به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟

سپر آبله با خار مغیلان چه کند؟

بیش ازین با من سودازده دوران چه کند؟

شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟

سبکی کشتی نوح است گرانباران را

کف دریا حذر از موجه طوفان چه کند؟

دیده شوخ درین باغ ز شبنم بیش است

در دل خود نخزد غنچه خندان چه کند؟

پنجه شوخی خورشید بلند افتاده است

نکند پاره گل صبح گریبان چه کند؟

دست پرورد بلا را ز بلا باکی نیست

رعشه بحر به سرپنجه مرجان چه کند؟

دل سودایی من نیست سزاوار وصال

دانه سوخته احسان بهاران چه کند؟

خاکساران ز حوادث خط پاکی دارند

شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟

نتوان دید ز بیداد خجل دشمن را

ورنه سیلاب به ما خانه بدوشان چه کند؟

شبنم از دیدن گل سیر نشد با صد چشم

با گل روی تو یک دیده حیران چه کند؟

نکند خنده سوفار به پیکان تأثیر

با دل غمزده صائب لب خندان چه کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟

سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟

ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر

دل چون موم به این مور میانان چه کند؟

وعده بوسه به دوران خط سبز دهند

دل بی صبر به این تنگ دهانان چه کند؟

سنگ را نرم کند ساقی شیرین گفتار

خشکی زهد به این چرب زبانان چه کند؟

آتش از خار و خس افروخته تر می گردد

طعن اغیار به ما سوخته جانان چه کند؟

پای خوابیده به فریاد نگردد بیدار

شورش صبح قیامت به گرانان چه کند؟

بیضه چرخ اگر بیضه فولاد شود

پیش بیتابی ما بال فشانان چه کند؟

پاکبازان تو از تیغ اجل آزادند

گزلک محو به بی نام و نشانان چه کند؟

سرو را فاخته از نشو و نما مانع نیست

فلک پیر به اقبال جوانان چه کند؟

بحر روشنگر آیینه سیلاب شود

می ناصاف به ما صاف روانان چه کند؟

دل بیدار بجان از سخن سرد رسید

شمع بی پرده به این دست فشانان چه کند؟

در گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ

این شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کند

سیل در بحر چرا یاد ز ویرانه کند؟

می شود جلوه بت راهنمایش به خدا

گر به اخلاص کسی خدمت بتخانه کند

از شبیخون نسیم سحر ایمن گردد

شمع پیراهن اگر از پر پروانه کند

خاک در کاسه خورشید کند جولانش

هر که را سلسله زلف تو دیوانه کند

بر دل سنگ خورد شیشه رعنایی سرو

در ریاضی که قدت جلوه مستانه کند

لنگر کشتی طوفان زده گوهر نشود

سنگ اطفال چه با شورش دیوانه کند؟

زاهد از گردش او نشأه ساغر یابد

چرخ اگر خاک مرا سبحه صد دانه کند

صائب از قید فلک می جهد آخر بیرون

تیر چون قصد اقامت به کمانخانه کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟

تندی سیل به همواری دریا چه کند؟

بی مددکاری دل دست دعا بیکارست

تیشه بی بازوی فرهاد به خارا چه کند؟

نشود طول امل دام ره گرمروان

کشش رشته مریم به مسیحا چه کند؟

عقل را معرکه عشق کند طفل مزاج

نشود کودک ما محو تماشا، چه کند؟

گل ز یک خنده بیجا به زبانها افتاد

تا به آن غنچه دهن خنده بیجا چه کند

در نگیرد نفس شعله به خاکستر سرد

با دماغ من سودازده سودا چه کند؟

عشق در سینه ما گرد کدورت نگذاشت

نبرد سیل غبار از دل صحرا، چه کند؟

در مصافی که جگرداری رستم زال است

صائب خسته روان با تن تنها چه کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟

لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟

زهر در مشرب ما باده لب شیرین است

با دل ما سخن تلخ نصیحت چه کند؟

فارغ از بیش و کم بحر بود آب گهر

خشکی چرخ به ارباب قناعت چه کند؟

نرگس از خواب گران داد سر خویش به باد

تا به ما عاقبت خواب فراغت چه کند؟

می شود قیمت یوسف ز غریبی افزون

با عزیزان جهان، خواری غربت چه کند؟

خرده گل چه بود پیش سبکدستی باد؟

حاصل روی زمین پیش سخاوت چه کند؟

با چراغی که بود صرصرش از سینه خویش

گر شود هر دو جهان دست حمایت چه کند؟

آسمان از سپر انداختگان است اینجا

در چنین معرکه ای تیغ شجاعت چه کند؟

بود یعقوب به پیراهن یوسف خوشوقت

آن که داده است ز کف دامن فرصت چه کند؟

کوه را می برد این باده پرزور از جا

تا به این شیشه دلان مستی دولت چه کند؟

شب تاریک بود پرده جمعیت دل

صائب از تیرگی بخت شکایت چه کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

هر دلی را که محبت صدف راز کند

زخمش از تیغ محال است دهن باز کند

عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟

شمع جایی که زبان در دهن گاز کند

کوه تمکین ترا ناله بود خنده کبک

به چه امید کسی درد دل آغاز کند؟

از لطافت نشود حسن مصور، ورنه

سنگ را تیشه من آینه پرداز کند

شد ز پرواز پریشان پر و بالم، کو عشق

که مرا جمع به سرپنجه شهباز کند؟

در سراپرده اسرار نفس محرم نیست

چشم گویای تو خون در دل غماز کند

جگر سوخته را ناله گرم است علاج

حشر خاکستر من شعله آواز کند

مهلت عمر کم و وقت بهاران تنگ است

غنچه در پوست مگر برگ سفرساز کند

نرود گرد یتیمی ز جبین گهرش

چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند

کی رسدنوبت ناز تو به ارباب نیاز؟

که ترا هر سر مو بر دگری ناز کند

می کند هر سخنی باز دهن را صائب

سخنی کو که ز خاطر گرهی باز کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

در صدف چشم محال است گهر باز کند

گره از دیده پوشیده سفر باز کند

آه سردست گشاینده دلهای غمین

از دل غنچه گره باد سحر باز کند

هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر

چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند

زآستین دست برون گر نکند بالیدن

کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟

از وبال اختر ما نیز برون می آید

چشم اگر در جگر سنگ شرر باز کند

صافدل محرم و بیگانه نمی داند چیست

که به روی همه کس آینه در باز کند

مردم چشم مرا گر هدف تیر کنی

به تماشای رخت چشم دگر باز کند

چه خیال است دل آزاد شود زیر فلک؟

مرغ در بیضه محال است که پر باز کند

پختگی گر نکند رحم به کوته دستان

کیست کز نخل بلند تو ثمر باز کند؟

خبری نیست سزاوار شنیدن صائب

گوش خود کس به امید چه خبر باز کند؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

خط شبرنگ چه با آن رخ پرنور کند؟

برق را ابر محال است که مستور کند

پیش آن کان ملاحت دهن خوبان چیست؟

در نمکزار، نمکدان چه قدر شور کند؟

ادب عشق مرا در حرم وصل گداخت

وقت آن خوش که تماشای تو از دور کند

پرده صبح نقاب رخ خورشید نشد

چون نهان داغ مرا مرهم کافور کند؟

دل پرخون چه پر و بال گشاید در جسم؟

دانه چون نشو و نما در دهن مور کند؟

چشم خورشید ز نظاره او آب آورد

نگه خیره چه با آن رخ پر نور کند؟

می کند گریه مستانه مرا با دل تنگ

آنچه با شیشه نازک می پرزور کند

به لب خشک مکن عیب من تشنه جگر

کاین سفالی است که خون در دل فغفور کند

خانه را با سپر موم کند زآتش حفظ

هرکه شیرین دهن خلق چو زنبور کند

نتوانست کند نکهت خود را گل جمع

دل صد چاک چسان را ز تو مستور کند؟

از وصال تو نصیبش جگر پرخون بود

تا فراق تو چه با صائب مهجور کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند

به ازان است که صد گرسنه را سیر کند

سالها شد دل خوش مشرب ما ویران است

کیست در راه حق این بتکده تعمیر کند؟

تربیت یافته عشق جوانمردم من

چرخ نامرد که باشد که مرا پیر کند!

سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد

نفس صبح چه با غنچه تصویر کند؟

می تواند به هم آمیزش ما و تو دهد

آن که مهتاب و کتان را شکر و شیر کند

هیچ تشریف جهان را به از آزادی نیست

رخت خود سرو محال است که تغییر کند

گره از موی به دندان نگشوده است کسی

شانه چون رخنه در آن زلف گرهگیر کند؟

خسته را در جگر گرم اگر صدقی هست

استخوان سوخته هم کار طباشیر کند

شحنه دیده وری کو، که درین فصل بهار

هرکه دیوانه نگشته است به زنجیر کند

چشم مخمور تو در خواب جهانی را کشت

پشت شمشیر تو کار دم شمشیر کند

همه دانند که مظلوم که و ظالم کیست

مس بدگوهر اگر ناز به اکسیر کند

در جگر سوختگان باده چه تأثیر کند؟

نبرد تشنگی از ریگ روان صائب آب

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گر چه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091929
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث