به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هرکه آسودگی از عالم امکان جوید

ثمر از بید و گل از خار مغیلان جوید

نتوان در حرم و دیر خدا را جستن

مگر این گنج کسی در دل ویران جوید

نیست جز دست تهی حاصل آن غواصی

که درین نه صدف آن گوهر غلطان جوید

هست امید که نومید نگردد آن کس

که ترا در دل و در دیده حیران جوید

سبز چون خضر ز زنگار خجالت گردد

زندگی هر که ز سرچشمه حیوان جوید

رام گشتن طمع از آهوی وحشی دارد

مردمی هرکه ازان نرگس فتان جوید

طلب گوهر شهوار نماید ز حباب

هرکه حق را ز سراپرده امکان جوید

نتوان قطع امید از رگ جان صائب کرد

چون رهایی دل ازان زلف پریشان جوید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:40 PM

غیر کی پیش تو پیغام مرا می گوید؟

غرض آلود کجا حرف بجا می گوید؟

وعده هایی که ز عشاق نهان می داری

یک به یک را گره بند قبا می گوید

باده تلخ کجا، حوصله مور کجا؟

به دو دشنام دگر غیر دعا می گوید

صحبت خوش نفسان می برد از دل تنگی

غنچه درد دل خود را به صبا می گوید

گوش ناز تو گران است، وگرنه سر زلف

موبمو حال پریشان مرا می گوید

پر ز پنبه است ترا گوش چو مینا، ورنه

همه شب پیر خرابات صلا می گوید

جمع کن خاطر از آیینه که آن روشندل

آنچه در روی تو گوید ز قفا می گوید

تو گرانخواب همان می روی از راه برون

جرس قافله هرچند درآ می گوید

گر به محراب دو ابروی تو اندازد چشم

بت پرست از ته دل نام خدا می گوید

اگر اقبال کنی، حال من سوخته را

خط جدا، خال جدا، زلف جدا می گوید

برندارم سر خود از قدم او صائب

هرکه بی پرده به من عیب مرا می گوید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:40 PM

پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید

چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید

در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی

گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید

پیش من دم نتواند ز نظربازی زد

گرچه شد دیده یعقوب درین کار سفید

آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم

که کنم دیده خود در قدم یار سفید

سعی کن تا ز سیاهی دلت آید بیرون

همچو زاهد چه کنی جبه و دستار سفید؟

صائب از دست مده جام می گلگون را

از شکوفه چو شود چادر گلزار سفید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:40 PM

می خلد بیشتر از تیر به دل موی سفید

کار شمشیر دو دم می کند ابروی سفید

خواب من چون نشود تلخ ز پیری، که مرا

می گزد بیشتر از مار سیه، موی سفید

می کند ماه محرم مه عید خود را

به خضاب آن که سیه می کند ابروی سفید

سر برآرد ز گریبان کفن چون خورشید

به شبستان لحد هرکه برد روی سفید

پیر چون زنده دل افتد، ز جوان کمتر نیست

می برد زنگ ز دل صبح به گیسوی سفید

این که از چهره به ظاهر سیهی برد مرا

کاش می برد سیاهی ز دلم موی سفید

چون ز جان دست نشوییم، که همچون قلاب

دامن مرگ به خود می کشد ابروی سفید

خوشتر از عنبر خام است بهار عنبر

نیست هرگز به دل پیر گران موی سفید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:40 PM

ز چشم بد رخ خوب ترا گزند مباد

سرود بزم تو جز نغمه سپند مباد

گشاد کار جهان در گشاده رویی توست

ز تنگ گیری غم خاطرت نژند مباد

ز نوشخند تو آفاق شکرستان است

دهان تنگ تو بی صبح نوشخند مباد

ز خط سبز تو کشت امید سرسبزست

ز چشم خیره نگاهان ترا گزند مباد

بجز عرق، گل روی تو در خودآرایی

به هیچ گوهر دیگر نیازمند مباد

اگرچه سنبل زلفت به خون من تشنه است

رهایی دل ازان عنبرین کمند مباد

چمن صحیح ز بیماری نسیم صباست

نگاهبان تو جز جان دردمند مباد

دل مرا که ز قید دو عالم آزادست

ز قید عشق تو آزاد هیچ بند مباد

سخن در آینه آفتاب می گذرد

غبار خاطر افتادگان بلند مباد

ز خامه تو شکرزار شد جهان صائب

که طوطی تو به شکر نیازمند مباد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:40 PM

راه مقصود طی از آبله پا نشود

گره از رشته به دندان گهر وا نشود

محفل آرای سخن را طرفی در کارست

طوطی از آینه بی واسطه گویا نشود

عشرت روی زمین در گره دلتنگی است

غنچه تا سر به گریبان نکشد وا نشود

می رسند اهل سخن از قلم آخر به نوال

خار این نخل محل است که خرما نشود

رهرو بادیه عشق و تأمل، هیهات

سیل هرگز گره سینه صحرا نشود

پاک گردید ز داغ کلف آیینه ماه

صفحه سینه ما نیست مصفا نشود

دل از اندیشه فردای قیامت خون است

صحبت خلق همان به که مثنی نشود

جوهر آینه شد موج شکستن صائب

هیچ غماز ندیدیم که رسوا نشود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:28 PM

در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود

هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود

حسن را عشق ز آفات بلاگردانی است

شمع را دست حمایت پر پروانه شود

دل اطفال ز سنگ است گران تمکین تر

کس درین شهر به امید که دیوانه شود؟

غم روزی نبود مرغ گرفتار ترا

گره دام، اسیران ترا دانه شود

سالها شد دل صدچاک به خون می غلطد

به امیدی که سر زلف ترا شانه شود

گذرد سرسری از ملک سلیمان چون باد

سر هرکس ز خیال تو پریخانه شود

می پرد چشم دو عالم پی آن طرفه غزال

آشنا تا که به آن معنی بیگانه شود؟

نه چنان است تماشای صنم دامنگیر

که برون ناله ناقوس ز بتخانه شود

هست امید که از دور نیتفد هرگز

گل پیمانه اگر سبحه صد دانه شود

پیش آن کس که ازین نشأه به تنگ آمده است

دم شمشیر شهادت لب پیمانه شود

بی نیازست ز افسون خوشامد دولت

این نه خوابی است که محتاج به افسانه شود

خالی از فکر چو گردید شود دل پر ذکر

تهی از می چو شد این شیشه پریخانه شود

برنخیزد به سبکدستی محشر از جای

هرکه زیر و زبر از جلوه مستانه شود

از غریبی دل ناقوس به فریاد آمد

صائب آن روز که بیرون ز صنمخانه شود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:27 PM

گر ز رخسار شوی باغ و بهارم چه شود؟

سبز اگر از تو شود بوته خارم چه شود؟

پیش ازان دم که رود کار من از دست برون

گر تو بیرحم کنی چاره کارم چه شود؟

از تماشای تو از دل سیهی محرومم

صیقلی گر کنی آیینه تارم چه شود؟

غنچه از باده نگردد گل خمیازه من

اگر از بوسه کنی رفع خمارم چه شود؟

در گره می فتد از بند قبا رشته شوق

یک ته پیرهن آیی به کنارم چه شود؟

بعد عمری که به دلجویی من آمده ای

نشوی راهزن صبر و قرارم چه شود؟

چون نچیدم گلی از روی تو ایام حیات

اگر از چهره شوی شمع مزارم چه شود؟

کرد چون مرگ ز دامان تو دستم کوتاه

نکشی دامن خود گر ز غبارم چه شود؟

چون به خلوت ندهی راه من از ناز و غرور

نکنی دور اگر از راهگذارم چه شود؟

ماه نو بدر شد و پرتو خورشید بجاست

کامیاب از تو شود گر دل زارم چه شود؟

نیست چون لایق رخسار تو گلگونه من

دست رنگین کنی از خون شکارم چه شود؟

تا کنم خون به دل از حسرت دیدار ترا

گر کنی یک دو نفس آینه دارم چه شود؟

صائب از داغ سراپا شده ام چشم امید

شمع بالین شود آن لاله عذارم چه شود؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:27 PM

اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟

پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود؟

مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام

در دل سوخته ای چون شرر افتم چه شود؟

شهر چون لاله به دلسوختگان زندان است

گر به صحرا من خونین جگر افتم چه شود؟

چند اوقات به تعمیر صدف پوچ شود؟

گر به فکر دل روشن گهر افتم چه شود؟

هرکه در مغز رسد، پوست بر او زندان است

اگر از هر دو جهان بیخبر افتم چه شود؟

چون ز پا می فکند سختی ایام مرا

زیر کوه غم او از کمر افتم چه شود؟

چون به خشکی ز نبات است ثمر بید مرا

در برومندی اگر در ثمر افتم چه شود؟

من که چون آب دلم با همه عالم صاف است

در ته پای گل و خار اگر افتم چه شود؟

پر پروانه شد از سوختگی سرمه شمع

در فروغ تو گر از بال و پر افتم چه شود؟

عمرها رفت که چون زلف، پریشان توام

زیر پای تو شبی گر بسر افتم چه شود؟

توتیا شد گهرم زین صدف تنگ فلک

گر برون زین صدف بدگهر افتم چه شود؟

روزگاری است که از پوست برون آمده ام

همچو بادام اگر در شکر افتم چه شود؟

این که در جستن عیب دگران صد چشمم

به عیوب خود اگر دیده ور افتم چه شود؟

سایه چون کوه گران است به وحشت زدگان

گر ز خود یک دو قدم پیشتر افتم چه شود؟

یوسف جان نه عزیزی است که ماند در بند

گر به زندان تن مختصر افتم چه شود؟

نیست در یوزه دیدار، گدایی صائب

از نظربازی اگر در بدر افتم چه شود؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:27 PM

باده کو تا به من آن تلخ زبان رام شود؟

تلخی می نمک تلخی بادام شود

بوسه در ذائقه اش باده لب شیرین است

تلخکامی که بدآموز به دشنام شود

رهنوردان ترا مرگ نگیرد دامن

بر شهید تو کفن جامه احرام شود

لب جام از هوس بوسه دهن غنچه کند

چون ز می صفحه رخسار تو گلفام شود

موج گرداب نیم، گردش پرگار نیم

تا به کی نقطه آغاز من انجام شود؟

شوق دریاکش و در شیشه کم ظرف فلک

آنقدر خون جگر نیست که یک جام شود

تا در آن زلف توان رفت سراسر صائب

دل رم کرده چه افتاده به من رام شود؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090741
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث