین سعی کن ای کاه سبکروح شوی

روش جاذبه را کاهربا می داند

هرکه فرهاد صفت جوهر مردی دارد

تیشه را بر سر خود بال هما می داند

بوته خاری اگر در کف صرصر بیند

دل سرگشته من راهنما می داند

گاه در خواب و گهی مست و گهی مخمورست

چشم پرکار تو کی حال مرا می داند؟

صائب از لاله عذاران چه توقع داری؟

گل ده روزه چه آیین وفا می داند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

دلش از گریه من رنگ نمی گرداند

کوه را سیل گرانسنگ نمی گرداند

بس که ویرانه ام از گرد علایق پاک است

سیل در خانه من رنگ نمی گرداند

غم عالم چه کند با دل خوش مشرب من؟

عکس بر آینه جا تنگ نمی گرداند

گرچه مضراب من از ناخن الماس بود

ساز من پرده آهنگ نمی گرداند

مگر از خط دل سخت تو ملایم گردد

ورنه سیلاب من این سنگ نمی گرداند

جگر خاک ز تیغ تو بدخشان گردید

دل سنگ تو همان رنگ نمی گرداند

روشنی آینه را می کند از جوهر پاک

حسن رو از خط شبرنگ نمی گرداند

دل سنگین ترا گریه ام از جا نبرد

زور سیلاب من این سنگ نمی گرداند

انقلاب و دل سودازده من، هیهات

چهره سوختگان رنگ نمی گرداند

نیست از ذره من بر دل گردون باری

مرکز این دایره را تنگ نمی گرداند

از حضر آنقدر آزار کشیدم صائب

که سفر خلق مرا تنگ نمی گرداند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

از قضا چشم سیاه تو به یادم آمد

قدر انداز نگاه تو به یادم آمد

ترکش تیر جگردوز قضا را دیدم

صف مژگان سیاه تو به یادم آمد

به دل ساده خود راه نگاهم افتاد

صفحه روی چو ماه تو به یادم آمد

برق را دست و گریبان گیاهی دیدم

بیگنه سوز نگاه تو به یادم آمد

عندلیبی به سر شاخ گلی می لرزید

جنبش پر کلاه تو به یادم آمد

موی پر پیچ و خمی بر سر آتش دیدم

زلف خورشید پناه تو به یادم آمد

صائب از جلوه برقی که به خرمن افتاد

سینه پردازی آه تو به یادم آمد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

عاشقان را دم تسلیم نفس می رقصد

مرغ آزاد چو گردد ز قفس می رقصد

ناله در انجمن وصل سرود طرب است

محمل لیلی از افغان جرس می رقصد

می برد دایره ذکر قرار از دلها

کوه اینجا به سبکروحی خس می رقصد

زاهد خشک درین حلقه اگر پای نهد

با گرانجانی ذاتی به هوس می رقصد

از هوادار بود گرمی هنگامه حسن

شکر اینجا به پر و بال مگس می رقصد

در سراپرده عقل است زمین گیر سپند

بزم عشق است که آنجا همه کس می رقصد

مطرب سوخته جانان نفس گرم بس است

شرر از زمزمه شعله خس می رقصد

اشک و آهم اثری کرده در آن دل کامروز

آب در دیده و در سینه نفس می رقصد

چون سپندی که به هنگامه مجمر افتد

هرکه آید به جهان، یک دو نفس می رقصد

عارف از چرخ ستمکار ندارد پروا

مست در حلقه زنجیر عسس می رقصد

شد خمش دایره گل ز تریهای خزان

دل همان در بر مرغان قفس می رقصد

به هوای دهن تنگ تو ای غنچه گل

روزگاری است که در سینه نفس می رقصد

خامه صائب اگر دست فشان شد چه عجب

این مقامی است که در وی همه کس می رقصد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد

هر سر موی مرا نام خدا یاد آمد

چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟

که سرابم به نظر موج پریزاد آمد

در دل سخت تو بیرحم ندارد تأثیر

ورنه از ناله من کوه به فریاد آمد

بر سر سرو چمن فاخته ای می لرزید

جنبش پر کلاه تو مرا یاد آمد

شهپر نصرت و اقبال مصور گردید

تا برون تیغ تو از بیضه فولاد آمد

خط پاکی است ز تاراج خزان هر برگش

هرکه چون سرو درین باغچه آزاد آمد

برمدار از لب خود مهر خموشی زنهار

که درین شیشه سربسته پریزاد آمد

بر سر خاک شهیدان تو نیایی، ورنه

نقش شیرین به سر تربت فرهاد آمد

زلف مشکین تو در دلشکنی بود علم

خط شبرنگ برای چه به امداد آمد؟

مستمال از رقم عزل نگشته است کسی

چون ز خط غمزه او بر سر بیداد آمد؟

صائب از ملک عدم این دل بی حاصل من

به چه امید به معموره ایجاد آمد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

دیگر از پرده برون نغمه طنبور آمد

باز ناخن زن دلهای پر از شور آمد

از دم سرد خزان بر گل صد برگ نرفت

آنچه بر زخم من از مرهم کافور آمد

نوش این نشأه یقین شد که نباشد بی نیش

تا ز تنگ شکر یار برون مور آمد

لب ببند از سخن حق که ازین راهگذر

عالمی تیغ به کف بر سر منصور آمد

آن که چشمش پی عیب دگران است چهار

چون به عیب خودش افتاد نظر، کور آمد

گرو از برق، پی مطلب دنیا می برد

آن که پا مرکب چوبین به لب گور آمد

کردم انگشت ز عیب دگران تا کوتاه

سالم انگشت من از خانه زنبور آمد

تا به دامان قیامت رود از چشمش آب

هرکه را در نظر آن چهره پرنور آمد

ناله بلبل سودازده شد پرده نشین

تا به سیر چمن آن غنچه مستور آمد

صائب از شمع به بال و پر پروانه نرفت

آنچه از دوری او بر من مهجور آمد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

سر آزاده ما منت افسر نکشد

بیضه ما به ته بال هما سر نکشد

هرکه اینجا شود از تیغ شهادت سیراب

منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد

عشق سر بر خط فرمان خرد نگذارد

قلم راست روان منت مسطر نکشد

طاقت بی ثمری نیست سبک مغزان را

بید بر خویش محال است که خنجر نکشد

می شود خرج بدن روح چو تن پرور شد

آتش مرده سر از روزن مجمر نکشد

خوبی گل به نگاهی سپری می گردد

آه اگر بلبل ما سر به ته پر نکشد

داده خویش نگیرند کریمان واپس

ابر ما آب ز سرچشمه گوهر نکشد

فارغ است از غم عالم دل آزاده ما

در حرم وحشت صیاد کبوتر نکشد

باخبر باش کز آیینه ترا خودبینی

ساده لوحانه به زندان سکندر نکشد

شمع حاجت نبود خاک شهیدان ترا

ناز گلگونه رخ لاله احمر نکشد

آنچه بر من شده معلوم ز ستاری حق

پرده از روی گنه دامن محشر نکشد

ادب آموختگان حلقه بیرون درند

سرو را فاخته ما به ته پر نکشد

عزت عشق نگه دار که رعنا نشود

شعله ای را که در آغوش سمندر نکشد

هرکه آورد رگ خواب سخن را در دست

به بریدن چو قلم پای ز دفتر نکشد

گوهر از جوهریان قدر و بها می گیرد

از سخن سنج چرا ناز، سخنور نکشد؟

دیده باز به هرکس که چو میزان دادند

گوهر و سنگ محال است برابر نکشد

موج از چشمه تیغ تو نیفتد به کنار

رخت ازین آب برون هیچ شناور نکشد

در ترازو نبود سنگ تمامش صائب

کعبه و بتکده را هرکه برابر نکشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

کی ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟

مرغ وحشی چه نفس در قفس و دم کشد؟

سخت گستاخ شد از وصل دلم، می ترسم

عاقبت کار من از بوسه به پیغام کشد

از زبان لعل لبش تلخی گفتار نبرد

نمک سنگ کجا تلخی بادام کشد؟

غم مرغان گرفتار ندارد صیاد

مور از رحم مگر دانه به این دام کشد

نکشد پای پر از آبله از خارستان

آنچه پهلوی من از بسرت آرام کشد

دانه اش از گره دام مهیا باشد

هرکه را زلف گرهگیر تو در دام کشد

دست کوتاه، گل از وصل فزون می چیند

شانه گستاخ سر زلف دلارام کشد

شکوه ای کز سر زلف تو مرا هست این است

که دل عاشق و اغیار به یک دام کشد

این چه کیفیت حسن است که مخمور وصال

از لب بام تو می همچو لب جام کشد

آب را دست درین باغ ز حیرت شد خشک

کیست تا دامن آن سرو گل اندام کشد؟

پله ناز تو سنگین تر ازان افتاده است

که ترا جذبه صائب به لب بام کشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد

نفس صاف ز دل صبح قیامت نکشد

هرکه خواهد که گرانسنگ بود میزانش

به که امروز سر از سنگ ملامت نکشد

تا ازان یار سفر کرده نگیرد خبری

اشک ما پای به دامان اقامت نکشد

نفس سوخته عشق ز پا ننشیند

تا گلاب از گل خورشید قیامت نکشد

سایه عشق گران است، عجب نیست اگر

سرو در زیر پر فاخته قامت نکشد

کرده ام خنده به ارباب ملامت صائب

اره چون بر سر من سین سلامت نکشد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5096020
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث