به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید

کار شمشیر ز آیینه فولاد آید

کشتگان تو ز غیرت همه محسود همند

گرچه یکدست خط از خامه فولاد آید

از دل خونشده ماست نگارین پایش

چون ازان زلف برون شانه شمشاد آید؟

نفس کامل شود از تنگی زندان بدن

دیو ازین شیشه برون همچو پریزاد آید

دل اگر نالد ازان خنده پنهان چه عجب؟

کز نمک آتش سوزنده به فریاد آمد

سخن هرکه ندارد ز تأمل مغزی

سست باشد، اگر از خامه فولاد آید

شاهد تیرگی جهل بود لاف گزاف

که سگ از سرمه شب بیش به فریاد آید

گرچه از چهره پرد رنگ ز سیلی صائب

رنگ بر روی من از سیلی استاد آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

بس که در سینه من تیر پی تیر آید

نفس از دل چو کشم ناله زنجیر آید

رشته طول امل را نتوان پیمودن

قصه شوق محال است به تقریر آید

هیچ کس راه به سررشته تقدیر نبرد

چون سر زلف تو دردست به تدبیر آید؟

دل رم کرده ما را به نگاهی دریاب

این نه صیدی است که دایم به سر تیر آید

رزق چون زود دهد دست بهم، زود رود

نکنم شکوه اگر روزی من دیر آید

صائب از کاهکشان فلک اندیشه مکن

نیست چون جوهر مردی چه ز شمشیر آید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

بر سر حرف، گر آن چشم فسون ساز آید

با نفس سوختگی سرمه به آواز آید

از غریبی به وطن می روم و می گویم

وقت آن خوش که به غربت ز وطن باز آید

ذوق کاوش اگر این است که من یافته ام

سینه کبک به عذر قدم باز آید

ساده دل را نبود بند خموشی به زبان

پرده پوشی کی از آیینه غماز آید؟

رگ جانم هدف نشتر الماس شود

ناخن ریشی اگر بر جگر ساز آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد

بگذارید که آوازه جنت شنود

روزگاری است که تصدیق نمی باید کرد

اگر از صبح کسی حرف صداقت شنود

نیست پیش تو خبر، ورنه ز هر ذره خاک

گوش معنی طلب اسرار حقیقت شنود

سخت رویی که به خود راه نصیحت بسته است

باش تا یک به یک از اشک ندامت شنود

برگ سبزی که نگیرد ز بهاران خط راه

از دم سرد خزان نغمه رخصت شنود

باده ناب به ساغر کند از پرده گوش

هر که صائب سخن تلخ به رغبت شنود

هرکه گفتار صواب از سر غفلت شنود

مایه جهل شود هرچه ز حکمت شنود

دل آگاه ز هر ذره شود پندپذیر

مرده دل از دهن گور نصیحت شنود

سخن راست خدنگی است که زهرآلودست

جگر شیر که دارد که به جرأت شنود؟

عندلیبی که ز تعجیل بهار آگاه است

از شکر خند گل آوازه رحلت شنود

دل آگاه درین غمکده چون شاد شود؟

که ز هر ذره او ناله حسرت شنود

هر که از نرم زبانان نشود نرم دلش

سخن سخت ز هر سنگ ملامت شنود

از زبان بازی امواج، صدف آسوده است

غرقه عشق کجا حرف ملامت شنود؟

قصه عشق کند آب دل مردان را

نیست افسانه که هر طفل به رغبت شنود

در توفیق شود باز به رخسار کسی

کز ته دل سخن اهل حقیقت شنود

همچو پروانه جگر سوخته ای می باید

که ز خاکستر ما بوی محبت شنود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

عاشق دلشده هرچند که آواز دهد

کوه تمکین تو مشکل که صدا باز دهد

راه در خلوت وصل تو سپندی دارد

که ز خاکستر خود سرمه به آواز دهد

صیدبندی که ازو چشم رهایی دارم

چشم را مشکل اگر رخصت پرواز دهد

عاشق از کاوش آن غمزه نمی اندیشد

کبک ما سینه خود طرح به شهباز دهد

تا بود زنده، کبابش ز دل خود باشد

هرکه را ساغری آن دلبر طناز دهد

تو که از دیدن کف حوصله را می بازی

به تو چون سینه دریا گهر راز دهد؟

دل مصفا شود از زخم زبان، جا دارد

شمع صد بوسه اگر بر دهن گاز دهد

دهن خویش به دشنام میالا زنهار

کاین زر قلب به هرکس که دهی باز دهد

مطلب از دگران روشنی دل صائب

که دلت را نفس سوخته پرداز دهد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد

ده ویرانه ما باج به سلطان ندهد

در ریاضی که دل سوخته من باشد

باغبان آب به گلهای گلستان ندهد

نشود رتبه خردان به بزرگان معلوم

مور را مسند اگر دست سلیمان ندهد

هرکه را دل سیه از منت احسان شده است

جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهد

رهنوردی که به منزل نظرش افتاده است

خار را فرصت گیرایی دامان ندهد

طمع رزق ز افلاک ز کوته نظری است

دست در کاسه خود سفله به مهمان ندهد

جان فداساز که صیاد درین قربانگاه

تا بود جان، به کسی دیده حیران ندهد

دل آزاده درین باغ ندارد صائب

هرکه چون گل سر خود با لب خندان ندهد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

مانع گرمروان ساعت سنگین نشود

سیل از کوه گرانسنگ به تمکین نشود

جنگ با گردش چرخ قدر انداز خطاست

سپر تیر قضا جبهه پرچین نشود

از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان؟

کافرست آن که ترا بیند و بی دین نشود

نیست از چین جبین خیره نگاهان را باک

خار از چیدن گل مانع گلچین نشود

هست بی صورت اگر مالک صد گنج بود

تا توانگر کسی از چهره زرین نشود

چون گل از خنده رنگین نگشاید صائب

دل هرکس تهی از گریه خونین نشود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

تن حجاب سفر جان هوایی نشود

سیر شبنم گره از آبله پایی نشود

عندلیبی که شکایت کند از دام و قفس

نیست ممکن که گرفتار رهایی نشود

هردو عالم به نظر هیچ بود مستان را

طاعت اهل خرابات ریایی نشود

برد آرام مرا چشم پریشان نظرش

هیچ کافر هدف تیر هوایی نشود!

می کشد سلسله موج به دریا صائب

عشق مخلوق محال است خدایی نشود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود

نور خورشید، نظربند ز روزن نشود

نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال

غنچه را دل تهی از خون به شکفتن نشود

باد دستان ز گرانباری زر آزادند

سنگ یک لحظه فزون بار فلاخن نشود

می شود خرده جانها یکی از وصل هزار

آه اگر دانه من واصل خرمن نشود

دل روشن ز هوادار نبالد بر خویش

شعله ور آتش یاقوت ز دامن نشود

صبح خورشید جهانتاب بود چشم سفید

چشم یعقوب محال است که روشن نشود

چاه خس پوش خطر بیش ز رهزن دارد

دوربین امن ز همواری دشمن نشود

برمیاور سر دعوی ز گریبان غرور

که علم کس به کمال از رگ گردن نشود

سوز دل کم نشد از تیغ شهادت صائب

آتش سنگ خموش از نم آهن نشود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

به سخن دعوی بی اصل مبرهن نشود

حرف کج راست به زور رگ گردن نشود

می توان دید ز صد پرده دل روشن را

این چراغی است که پوشیده به دامن نشود

نشود رهزن روشن گهران نقش و نگار

آب را سیر چمن مانع رفتن نشود

خصمیی نیست ضعیفان جهان را باهم

آتش سنگ خموش از نم آهن نشود

از تن زارم اگر رشته سرانجام دهند

مانع روشنی دیده سوزان نشود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091935
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث