به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد

که مصدر اثری در جهان نمی گردد

ز کلفت تو چه پرواست سیل حادثه را؟

غبار سد ره کاروان نمی گردد

قدم ز جاده راستی برون مگذار

که تیر راست خجل از نشان نمی گردد

نسیم غنچه تصویر را به حرف آورد

هنوز یار من به من همزبان نمی گردد

ز صبح صادق اگر پیرهن کنم در بر

صداقتم به تو خاطر نشان نمی گردد

شکایت من از افلاک اختیاری نیست

ستم رسیده حریف زبان نمی گردد

چه حاجت است نگهبان سیاه چشمان را؟

به گرد کله آهو شبان نمی گردد

تو بی نیاز و به جز حرف گرد سرگشتن

مرا به هیچ حدیثی زبان نمی گردد

محبت است و همین شیوه جوانمردی

گمان مبر که زلیخا جوان نمی گردد

ز سنگ تفرقه خالی شده است دامانش

به گرد خاک، عبث آسمان نمی گردد

هزار بار مرا کرد امتحان صائب

هنوز عشق به من مهربان نمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

بغیر اشک که راه نگاه من بندد

که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟

روا مدار خدایا که متحست زر می

به زور گیرد و بر گوشه کفن بندد

بغیر سوختن و گریه کردن و مردن

چه طرف شمع ازین تیره انجمن بندد؟

نمی کند گله ام گوش، اگرچه بتواند

در هزار شکایت به یک سخن بندد

نسیم مصر به کوی تو گر گذار کند

عبیر خاک رهت را به پیرهن بندد

به انتقام دل پرخراش، جا دارد

که بیستون کمر قتل کوهکن بندد

عجب مدار ز هر مو چو چنگ اگر نالم

که عشق زمزمه بر تار پیرهن بندد

خزان ز سردی آهم چو بید می لرزد

اگرچه در نفسی نخل صد چمن بندد

به این ثبات قدم شرم باد شبنم را

که صف برابر خورشید تیغ زن بندد

ازین چه سود که دیوار باغ افتاده است؟

که شرم عشق همان در به روی من بندد

نکرد از زر گل بی نیاز بلبل را

کدام مرغ، دگر دل درین چمن بندد؟

که غیر شاعر شیرین سخن دگر صائب

بلند نام شود چون لب از سخن بندد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

نصیب خلق زیاد از نعم نمی گردد

ز بحر، آب گهر بیش و کم نمی گردد

ز عشق پیروی راه و رسم عقل مجوی

که خضر تابع نقش قدم نمی گردد

ز شور حشر چه پرواست راست کیشان را؟

مصاف مانع رقص علم نمی گردد

زمین ز کاسه دریوزه، گر شود غربال

فروغ گوهر خورشید کم نمی گردد

به نوبهار جوانی اطاعت حق کن

که چوب، خشک چو گردید خم نمی گردد

بر آن سفال حلال است ذوق تشنه لبی

که از محیط پذیرای نم نمی گردد

درین جهان ننشیند درست، نقش کسی

که همچو سکه به گرد درم نمی گردد

ز تخم سوخته این شیوه ام خوش آمده است

که سبز از نم ابر کرم نمی گردد

نبسته از سر هر موی خویش زناری

پرستش تو قبول صنم نمی گردد

ازان عزیز بود خشت خم که همچو سبو

به دست و دوش برای شکم نمی گردد

بود همیشه رخ سایلش غبارآلود

کسی که آب ز شرم کرم نمی گردد

غمی است بر دل آزادم از جهان صائب

که همچو بار دل سرو کم نمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد

خراب تا نشود این دکان نمی گردد

چنان ز قید تعلق سبک بر آمده ام

که از خمار سر من گران نمی گردد

مرا بس است همین آبرو که سجده من

غبار خاطر آن آستان نمی گردد

ز بس که شکوه خونین به روی هم فرش است

چو غنچه در دهن من زبان نمی گردد

تو از گداز سخن چون هلال تا نشوی

زبان خامه ثریافشان نمی گردد

گرانی و سبکی گرچه ضد یکدگرند

کسی سبک نشود تا گران نمی گردد

هزار سبحه تزویر هست در گردش

در آن حریم که رطل گران نمی گردد

فلک نمی کشدت چون کمان به جانب خود

ز بار درد قدت تا کمان نمی گردد

کدام قافله پا می نهد به وادی عشق

که ذره ذره چو ریگ روان نمی گردد

اگرچه بلبل این باغ نغمه پردازست

حریف صائب آتش زبان نمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

 

دل رمیده ملول از سفر نمی گردد

فتاد هرکه به این راه بر نمی گردد

شده است خشک چنان چشم من ز بیدردی

که از نظاره خورشید تر نمی گردد

مشو به سنگدلی غره ای کمان ابرو

که تیر آه من از سنگ بر نمی گردد

دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟

که تشنه سیر ز آب گهر نمی گردد

زمین ساده دلیهاست سخت دامنگیر

ز آبگینه من نقش بر نمی گردد

نمی شوند بزرگان ز پاس خود غافل

که تیغ کوه جدا از کمر نمی گردد

سراب تشنه لبان را نمی کند سیراب

که حرص جاه کم از سیم و زر نمی گردد

ز زور آب شناور نمی شود عاجز

ز باده ساقی ما بیخبر نمی گردد

بغیر خون جگر باده ای درین دوران

نصیب صائب خونین جگر نمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید

عشق پیراهن یکرنگ وفا می پوشید

بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت

شمع پیراهن فانوس چرا می پوشید؟

یاد آن قرب که آن شعله بی پروایی

به صلاح من یکرنگ، قبا می پوشید

چه شد آن لطف که گر برگ گلی می جنبید

زلف دامن به چراغ دل ما می پوشید

این زمان دست زد بوسه هر بوالهوس است

پشت دستی که رخ از رنگ حنا می پوشید

صائب امروز چو گل مست و گریبان چاک است

غنچه من که رخ از باد صبا می پوشید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:50 PM

ملال در دل بی مدعا نمی گردد

ز گرد، آب گهر بی صفا نمی گردد

هیشه اول وقت است حق پرستان را

نماز وقت شناسان قضا نمی گردد

کسی که سر به ته بال خویشتن دزدید

رهین منت بال هما نمی گردد

نبست تیغ شهادت دهان زخم مرا

که تشنه سیر ز آب بقا نمی گردد

اگرچه لنگر پرواز چشم گردد کاه

حریف جاذبه کهربا نمی گردد

به دیگران چه خیال است آشنا گردد

رمیده ای که به خود آشنا نمی گردد

چو چوب خشک سزاوار سوختن باشد

قدی که بهر عبادت دوتا نمی گردد

برهنه گو نشود منفعل ز پرده دری

به چشم آینه آب از حیا نمی گردد

سخن چو نیست بجا، گفتنش بود آسان

که هیچ تیر هوایی خطا نمی گردد

دلی که راه به آن زلف می برد صائب

به هیچ سلسله ای آشنا نمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:41 PM

سری که در ره او بی کلاه می گردد

فلک سوار چو خورشید و ماه می گردد

ز داغ لاله سیراب می توان دریافت

که دل ز باده گلگون سیاه می گردد

مبر ز قرب خسان آبروی خود زنهار

که کهربا سبک از برگ کاه می گردد

ز رهبران چه توقع، ز همرهان چه امید؟

مرا که نقش قدم سنگ راه می گردد

سیاه خیمه لیلی است پیش اهل جنون

دلی که سرمه ز برق نگاه می گردد

ز شرم عارض او نام ماه حلقه کند

نه هاله است که بر دور ماه می گردد

به خجلت گنه از عذر صلح کن صائب

که عذر پیش کریمان گناه می گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:41 PM

ز نوبهار کجا گل شکفته می گردد؟

گل از ترانه بلبل شکفته می گردد

ز زلف و عارض دلدار غافل افتاده است

دلی که از گل و سنبل شکفته می گردد

کسی کز آبله افتاده در گره کارش

ز خار راه تو گلگل شکفته می گردد

مرا دلی است درین بحر نیلگون چو حباب

که از نسیم تزلزل شکفته می گردد

ز آه سرد چه پرواست لاله رویان را؟

که از نسیم سحر گل شکفته می گردد

گره ز غنچه پیکان شود به خون گر باز

گل گرفته هم از مل شکفته می گردد

دلی که گرد کدورت نبرد ازو سیلاب

کجا ز سیر سر پل شکفته می گردد؟

دلی که داشت تغافل به التفات، امروز

ز زخم تیغ تغافل شکفته می گردد

دلی که تنگ گرفته است در میان حرصش

کی از نسیم توکل شکفته می گردد؟

به خاکساری من نیست هیچ کس صائب

اگر فلک ز تحمل شکفته می گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:41 PM

زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد

پرشکسته خس آشیانه می گردد

ز آه خویش بر آن تندخوی می لرزم

که تیر راست به گرد نشانه می گردد

بس است چین جبینی برای رفتن من

که این سمند به یک تازیانه می گردد

تمام خواب غرورست خواجه، زین غافل

که یک دو هفته دیگر فسانه می گردد

به خارزار تعلق مبند دل زنهار

که بیضه سنگ درین آشیانه می گردد

به صدر مجلس اگر راه من فتد صائب

ز خاکساری من آستانه می گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:41 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090744
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث