به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گر چه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند

شرم را روی عرقناک تو بیدار کند

هرکه را فکر سر زلف تو در هم پیچد

کمر وحدت خود حلقه زنار کند

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

آب کوثر چه به لب تشنه بیدار کند؟

آنقدر گرد کدورت ننشسته است به دل

که مرا سیل گرانسنگ سبکبار کند

ادب عشق بر آن رند نظر باز حلال

که تماشای گل از رخنه دیوار کند

راه هموار کند پرده خواب آبله را

رهنورد تو حذر از گل بی خار کند

زنگ در سینه من ریشه رسانده است به آب

سعی صیقل چه به این آینه تار کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

غافلان رطل گران را به دو دم می نوشند

عاقلان آب ز دریا به قلم می نوشند

از نظربندی حرص است که کوته نظران

خون خود بر لب دریای کرم می نوشند

هست از جام دگر مستی هر طایفه ای

حاجیان باده ز قندیل حرم می نوشند

تازه رویان چه غم از موج حوادث دارند؟

همچو گل صد قدح خون پی هم می نوشند

چشم حسرت به سفالین قدح ما دارند

منعمانی که می از ساغر جم می نوشند

دوستانی که درین میکده یکرنگ همند

می گلرنگ ز خون دل هم می نوشند

عاشقان پای غم از می به حنا می گیرند

بیغمان می ز پی دفع الم می نوشند

گر فتد سوخته نانی به کف بی برگان

همه یکجا شده چون لاله به هم می نوشند

مستی اهل فنا رتبه دیگر دارد

می بی جام ز دریای عدم می نوشند

صائب این آن غزل هادی وقت است که گفت

ای خوش آنان که می از جام عدم می نوشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

چون نفس زیر فلک دل به هوس راست کند؟

زیر سرپوش، چراغی چه نفس راست کند؟

چون مگس گیر، ز تسبیح ریایی زاهد

دام تزویر پی صید مگس راست کند

دل افسرده به فریاد نگردد بیدار

ره خوابیده کجا قد به جرس راست کند؟

تا به مقصد نرسد شوق نگیرد آرام

سیل در راه محال است نفس راست کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

نیست در طینت بیرحم تو چون بخشایش

کاش صبری به من بی سر و سامان بخشند

مورم اما عوض گوشه بی توشه خویش

نپذیرم اگرم ملک سلیمان بخشند

گل بی خار به خار سر دیوار رسد

چون زکات رخ او را به گلستان بخشند

آبرویی که بود چهره یوسف صدفش

حیف باشد که به گوهرنشناسان بخشند

نیست کار در و دیوار عنانداری سیل

کاش دیوانه ما را به بیابان بخشند

چه بهشتی است اگر آینه رویان صائب

تاب نظاره به چشم من حیران بخشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

ساده لوحان که می از خم به مدارا نوشند

از بخیلی به قلم آب ز دریا نوشند

پیش ما تشنه لبان چند مکیدن لب خود؟

خون دل به ز شرابی است که تنها نوشند

نشأه در حوصله شهر شود زندانی

باده آن است که در دامن صحرا نوشند

به سفالین قدح خاک کجا پردازند؟

میکشانی که می از عالم بالا نوشند

گر فتد کاسه خونی به کف سوختگان

لاله سان سر بهم آورده به یک جا نوشند

ما همان مست جنونیم که دنباله روان

جام سرشار ز نقش قدم ما نوشند

عوض آب خضر، نقد دل مخموران

آب سردی است که در پرده شبها نوشند

صائب آن درد نصیبم که شود خون جگر

هر شرابی که به یاد من شیدا نوشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند

چشم نظارگیان را به گهر می گیرند

جامه شهپر طاوس در او می پوشند

بیضه زاغ اگر در ته پر می گیرند

نتوانند به صد قرن گرفتن شاهان

کشوری را که به یک آه سحر می گیرند

رهرو عشق به دنبال نبیند چون برق

کاهلان هر نفس از خویش خبر می گیرند

سخن پاک محال است که بر خاک افتد

طوطیان مزد خود آخر ز شکر می گیرند

ای که با سوختگان ذوق تکلم داری

سرمه در راه نفس ریز که در می گیرند

خبر از قافله ریگ روان می گیرند

از من این بیخبرانی که خبر می گیرند

پردلان چشم ندارند که دشمن بینند

نه ز عجزست که بر روی، سپر می گیرند

خجل از آبله های دل خویشم که مدام

ساغری پیش من تشنه جگر می گیرند

خنده با چاشنی عمر نمی گردد جمع

پسته را بی لب خندان به شکر می گیرند

عنقریب است نفس سوختگان خط سبز

از لبش داد من تشنه جگر می گیرند

صائب این صاف ضمیران چو دهن باز کنند

چون صدف دامنی از در و گهر می گیرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

عاشقانی که به تسلیم و رضا می باشند

تا به گردن همه در آب بقا می باشند

به خبر صلح کن از خلق که چون موج سراب

بیشتر اهل جهان دورنما می باشند

برحذر باش که این دست و دهن آب کشان

خانه پردازتر از سیل بلا می باشند

غنچه خسبان که به ظاهر گره کار خودند

از برای دگران عقده گشا می باشند

نیک چون در نگری رو به قفا می تازند

ساده لوحان که گریزان ز قضا می باشند

خویش را زین تن خاکی به بصیرت بشناس

که ز هم آینه و عکس جدا می باشند

در دل سرو غم فاخته تأثیر نکرد

گردن افراختگان سر به هوا می باشند

مرکز حلقه دامند به معنی صائب

دانه هایی که درین خدعه سرا می باشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند

مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند

با فلک کار ندارند سبک پروازان

بیضه مرغان سرایی به ته پر گیرند

دامن افشان ز فلکها بگذر چون مردان

که زنان دامن خود بر سر مجمر گیرند

مطلب سوختگان آینه روشن سازی است

گر درین خاک سیه جای چو اخگر گیرند

آتشی نیست سزاوار سمندر صفتان

مگر از بال و پرافشانی خود در گیرند

باده و خون جگر هر دو به یک کس ندهند

که به یک دست محال است دو ساغر گیرند

تنگ شد میکده، آن رطل گرانسنگ کجاست؟

که تنک حوصلگان جمله ره در گیرند

غرض این است که تیغ تو ز خون پاک کنند

کشتگان تواگر دامن محشر گیرند

گر درین بحر زنی مهر خموشی بر لب

سینه ات را چو صدف زود به گوهر گیرند

نمک سوده شود دیده بیخواب مرا

همچو بادامم اگر چشم به شکر گیرند

عشق چون فاخته بر گردن ما افتاده است

این نه طوقی است که از گردن ما بر گیرند

به تمنای تو دست از دو جهان می شویند

تشنگان تو اگر دامن کوثر گیرند

نیست ممکن که به کس روی دلی بنمایی

همچو آیینه اگر پشت تو در زر گیرند

صائب این آن غزل مولوی روم که گفت

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

مهر را سوختگان بوته خاری گیرند

ماه را زنده دلان شمع مزاری گیرند

چون گشایند نظر مملکتی بگشایند

باز چون چشم ببندند حصاری گیرند

آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند

ورنه عشاق محال است قراری گیرند

مرکز از دایره بیرون نتواند رفتن

عاشقان چون ز غم و درد کناری گیرند؟

آنقدر ریگ روان نیست درین قحط آباد

که اسیران تو از داغ شماری گیرند

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است

که درین خیل، حصاری به سواری گیرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092342
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث