به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند

باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند

نیست چون آینه حیرانی ما امروزی

از ازل دیده ما را نگران ساخته اند

نکته هایی که نهان بود در آن نقطه خال

مو بمو زان خط شبرنگ عیان ساخته اند

چه خیال است دم تیغ بتان کند شود؟

کز دل محکم خود سنگ فسان ساخته اند

اینقدر حسن گلوسوز در آن نقطه خال

آفتابی است که در ذره نهان ساخته اند

تا دلت آب نگردد نتوانی دریافت

گوهری را که درین حقه نهان ساخته اند

در کشش نیست کمی قوت بازوی مرا

طاق ابروی ترا سخت کمان ساخته اند

در دل ما نگذشته است، خدا می داند

سخنی چند که ما را ز زبان ساخته اند

چهره زرد، بهار دل غمگین من است

برگ عیش من از اوراق خزان ساخته اند

دو جهان عینک بینایی من گردیده است

تا به روی تو دو چشم نگران ساخته اند

راست کیشان که طلبکار نشانند چو تیر

با کمانخانه ابروی بتان ساخته اند

حاجیانی که طواف حرم کعبه کنند

کاهلانند که با سنگ نشان ساخته اند

زحمت بادیه و خار مغیلان نکشند

بیخودانی که ز دل تخت روان ساخته اند

نیست در چاشنی شیره جان هیچ کمی

اینقدر هست که بسیار روان ساخته اند

خاطر جمع ازان قوم طلب کن صائب

که به شیرازه آن موی میان ساخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

عاشقان زان لب شیرین به سخن ساخته اند

بوشناسان به نسیمی ز چمن ساخته اند

چون قلم، موی شکافان دبستان وجود

از دو عالم به سر زلف سخن ساخته اند

کی به آن گلشن بیرنگ توانند رسید؟

بلبلانی که به این سبز چمن ساخته اند

گوشه ای گیر ازین بزم که صحبت سازان

بارها از لب پیمانه سخن ساخته اند

خون به جای عرق افشانده ام از جبهه سعی

تا کف خون مرا مشک ختن ساخته اند

زود باشد که زبان در قفس کام کشند

صائب آنان که به گلهای چمن ساخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماند

هرچه در راه خدا می دهی آن می ماند

ز آنچه امروز به جمعیت آن مغروری

به تو آخر دل و چشم نگران می ماند

دل بر این عمر مبندید که از صحبت تیر

عاقبت خانه خالی به کمان می ماند

از جهان گذران کیست که آسان گذرد؟

رفرف موج درین ریگ روان می ماند

روزگاری است که دریا چو دهد قطره به ابر

در عقب چشم حبابش نگران می ماند

از دل تنگ ندارم سر صحرای بهشت

که دل تنگ به آن غنچه دهان می ماند

خار خاری که ز رفتار تو در دلها هست

خس و خاری است که از آب روان می ماند

پرده شرم و حیا شهپر عنقا شده است

پیر این عهد ز شوخی به جوان می ماند

بس که در غارت دل جلوه او سرگرم است

سایه هر گام ازان سرو روان می ماند

لب فرو بستم از شکوه ز خرسندی نیست

نفس سوخته دستم به دهان می ماند

نسبت روی تو با چهره گل بی بصری است

کز عرق بر گل روی تو نشان می ماند

چه کند سبزه نورس به گرانجانی سنگ؟

پای من در ته این خواب گران می ماند

با کمال سبکی بر دل خلق است گران

زاهد خشک به ماه رمضان می ماند

زخم شمشیر به تدبیر بهم می آید

تا قیامت اثر زخم زبان می ماند

صائب از غیرت آن زلف به خود می پیچم

که ز هر حلقه به چشم نگران می ماند

نام هرکس که بلند از سخن صائب شد

تا سخن هست بر اوراق جهان می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

عارفانی که به تسلیم و رضا ساخته اند

مردمک را سپر تیر قضا ساخته اند

وای بر ساده دلانی که ز دریا چو حباب

از پی کسب هوا خانه جدا ساخته اند

از پریشان نفسیهای تو تاریک شده است

ورنه آیینه دل را بصفا ساخته اند

جسم و جان تو نپیوسته به بازی برهم

هر دو عالم به هم آورده ترا ساخته اند

نفس خود نکنی راست درین وحشتگاه

گر بدانی که ترا بهر کجا ساخته اند

گر به معمار ز غفلت نتوانی پی برد

در کف خاک تو بنگر که چها ساخته اند

چون پریشان سفران خرج بیابان نشوند

رهروانی که به یک راهنما ساخته اند

لله الحمد که بی منت خواهش ز ازل

رزق ما از دل صد پاره ما ساخته اند

هیچ جا یک نفس از شوق ندارم آرام

تا مرا همچو فلک بی سر و پا ساخته اند

هرکه خود را به تمامی شکند اوست تمام

ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند

خودپسندان که به کس دست ارادت ندهند

از تکبر ز عصاکش به عصا ساخته اند

صلح ارباب نفاق است پی جنگ دگر

زره خویش نهان زیر قبا ساخته اند

فارغ از تنگی رزقند، نظر بازانی

که ازان یار ستمگر به جفا ساخته اند

سفر کعبه حلال است به جمعی صائب

که به همراهی هر آبله پا ساخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

چهره ات شمع فروزان شده را می ماند

کاکلت دود پریشان شده را می ماند

در تماشای تو هر قطره خون در تن من

دیده بسمل حیران شده را می ماند

خط سبزی که برون آمده زان تنگ دهن

راز از غیب نمایان شده را می ماند

می برد دل خط سبز تو به شیرین سخنی

طوطی تازه سخندان شده را می ماند

خط نارسته دل آن لعل ز روشن گهری

در گهر رشته پنهان شده را می ماند

گر به ظاهر ز خط آن حسن ملایم شده است

گبر از ترس مسلمان شده را می ماند

از سیه کاری خط صفحه رخساره او

نامه تیره ز عصیان شده را می ماند

در تن کشته شمشیر تو از جوش نشاط

استخوان پسته خندان شده را می ماند

اشک بر چهره پر گرد و غباری که مراست

تخم در خاک پریشان شده را می ماند

سرنوشت من مجنون ز پریشان حالی

زلف از باده پریشان شده را می ماند

می شود تازه ز ایام بهاران داغم

دل من دانه بریان شده را می ماند

دانه سبحه تزویر من از دوری می

دل از توبه پشیمان شده را می ماند

دل ز فکر تو به خود ره نتواند بردن

قطره واصل عمان شده را می ماند

جان آگاه به زندان تن پر وحشت

یوسف عاجز اخوان شده را می ماند

شادی اندک دنیا و غم بسیارش

برق از ابر نمایان شده را می ماند

سخن تازه من در قلم از بیم حسود

در گلو گریه پنهان شده را می ماند

از خیالات پریشان، دل روشن صائب

آب در ریگ پریشان شده را می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند

رفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند

در بساط من سودازده زان باغ و بهار

خار خاری است که در سینه افگار بماند

مرکز از دایره پروانه آزادی یافت

دل ما بود که در حلقه زنار بماند

بال پرواز ز هر موج سرابش دادند

هرکه در بادیه عشق ز رفتار بماند

عنکبوتی است که در فکر شکار مگس است

زاهد خشک که در پرده پندار بماند

زیر گردون خبر از حال دل من دارد

هرکه را آینه در پرده زنگار بماند

دل به نظاره او شد که دگر باز آید

آب گردید و در آن لعل گهر بماند

جان نمی خواست درین غمکده ساکن گردد

از غبار دل ما در ته دیوار بماند

شست از خون شفق صبح قیامت دامن

خون ما بود که بر گردن دلدار بماند

می تواند گره از کار دو عالم وا کرد

دست هرکس ز تماشای تو از کار بماند

دانه سوخته از خاک برآمد صائب

دل بی حاصل ما در ته دیوار بماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند

کشتی خود سبک از آب توانی گذراند

راه چون آبله در پرده دلها یابی

گر به یک ساغر خوناب توانی گذراند

باده جان تو آن روز شود روشن و صاف

کز سراپرده اسباب توانی گذراند

در شبستان عدم صبح امید تو شود

هر شبی را که به مهتاب توانی گذراند

آن زمان رشته زنار تو تسبیح شود

که به چندین دل بیتاب توانی گذراند

نخورد کشتیت از باد مخالف بر سنگ

دیگران را اگر از آب توانی گذراند

دل روشن به تو چون شمع ازان بخشیدند

که شبی زنده به محراب توانی گذراند

وقت خود تیره زهمصحبت ناجنس مکن

تا به آیینه و با آب توانی گذراند

خار پیراهن آرام بود موی سفید

این نه صبحی است که در خواب توانی گذراند

سالم از آتش سوزان چو سیاوش گذری

خویش را گر ز می ناب توانی گذراند

نفس خویش یکی ساز به دریای وجود

تا چو ماهی به ته آب توانی گذراند

حیف باشد که به عزلت گذرانی صائب

آنچه از عمر به احباب توانی گذراند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند

در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند

زین گلستان که به رنگینی آن مغروری

مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند

زینهمه لاله بی داغ که در گلزارست

داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند

کام بی برگ و نوایان به ثمر شیرین کن

در ریاضی که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند

توشه ره، دل ازین عالم فانی بردار

که همین با تو ز اسباب سفر خواهد ماند

چون فلک وام عناصر ز تو واپس گیرد

از تو ای خواجه نظر کن چه دگر خواهد ماند

خشت، بالین تو سازند پرستارانت

از تو هرچند دو صد بالش پر خواهد ماند

این جهان آینه و هستی ما نقش و نگار

نقش در آینه آخر چه قدر خواهد ماند؟

عشق دل را چه خیال است به ما بگذارد؟

به صدف سینه چاکی ز گهر خواهد ماند

تیشه بر پای خود آن کس که درین ره نزند

در دل سنگ نهان همچو شرر خواهد ماند

مشق پرواز ز بی بال و پری کن صائب

که درین بادیه نه بال و نه پر خواهد ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد

که ز تبخاله ام آواز جرس می آمد

سالم از بادیه ای برد مرا بیخبری

که ز هر خار در او کار عسس می آمد

ناله مرغ گرفتار اثرگر می داشت

گل نفس سوخته تا کنج قفس می آمد

به شتابی دل ازین وادی خونخوار گذشت

که ز هر آبله اش بانگ جرس می آمد

آرزو خار و خسی نیست که آخر گردد

ورنه با شعله خوی تو که بس می آمد؟

به چه تقصیر به زندان گهر افکندند؟

آن که چون آب به کار همه کس می آمد

به تهیدستی من موج کجا می خندید؟

از حباب من اگر ضبط نفس می آمد

فارغ از پرسش دیوان قیامت می شد

اگر آن دشمن جان بر سرکس می آمد

بوالهوس بر سر کوی تو مجاور می بود

گر حقیقت ز سگ هرزه مرس می آمد

صائب آن شوخ اگر درد محبت می داشت

کی به دلجوئی ارباب هوس می آمد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

شوق من قاصد بیدرد کجا می داند؟

آنقدر شوق تو دارم که خدا می داند!

تو همین سعی کن ای کاه سبکروح شوی

روش جاذبه را کاهربا می داند

هرکه فرهاد صفت جوهر مردی دارد

تیشه را بر سر خود بال هما می داند

بوته خاری اگر در کف صرصر بیند

دل سرگشته من راهنما می داند

گاه در خواب و گهی مست و گهی مخمورست

چشم پرکار تو کی حال مرا می داند؟

صائب از لاله عذاران چه توقع داری؟

گل ده روزه چه آیین وفا می داند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091962
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث