به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما به ساقی و حریفان به شراب افتادند

ما به سرچشمه و یاران به سراب افتادند

ثمر از ماست اگر برگ دگرها بردند

گوهر از ماست اگر خلق در آب افتادند

خبر از داغ جگرسوز غریبان دارند

موجهایی که ز دریا به سراب افتادند

پشت دادند به دیوار صدف چون گوهر

قطره هایی که به دریا ز سحاب افتادند

آه افسوس بود حاصل معمارانی

که به تعمیر من خانه خراب افتادند

در چمن رشک بر آن بال فشانان دارم

که به سرپنجه شاهین و عقاب افتادند

شب زلف تو چه افسانه ندانم سر کرد

عاملانی که به دیوان حساب افتادند

دل معمور از آن قوم طلب کن صائب

که به یک جلوه مستانه خراب افتادند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

گر به شاهان جهان مسند عزت دادند

گوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند

دیولاخی است جهان در نظر وحشت من

تا مراره به پریخانه عزلت دادند

کیست بر حرف من انگشت گذارد دیگر؟

کز خموشی به لبم مهر نبوت دادند

یافت در بی بصری گمشده خود یعقوب

بصر از هر که گرفتند بصیرت دادند

لب به خون تر کنم از نعمت الوان جهان

تا چو شمشیر به من جوهر غیرت دادند

وای بر ساده دلانی که درین وحشتگاه

پشت از جسم به دیوار فراغت دادند

چه کند آتش دوزخ به گنهکارانی

کز جبین آب به صحرای قیامت دادند

منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد

هرکه را آب ز شمشیر شهادت دادند

صائب از صافی مشرب می نابش کردم

گر به من درد ز میخانه قسمت دادند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

بال پرواز خود آن مردم غافل بستند

که به زنار علایق کمر دل بستند

جلوه موج سراب است جهان در نظرش

چشم حق بین کسی را که ز باطل بستند

در جنت نگشایند به رویش فردا

بر رخ هرکه درین نشأه در دل بستند

شکوه اهل دل از عشق ندارد انجام

چون ننالد جرسی را که به محمل بستند؟

نشود پنجه تدبیر عنانگیر قضا

خار و خس کی ره امواج به ساحل بستند؟

رو مگردان ز دم تیغ که بسمل شدگان

دام از دیده خود در ره قاتل بستند

زود باشد که گشایند دهن را به سؤال

صائب آنان که در فیض به سایل بستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند

در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند

چرخ کز خون شفق چهره خود دارد سرخ

چه سرانجام دهد کار پریشانی چند؟

زین گلستان که چو گل خیمه در آنجا زده ای

چیست در دست تو جز چاک گریبانی چند؟

دو سه روزی است تماشای گلستان جهان

در دل خود برسانید گلستانی چند

نیست از مردم بی شرم عجب پرده دری

پوشش امید چه دارید ز عریانی چند؟

دل سیه شد ز پریشان سخنان، صبح کجاست؟

تا بگیرد سر این شمع پریشانی چند؟

داغ دیگر به دل از لاله ستانم افزود

چه تراوش کند از سینه سوزانی چند؟

آن که بر آتش ما آب نصیحت می ریخت

کاش می زد به دل سوخته، دامانی چند

چه کنم آه که هر لحظه برون می آرد

عرق شرم تو از پرده نگهبانی چند

شد ز یک صبح قیامت همه عالم پرشور

چه کند دل به شکر خنده پنهانی چند؟

وقت آن راهروی خوش که چو دریای سراب

دارد از موجه خود سلسله جنبانی چند

رهروان تو چه پروای علایق دارند؟

چه کند خار به این برزده دامانی چند

نبرد آینه از آینه هرگز زنگار

چه دهی حیرت خود عرض به حیرانی چند؟

صائب از قحط سخندان همه کس موزون است

کاش می بود درین عهد سخندانی چند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند

چشمه خویش به دریای بقا پیوستند

خود حسابان که کشیدند به دیوان خود را

در همین نشأه ز آشوب قیامت رستند

خاکیانی که به معماری تن کوشیدند

در ره آب بقا سد سکندر بستند

چه بغیر از نفس سوخته حاصل دارند؟

دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند

عمر در ماتم احباب به افسوس مبر

شکر کن شکر کز این خواب پریشان جستند

سنگ بر کعبه زنان شیشه خود می شکنند

وای بر سنگدلانی که دلی را خستند

عرق چهره خورشید جهانتاب شوند

شبنمی چند که در دامن گل ننشستند

می توانند به یک حمله دو صد قلب شکست

همچو ابرو دو سر آمد چو بهم پیوستند

دامن وصل شکر در کف جمعی افتاد

که چو نی در جگر خاک کمر را بستند

ای خوش آن مایه درستان که ز بی آزاری

هیچ دل غیر دل خسته خود نشکستند

صائب از خلق جدا باش که موران ضعیف

مار گشتند به ظاهر چو به هم پیوستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:55 PM

من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد

برق خنجر بلد راهروانش باشد

کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟

آن که از رفتن دل آب روانش باشد

از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل

یکی از جمله خونابه کشانش باشد

نتوان یافت ز پیچیدگی افکار مرا

راه فکر من اگر موی میانش باشد

هر که چون جام درین بزم تهی چشم افتاد

چشم پیوسته به دست دگرانش باشد

سرد مهری چه کند با دل آزاده ما؟

این نه سروی است که پروای خزانش باشد

تیر آهش ز دل سنگ ترازو گردد

هر که از قامت خم گشته کمانش باشد

می برد تربتش از نوحه گران گویایی

هر که گنجینه اسرار نهانش باشد

از ته دل چقدر خنده تواند کردن؟

نوبهاری که به دنبال، خزانش باشد

حسن غافل نشود از دل عاشق صائب

که کماندار توجه به نشانش باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

عارفانی که ازین رشته سری یافته اند

بی خبر گشته ز خود تا خبری یافته اند

سالها مرکز پرگار حوادث شده اند

تا ازین دایره ها پا و سری یافته اند

چشم این سوختگان آب سیاه آورده است

تا ز سر چشمه حیوان خبری یافته اند

سالها کف به سر خویش چو دریا زده اند

تا ز دریای حقیقت گهری یافته اند

بار برداشته اند از دل مردم عمری

تا ز احسان بهاران ثمری یافته اند

سالها غوطه چو شب در دل ظلمت زده اند

تا ز چاک جگر خود سحری یافته اند

گر سر از جیب نیارند برون معذورند

در نهانخانه دل سیمبری یافته اند

بسته اند از دو جهان چشم هوس چون یعقوب

تا ز پیراهن یوسف نظری یافته اند

دلشان تنگتر از چشمه سوزن شده است

تا ز سر رشته مقصود سری یافته اند

دست بیداردلان آبله فرسوده شده است

تا ازین خانه تاریک دری یافته اند

همچو پروانه درین بزم ز سوز دل خویش

بارها سوخته تا بال و پری یافته اند

مکش از رخنه دل پای تردد زنهار

که درین کوچه ز سیمرغ پری یافته اند

گرد مجنون نظر باز، غزالان شب و روز

چون نگردند، که صاحب نظری یافته اند

صائب از گریه مستانه مکن قطع نظر

که ز هر قطره اشکی گهری یافته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند

غافلانند که بر دولت خود پا زده اند

در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام

کوهها را به کمر دامن صحرا زده اند

هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفت

چرخها بر سر یک آبله پا زده اند

اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اند

مهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند

به قدم فیض رسان باش که روشن گهران

بر سر خار گل از آبله پا زده اند

نیست در عالم تجرید سبکباری هم

گره از قاف به بال و پر عنقا زده اند

می دهد از جگر سوخته مجنون یاد

هر سیه خیمه که بر دامن صحرا زده اند

فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست

صائب آنجا که سراپرده دلها زده اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

محض حرف است که او را دهنی ساخته اند

در میان نیست دهانی، سخنی ساخته اند

دل روشن گهران فلکی آب شده است

تا چو تو دلبر سیمین بدنی ساخته اند

آب ده چشمی ازان سیب ز نخدان که فلک

دورها کرده که سیب ذقنی ساخته اند

گنج در گوشه ویرانه جمعی فرش است

کز زر و سیم به سیمین بدنی ساخته اند

زان غباری که خط از لعل تو انگیخته است

هر طرف طوطی شکر سخنی ساخته اند

زلف مشکین تو بر دامن صحرای وجود

سایه افکنده، ختا و ختنی ساخته اند

در دل سنگ صنم قحط شرار افتاده است

تا به سرگرمی من برهمنی ساخته اند

زان شراری که گرفته است هوا زآتش گل

هر طرف بلبل رنگین سخنی ساخته اند

جای شکرست که غمهای گرانمایه تو

با دل سوخته همچو منی ساخته اند

نقطه و دایره و قطره و دریاست یکی

خودپرستان جهان ما و منی ساخته اند

آه کاین مرده دلان جامه احرامی صبح

بر تن خویش ز غفلت کفنی ساخته اند

فارغ از فکر لباسند نظر دوختگان

چون حباب از تن خود پیرهنی ساخته اند

عارفان از نظر پاک، چو شبنم صائب

زنگ آیینه دل را چمنی ساخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

هر گروهی به دلیل دگر آویخته اند

بوشناسان به نسیم سحر آویخته اند

بهر فردوس گروهی که ز دنیا گذرند

از هوایی به هوای دگر آویخته اند

رگ خامی رسن گردن منصور شده است

میوه پخته کجا از شجر آویخته اند؟

پرده بردار که چون ابر پریشان گردد

هر حجابی که ز پیش نظر آویخته اند

تا به آن موی میان کس نتواند ره برد

زلف مشکین ترا تا کمر آویخته اند

چشم شوخ تو به عیب دگران مشغول است

ورنه صد آینه در رهگذر آویخته اند

غافلند از دل پر آبله خود صائب

ساده لوحان که به عقد گهر آویخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091937
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث