به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گل رخسار تو هرجا که نمودار شود

باغ بر شبنم گل بستر بیمار شود

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش

دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود

آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر

چشم دارم به همین درد گرفتار شود

عشق تا نیست خرد تیغ زبانی دارد

صبح چون شد علم شمع نگونسار شود

تن چو کاهید ز غم، رشته جان می گردد

دل چو گردید تنک، پرده اسرار شود

گلشنی را که کند ناز چمن پیرایی

بر دل غنچه نسیم سحری بار شود

از صفای دل ما حسن بود جلوه طراز

آه ازان روز که آیینه ما تار شود

می توان رفت به یک چشم پریدن تا مصر

بوی پیراهن اگر قافله سالار شود

غفلت راهنمایان نپذیرد اصلاح

راه خوابیده محال است که بیدار شود

یوسف آن است که خود را نکند گم، هرچند

ساحت روی زمین پر ز خریدار شود

سخن از مستمعان قدر پذیرد صائب

قطره در گوش صدف گوهر شهوار شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

کل به خون غوطه خورد جزو چو افگار شود

دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود

باده گر آب حیات است به اندازه خوش است

خون چو بسیار شود نشتر آزار شود

از پریشان نظری بس که دلم مجروح است

زنگ بر آینه ام مرهم زنگار شود

هرکجا پرده ز روی تو فتد، بر شبنم

دامن لاله و گل بستر بیمار شود

دست در دامن مطلب همه جا سیر کند

هرکه در راه طلب قافله سالار شود

عندلیبان نفس بیهده ای می سوزند

این نه کاری است که از پیش به گفتار شود

کار چون راست به تدبیر نیاید صائب

می برم رشک بر آن دست که از کار شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

چه بهشتی است که دستم کمر یار شود

مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود

برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش

که دل خسته ام از درد سبکبار شود

گرد آن شمع جهانسوز بگردم چندان

که پر سوخته ام شعله دیدار شود

گر من از تلخی این درد بمیرم حیف است

که شکر خنده او شربت بیمار شود

از جگر خوردن ما عشق جگردار شده است

که شرر شعله سرکش ز خس و خار شود

خط اگر گرد رخت رنگ قیامت ریزد

چشم مست تو محال است که هشیار شود

پای بیرون منه از گوشه عزلت صائب

تا گلستان جهان یک گل بی خار شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

از ملامت دل روشن گهران شاد شود

دیو در شیشه این جمع پریزاد شود

دشمنان گر ز پریشانی من خوشوقتند

چه ازین به که دلی چند ز من شاد شود؟

در بیابان طلب گر نفسی راست کنم

در خراش دل من ناخن فولاد شود

نکند ناله مظلوم اثر در ظالم

خواب این قوم گرانسنگ به فریاد شود

آنچه من یافتم از ذوق گرفتاری عشق

جای رحم است بر آن بنده که آزاد شود

که گمان داشت که چون زلف شود روگردان

خط شبرنگ، ترا خانه صیاد شود

نیست در طالع این خانه که آباد شود

چه به تعمیر دل خویش کنم صائب سعی؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

طایری را که به دام تو گرفتار شود

دانه در حوصله اش گوهر شهوار شود

می کند کعبه نفس سوخته استقبالش

هرکه را صدق طلب قافله سالار شود

خاک را زلزله از جای اگر بردارد

نیست ممکن دل غفلت زده بیدار شود

طرف حرف بود صیقل روشن گهران

طوطی لال بر این آینه زنگار شود

نیست در مصر مروت ز عزیزان اثری

ماه کنعان مرا کیست خریدار شود؟

از دوا دست کشیدند طبیبان یکسر

تا که از درد من خسته خبردار شود؟

می برد دست و دل از کار تماشای جنون

مصلحت نیست که دیوانه به بازار شود

تازه رویی خط آزادی بی برگیهاست

در خزان سرو محال است که بی بار شود

از خجالت نتواند سر خود بالا کرد

عمر هرکس چو قلم صرف به گفتار شود

ذره تا مهر درین دایره سرگردانند

تا که را جذبه توفیق مددکار شود

می خورندش به نظر گرسنه چشمان چو ماه

ساغر هرکه درین میکده سرشار شود

پای هرکس که به گل رفت نیاید بیرون

رشته سبحه محال است که زنار شود

بیخودی پرده غیب است درین وحشتگاه

جای رحم است بر آن مست که هشیار شود

ره به معنی نبرد هرکه ز صورت صائب

همچو آیینه تهیدست ز بازار شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

پند ناصح به جنون من افگار افزود

شربت تلخ به بدخویی بیمار افزود

هیچ کس عقده ای از کار جهان باز نکرد

هرکه آمد گرهی چند بر این کار افزود

زهد را پیشه گرفتم که ز غفلت برهم

پرده غفلتم از جبه و دستار افزود

باعث کلفت من جوش هواداران شد

عکس طوطی به دل آینه زنگار افزود

هرکه آمد غمی از روی دلم بردارد

رخنه ای چند بر این سینه افگار افزود

شعله عشق ز تقلید بلندی گیرد

شور بلبل ز تماشایی گلزار افزود

عشق از روز ازل اینهمه دشوار نبود

هرکه در دل گرهی داشت بر این کار افزود

پشت آیینه به من چهره مقصود نمود

رغبت خیر من از صحبت اشرار افزود

شغل فرهاد گرفتن ز جوانمردی نیست

نتوان کوه غم خویش به کهسار افزود

چون قلم صحبت من تا به دورویان افتاد

هرچه کاهید ز کردار به گفتار افزود

این چه راه است که هرچند که مشکلتر شد

بیشتر درد طلب بر دل افگار افزود

هرقدر در چمن حسن تو گل افزون شد

شرم بیرحم به خار سر دیوار افزود

گرمتر کرد من سوخته را زخم زبان

شعله آتش سوزان ز خس و خار افزود

آه ازین رسم که هرچند که مشکل شد راه

عشق صائب به دل راهروان بار افزود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود

بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود

شعله گرمی هنگامه گلزار نشست

غنچه شد شهرت گل، دیده بلبل آسود

دم شمشیر تغافل همه را با من بود

من چو رفتم ز میان، تیغ تغافل آسود

پرتو صبح بناگوش گران بود بر او

چون گل روی تو در سایه سنبل آسود؟

چون به زیر فلک از تفرقه ایمن باشم؟

نتوان فصل بهاران به تو پل آسود

چشم جادو گرش آن روز که آمد به سخن

در دل چه دل جادوگر بابل آسود

توسنی نیست توکل که سکندر بخورد

هرکه بسپرد عنان را به توکل آسود

با چنان شوخی طبعی که به گل خنده زدی

در دل خاک چسان طالب آمل آسود؟

حیرتی دارم ازان شبنم غافل صائب

که به دور رخ او بر ورق گل آسود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

جگر تشنه محال است که سیراب شود

گر عقیق لب او در دهنم آب شود

چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟

هرکه در سایه شمشاد تو در خواب شود

تخم امید برومند نگردد ز بهار

سبز وقتی شود این دانه که دل آب شود

هرکه یک چند درین دایره بر خود پیچد

در کف بحر بقا خاتم گرداب شود

زخم اغیار به صد کان نمک بی نمک است

داغ ما نیست نمکسود ز مهتاب شود

عشق آخر به دل غمزده می پردازد

بحر روشنگر آیینه سیلاب شود

خار در پیرهن بیخبران گل گردد

مژه در دیده بیدرد رگ خواب شود

طوطی از پرتو آیینه شود حرف شناس

سخن آن روز شود سبز که دل آب شود

از دم گرم تو صائب که زوالش مرساد!

دل اگر بیضه فولاد بود آب شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود

دایم آواره بود هرکه پی دل برود

دامن برق کجا، پنجه خاشاک کجا

خار در پای طلبکار تو مشکل برود

چون نفس سوختگان کعبه رود بر اثرش

هرکه در راه طلب بر اثر دل برود

ترک اندیشه بود خضر ره فردروان

چند عمر تو به اندیشه باطل برود؟

دست در دامن توفیق زن از خویش برآی

قوت پای تو حیف است که در گل برود

اگر این است که من یافته ام ذوق طلب

جای رحم است بر آن کس که به منزل برود

زود بر مسند خاکستر خود بنشیند

هرکه بی خواست چو پروانه به محفل برود

هرکه خواهد که به حرفش نگذارند انگشت

چون قلم راه سخن را به انامل برود

زخم در پیرهنش سنبل تر می ریزد

هرکه از هوش ز نظاره قاتل برود

گر سخنهای تو صائب سوی بابل ببرند

سحر از خاطر جادوگر بابل برود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

دل آگاه به هر شورشی از جا نرود

آب گوهر بسر از جوشش دریا نرود

غرض اهل دل از سیر و سفر آزارست

می کشم دامن ازان خار که در پا نرود

بار غم از دل مجنون که تواند برداشت؟

ناقه لیلی اگر جانب صحرا نرود

از نفس زخم دل آینه ناسور شود

درد عاشق به فسونسازی عیسی نرود

می اگر با خبر از آفت صحبت گردد

هرگز از خم به پریخانه مینا نرود

چشم بینا دهن زخم دل آگاه است

خون محال است که از دیده بینا نرود

نقطه بخت سیه، ریخته کلک قضاست

این سیاهی به عرق ریزی دریا نرود

گره از کار جهان وانکند چون دم صبح

دل شب هرکه به دریوزه دلها نرود

جلوه موج سراب آفت کوته نظرست

صائب از راه به آرایش دنیا نرود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5096019
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث