به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد

عقیق ما دل پرخونی از یمن دارد

یکی است آمدن و رفتن سبکروحان

شکوفه جامه احرام از کفن دارد

چو غنچه هرکه به وحدت سرای دل ره برد

حضور گوشه خلوت در انجمن دارد

دلی که سوخته آن لب چو شکر شد

چو طوطیان ز پر و بال خود چمن دارد

سهیل اگر چه کند سیر لاابالی وار

به هر طرف که رود چشم بر یمن دارد

دلی خزینه گوهر شود که چون دریا

هزار مهر ز گرداب بر دهن دارد

ز نافه باد صبا نامه های سربسته

ز هر غزال به آن زلف پرشکن دارد

چه سرمه ها به سخن چین دهد، نظربازی

که راه حرف به آن چشم خوش سخن دارد

ز ناله ای که کند خامه می توان دانست

که کوه درد به دل صاحب سخن دارد

ز یوسفی که ترا در دل است بیخبری

وگرنه هر نفسی بوی پیرهن دارد

چنان ز بوی تو گردید عام بیهوشی

که شبنم آینه پیش رخ چمن دارد

کسی که گوشه گرفته است از جهان صائب

خبر ز چاشنی کنج آن دهن دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

ز خود گسسته چه پروای آن و این دارد؟

به خود رسیده چه حاجت به همنشین دارد؟

ز آسیای فلک بار برده ام بیرون

مرا چگونه تواند فلک غمین دارد؟

امید هست به پروانه نجات رسد

چو شمع هرکه نفسهای آتشین دارد

عجب که بر دل مجروح ما گذاری دست

که آستین تو از زلف بیش چین دارد

ازان زمان که مرا بر گرفته ای از خاک

هنوز سایه من ناز بر زمین دارد

به خرمنی نرسد برق فتنه را آسیب

که حصن عافیت از دست خوشه چین دارد

ز نوش قسمت زنبور نیست غیر از نیش

ازین چه سود که صد خانه انگبین دارد؟

برای پاکی دامان ما بهار از گل

هزار پنجه خونین در آستین دارد

به آب خضر کند تلخ زندگانی را

ز خط عقیق تو زهری که در نگین دارد

ز شرم عارض او آفتاب عالمتاب

به هر طرف که رود چشم بر زمین دارد

تمنعی که به فقر از غنا رسد این است

که شرم فقر دلش را ز غم حزین دارد

به خوردن جگرش در لباس، دندانی است

گهر به ظاهر اگر رشته را سمین دارد

یکی است نقش چپ و راست در نگین صائب

کجا خبر دل حیران ز کفر و دین دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد

رگی ز تلخی آن یار تندخو دارد

سر بریده شبنم به آفتاب رسید

همان امید مرا گرم جستجو دارد

چگونه جلوه کند آفتاب یکرنگی؟

درین زمانه که آیینه پشت و رو دارد

همین نه گردن شیطان ز کبر دارد طوق

به هر که بنگری این طوق در گلو دارد

ز بوی یاسمن یأس مغز من تازه است

گل امید ندانسته ام چو بو دارد

ز لاله زار شهادت قدم برون مگذار

بغیر تیغ که آبی دگر به جو دارد؟

مجوی سر خط آزادی از فلک صائب

که خود ز کاهکشان طوق در گلو دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

گلی که از عرق شرم دیده بان دارد

خط امان ز شبیخون بلبلان دارد

به عشق نسبت خاصی است ناتوانان را

گهر علاقه دیگر به ریسمان دارد

فراغ بال ز مرغان این چمن مطلب

که گر همای بود درد استخوان دارد

فغان که آینه رخسار من نمی داند

که آشنایی تردامنان زیان دارد

بجان رساند مرا داغ دوستان دیدن

چه دلخوشی خضر از عمر جاودان دارد؟

چرا ز غیرت، پروانه خویش را نکشد؟

که شمع با همه انجمن زبان دارد

وفا به وعده نکردن خلاف آداب است

وگرنه شکوه ما مهر بر زبان دارد

چه حالت است من خسته را نمی دانم

که هرچه جز دل خود می خورم زیان دارد

لباس ماتم بلبل همیشه آماده است

به هر چمن که در او زاغی آشیان دارد

چگونه دیده صائب گهرفشان نشود؟

که رو ز ملک خراسان به اصفهان دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

کناره گرد خطرهای بیکران دارد

میانه رو ز دو جانب نگاهبان دارد

شکایتی که ز گردون کنند بی هنران

شکایتی است که تیر کج از کمان دارد

کند چو موم رگ گردن جهان را نرم

چو شمع هرکه زبان شررفشان دارد

ز کدخدایی عقل است آسمان بر پای

وگرنه عشق چه پروای این دکان دارد

ز خود برآمده از خضر بی نیاز بود

به بام رفته چه حاجت به نردبان دارد؟

به نذر داغ تو پیوند می کند باهم

چو قرعه هرکس یک مشت استخوان دارد

ز خواب ناز چرا چشم او شود بیدار؟

شکوه حسن چه حاجت به پاسبان دارد؟

ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم

که هرچه جز دل خود می خورم زیان دارد

غبار دیده یعقوب خضر راه بس است

نسیم مصر چه حاجت به کاروان دارد؟

چه نسبت است به صدر آستانه را صائب؟

همیشه صدرنشین رو به آستان دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

هنوز نرگس او مستی ازل دارد

هنوز ملک دل از غمزه اش خلل دارد

ز چرب نرمی گفتار می توان دانست

که خاتم لب او موم در بغل دارد

به پاکبازی آن خال اعتماد مکن

که این سیاه درون مهره دغل دارد

مباد شکوه بیجا کنی ز قسمت خویش

که تیغ سر ز پی مرغ بی محل دارد

ز سرکشی بگذر پای بر فلک بگذار

که راه کعبه مقصد همین کتل دارد

چگونه پیله گرفته است کرم را در بر؟

چنان مرا به میان رشته امل دارد

من آن مقامر بی حاصلم درین عالم

که مایه باخته و چشم بر شتل دارد

فلک به کام دل اهل فقر می گردد

پیاده هرکه شد این اسب در کتل دارد

کجا به مرتبه صلح کل رسی صائب؟

که مو بموی تو با یکدگر جدل دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

ز نقشهای غریب آنچه جام جم دارد

دل شکسته ما بی زیاد و کم دارد

ز صدق و کذب سخن سنج را گزیری نیست

چو صبح تیغ جهانگیر ما دو دم دارد

کدام روز که صد بت نمی تراشد دل؟

خوشا حضور برهمن که یک صنم دارد

کسی که در گره افکنده است کار مرا

هزار ناخن تدبیر دست کم دارد

زبان دراز به خون غوطه می زند آخر

زبان تیغ ز جوهر همین رقم دارد

سبکسری که مدارش بود به پرگویی

همیشه سر به ته تیغ چون قلم دارد

کسی ز سعی به جایی نمی رسد صائب

وگرنه دل ز تردد چه پای کم دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد

که هر حباب در او عالم دگر دارد

درین محیط به هر موجه ای که می پیچم

دل رمیده ای از ریگ تشنه تر دارد

چه حکمت است که آسوده تر بود در راه

ز دوش راهروان هر که بار بر دارد

بغیر دل که دو عالم بود به فرمانش

کدام خوشه درین خاکدان دو سر دارد؟

همیشه خازن شهدست از حلاوت عیش

کسی که خانه چو زنبور مختصر دارد

به اشک تاک دل باغبان نمی سوزد

سرشک ما به دل چرخ کی اثر دارد؟

نصیب خاک نشینان بود حلاوت عیش

درین مقام نی بوریا شکر دارد

ز گرد تا نفتاده است آسیای فلک

چرا کسی ز غم رزق دیده تر دارد؟

به جانبی رود از شوق هر نفس دل ما

در آشیانه ما بیضه بال و پر دارد

در آن محیط که باد مراد تسلیم است

سفینه از نفس ناخدا خطر دارد

تو گوش چون صدف از سنگ کرده ای، ورنه

زبان موج خبرها ازان گهر دارد

به داغ عشق منه دل که این ستاره شوخ

به هر تجلی خود مشرق دگر دارد

به طوف کعبه رسیدن گذشتن است از خود

خوشا کسی که سرو برگ این سفر دارد

به گرد چشم تو آب حیا نمی گردد

درین زمانه که آیینه چشم تر دارد

مده به اهل سخن عرض، فکر خامی را

که همچو طفل خرابات صد پدر دارد

دل تو قابل تأثیر فکر صائب نیست

وگرنه ناله ما شعله اثر دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

ز چهره تو بهشت آب و تاب بردارد

ز جلوه تو قیامت حساب بردارد

نصیب سوختگان می رسد ز پرده غیب

همیشه آبله آب از سراب بردارد

چنین که خوی تو کرده است عام ناسازی

عجب که آتش سوزان کباب بردارد

چنان عقیق تو از خون خلق شد سیراب

که از مشاهده اش زخم آب بردارد

بغیر لخت دل و پاره جگر صائب

چه توشه کس ز جهان خراب بردارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

 

تمام رس نبود باده ای که کف دارد

که عیب دار بود گوهری که تف دارد

بغیر آدم خاکی که گوهری است یتیم

کدام در گرانمایه نه صدف دارد؟

ز چشم زخم حصاری است ناتمامیها

که ماه نو، خط آزادی از کلف دارد

برای قطره دهن پیش ابر باز کند

دل پر آبله ای بحر از صدف دارد

سبک مگیر کف پوچ صبح را زنهار

که بحرهای گهرخیز زیر کف دارد

بلاست صحبت ناجنس، وقت طوطی خوش

که گاه حرف ز تمثال خود طرف دارد

غنی ز مال محال است سیر چشم شود

که بحر هم ز صدف سایل بکف دارد

شده است راه تو دور از کجی، وگرنه خدنگ

ز راستی دو قدم راه تا هدف دارد

ز عشق پیروی عاقلان نمی آید

که جا همیشه جگردار پیش صف دارد

شده است سفله نواز آنچنان فلک که پدر

امید بیش به فرزند ناخلف دارد!

خوش است خال به هرجا فتد، نمی دانم

که این ستاره کجا خانه شرف دارد

شکسته بال ز پیری شده است صائب، لیک

امید جاذبه ای از شه نجف دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090733
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث