به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حال من از نظر یار نهان می دارند

خبر مرگ ز بیمار نهان می دارند

دردمندان که ز درد دگران داغ شوند

درد خود را ز پرستار نهان می دارند

صبر بر زخم زبان کن اگر از اهل دلی

غنچه را در بغل خار نهان می دارند

دوربینان که ز غمازی راز آگاهند

راز خود از در و دیوار نهان می دارند

چاک چون غنچه شود سینه جمعی آخر

که به دل خرده اسرار نهان می دارند

بی نیازست ز پوشش سر ارباب جنون

سر بی مغز به دستار نهان می دارند

قدردانان بلا از نظر بیدردان

خار را چون گل بی خار نهان می دارند

هیچ کس را خبری نیست ازان موی میان

کافران رشته زنار نهان می دارند

پرده از روی سخن پیش سیه دل مگشا

چهره از آینه تار نهان می دارند

سخت جانان صدف گوهر اسرار دلند

لعل در سینه کهسار نهان می دارند

عشق را ساده دلانی که بپوشند به صبر

شعله در زلف شب تار نهان می دارند

روی مقصود نبینند گروهی صائب

که گل از مرغ گرفتار نهان می دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

 

بد درونان که به همواری ظاهر سمرند

همه چون آب تنک، پرده سنگ خطرند

دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق

اهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند

نه همین سبزه درین راهگذر پامال است

بیشتر تیغ زبانان جهان پی سپرند

عمر جاوید خضر را به نظر می آرند

آه ازین مردم عالم که چه کوته نظرند!

یک حباب است سپهر از قدح لبریزش

زان می ناب که صاحب نظران بیخبرند

نیست از جانب معشوق حجابی صائب

اینقدر هست که دلباختگان بیجگرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

شیشه هایی که درستی ز شکستن دارند

پشت بر کوه ز سنگینی دشمن دارند

نور آیینه به اندازه خاکستر اوست

تیره روزان جهان سینه روشن دارند

شبروان گرچه به ظاهر ز سیه روزانند

شمع خورشید نهان در ته دامن دارند

بر ندارند ز دل چشم سبک پروازان

چشم ازین خانه تاریک به روزن دارند

پرده دام بود نرمی و همواری خاک

دوربینان دل صد پاره ز مأمن دارند

با ضعیفان به ادب باش که عیسی صفتان

در فتادن خطر از دیده سوزن دارند

حیف کز لذت سرگشتگی آگاه نیند

سنگهایی که شکایت ز فلاخن دارند

نسبت بندگی فاختگان را با سرو

می توان یافت ز طوقی که به گردن دارند

تا که دیوانه شد امروز، که دیگر طفلان

دل سنگین عوض سنگ به دامن دارند

نیست حقی که فراموش شود خونگرمی

در چمن آینه ها روی به گلخن دارند

چه شکایت کنم از طالع خوش قسمت خویش؟

کآنچه دارند نکویان همه بامن دارند

صائب از گوشه نشینان قفس در تابند

بلبلان راه سخن گرچه به گلشن دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

گوشه گیران که ز ایام کناری دارند

همچو صیاد کمینگاه شکاری دارند

بوسه آن لب تیغ است و کنار از هستی

عاشقان گر هوس بوس و کناری دارند

نور آیینه به اندازه خاکستر اوست

تیره روزان دل خورشید شعاری دارند

گرچه چون آبله عشاق به ظاهر گرهند

در سراپرده دل طرفه بهاری دارند

نیست ممکن که سرافراز نگردند چو گرد

خاکساران که سر راه سواری دارند

سطحیان غور معانی نتوانند نمود

بیشتر آینه ها نقش و نگاری دارند

چون توانند بتان چشم ز خودسازی بست؟

که ز هر پاره دل آینه داری دارند

نیست ممکن همه شب سیر چراغان نکنند

در جگر، سوخته هایی که شراری دارند

به که در دامن روشنگر عشق آویزند

سینه هایی که ز افلاک غباری دارند

همت از تربت آن قوم طلب کن صائب

که ز سوز دل خود شمع مزاری دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند

رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند

به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه

پا به گنج گهر از آبله پا دارند

وادایی نیست که صد بار بر او نگذشتند

گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند

فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند

توشه از لخت دل خویش مهیا دارند

چون صدف کاسه دریوزه به دریا نبرند

روزی خود طمع از عالم بالا دارند

مهر بر لب زده چون غنچه و رنگین سخنند

چشم پوشیده و صدگونه تماشا دارند

کودکانی که درین دایره سرگردانند

بر سر جوز تهی اینهمه غوغا دارند

یک جهت تا نشوی بر تو نگردد روشن

کاین مخالف سفران روی به یک جا دارند

خار در دیده موری نتوانند شکست

در خراش جگر خود ید طولی دارند

پرده گنج شود خانه چو ویران گردد

مردم از سیل فنا شکوه بیجا دارند

صائب این دامن پر گل که بهار آورده است

مزد خاری است که این طایفه در پا دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

همه از تاب کمر در خم ایمان دارند

چه خرام است که این سرو نژادان دارند

چون به نیرنگ دل از موی شکافان نبرند؟

صد زبان در دهن این غنچه دهانان دارند

شعله ای هست ز خونگرمی باطن همه را

همچو فانوس چراغی ته دامان دارند

بوسه شان چاشنی عمر ابد می بخشد

آب حیوان همه در چاه زنخدان دارند

خرمن کهنه گل چند توان داد به باد؟

خرمن آن است که این مور میانان دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

عشرت روی زمین بی سر و پایان دارند

دخل بی خرج اگر هست گدایان دارند

فارغند از غم دستار و سرانجام لباس

چه حضورست که خورشید قبایان دارند

گرچه چون غنچه نورسته به ظاهر گرهند

در سراپرده دل عقده گشایان دارند

چهره نعمت الوان دو سه روزی سرخ است

دامن عیش ابد لقمه ربایان دارند

سرو از کشمکش باد خزان آزادست

بی کلاهان چه غم از فوطه ربایان دارند؟

بر سر گنج به خون جگر افطار کنند

این چه فقرست که این خواجه نمایان دارند

روزگاری است که ارباب تنعم صائب

چشم رغبت به لب نان گدایان دارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

به کمان پشت و به شمشیر دهن بخشیدند

سینه گرم چو خورشید به من بخشیدند

جام خورشید زیاد از دهن گردون بود

به لب تشنه دریاکش من بخشیدند

رنگ و بویی که ازان باغ جنان رنگین بود

گرد کردند و به آن سیب ذقن بخشیدند

زان گرهها که در آن زلف سیه بار نیافت

نافه ای چند به صحرای ختن بخشیدند

پیچ و تابی که ز موی کمر افزون آمد

به سر زلف پریشان سخن بخشیدند

نور را باده کند در قدح چشم سهیل

جرعه ای کز لب لعلش به یمن بخشیدند

لغزشی چند کز ارباب نظر صادر شد

به صفای رخ آن سیم بدن بخشیدند

عذر می خوردن ما روز جزا خواهد خواست

چشم مستی که به آن توبه شکن بخشیدند

دوربینان جهان خرده جان پیش از مرگ

نقد کردند و به آن غنچه دهن بخشیدند

قمریانی که درین دایره بنیا بودند

عمر خود جمله به آن سرو چمن بخشیدند

بود اگر پیرهنی بر تن یوسف صفتان

وقت احرام غریبی به وطن بخشیدند

کرد با شکر اگر دست درازی صائب

گنه طوطی ما را به سخن بخشیدند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

نه همین اهل خرد آینه اسرارند

که ز خود بیخبران نیز خبرها دارند

نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اند

همه حیرت زده گردش این پرگارند

بی گره شو که به یک چشم زدن می گذرند

رشته ها از نظر سوزن، اگر هموارند

به ادب باش درین بزم که این پست و بلند

همه در کار، پی رونق موسیقارند

قانعانی که فشردند به دل دندان را

خبر از چاشنی میوه جنت دارند

آنچه از مایده فیض بر این نه طبق است

رزق جمعی است که در پرده شب بیدارند

سالکانی که دل روشن از اینجا بردند

در ته خاک چو خورشید همان سیارند

می رسد زود به معراج فنا دست بدست

هرکه را خانه برانداختگان معمارند

پیش جمعی که رسیدند ز ساحل به محیط

کوهها کبک صفت جمله سبکرفتارند

نیست ممکن که تراوش کند از ما سخنی

در نهانخانه ما آینه ها ستارند

خاکساری نه بنایی است که ویران گردد

سیلها عاجز کوتاهی این دیوارند

سر درین معرکه بیقدرتر از دستارست

این رفیقان سبکسر به غم دستارند

خوبرویان که ندارند رگ تندی خوی

مفت طفلان هوس همچو گل بی خارند

خودفروشان جهان راست غم رد و قبول

عارفان فارغ از اقرار و غم انکارند

من گرفتم چمن آرا ز چمن بیرون رفت

سر بسر شبنم این باغ اولوالابصارند

صائب آنان که درین عهد سخن خرج کنند

دانه سوخته در شوره زمین می کارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

تا تو بی پرده شدی لاله رخان خوار شدند

همه گلهای چمن در پس دیوار شدند

ای بسا خیره نگاهان که به یک چشم زدن

چون شرر محو در آن شعله دیدار شدند

پرده بردار که از شوق تماشای رخت

در و دیوار جهان آینه رخسار شدند

این چه قدست که تا سایه به گلزار افکند

سروها در بغل رخنه دیوار شدند

تا لوای خط مشکین ترا وا کردند

سرکشان چون علم زلف نگونسار شدند

هیچ کس نیست که داند به چه کار آمده است

بس که مردم ز تماشای تو از کار شدند

کار موقوف به وقت است که اشجار چمن

به نسیمی همه از برگ سبکبار شدند

مرگ را تلخ کند عمر چو شیرین گذرد

جای شکر است که افلاک ستمکار شدند

یارب ای عشق گرانمایه چه اکسیری تو

که همه بیجگران از تو جگردار شدند

مهر زن بر لب دعوی که بسا چون منصور

از تهی مغزی خود تاج سردار شدند

رشته عمر به مقراض دو لب قطع شود

بیشتر خلق جهان در سر گفتار شدند

صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت

عید بگذشت و همه خلق پی کار شدند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091937
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث