به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه قامت سرو اعتدال را دارد

کجا نزاکت آن نونهال را دارد؟

ز رستخیز خزان رنگ را نمی بازد

دعای من به دو دست آن نهال را دارد

نه شبنمیم که بالین ز برگ گل سازیم

سر بریده ما زیر بال را دارد

بهار رفت و خزان آب زد بر آتش گل

هنوز بلبل ما قیل و قال را دارد

هلاک شیوه انصاف می شود صائب

همین بس است که او این کمال را دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟

که ریشه از صف مژگان به هر جگر دارد

مرا کشیده به زنجیر نازک اندامی

که پیچ و تاب سر زلف در کمر دارد

ز بس که محو شدم در نظاره قاتل

نشد که زخم من از تیغ آب بر دارد

ز برق و باد قدم وام کن به سیر چمن

که نوبهار ز هر برگ بال و پر دارد

ز کام هر دو جهان آستین فشان گذرد

دل رمیده ما تا چه در نظر دارد

ز سست عزمی خود ما به خضر محتاجیم

و گرنه سیل چه حاجت به راهبر دارد

مشو به تافتن رو، ز خصم کجرو امن

هدف ز پشت کمان بیشتر خطر دارد

خطر ز راهزنان کمترست پیرو را

که پیش روی خود از رهنما سپر دارد

مکن ز بستگی کار خویش شکوه که نی

به قدر بند درین بوستان شکر دارد

مگر فتد به غلط سیل را به اینجا راه

وگرنه کیست که ما را ز خاک بردارد

رسید سرو ز بی حاصلی به آزادی

کدام نخل برومند این ثمر دارد؟

ز قرب سیمبران کاهش است قسمت ما

که در گداز بود رشته تا گهر دارد

درآ به عالم آب از جهان هشیاری

که هر حباب در او عالم دگر دارد

از شب دگران راست یک سحر صائب

ز آه سرد شب ما دو صد سحر دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟

ز سر گذشته چه پروای دردسر دارد؟

اثر مجو ز دعا تا دلت درست بود

که در شکستگی این بیضه بال و پر دارد

پسر تلاش یتیمی کند ز حسن غریب

صدف چه آبله ها در دل از گهر دارد

کسی ز قید جهان همچو سرو آزادست

که با هزار گره دست بر کمر دارد

به شیشه باده پر زور کار سنگ دارد

ز بیقراری من آسمان خطر دارد

چنان که از سگ خاموش راهرو ترسد

ز آرمیدگی نفس، دل حذر دارد

چو نیست قسمت صائب حدیث تلخی ازو

چه سود ازین که لبت تنگها شکر دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد

که چار موسم چون سرو یک قبا دارد

حریص را نکند نعمت دو عالم سیر

همیشه آتش سوزنده اشتها دارد

نمی توان به تردد عنان رزق گرفت

ز آب و دانه چه در دست آسیا دارد؟

چو مور بال برون آورد ز دانه رزق

توکلی که مرا پای در حنا دارد

وجود عاشق اگر چشم آفرینش نیست

همیشه گوشه بیماریی چرا دارد؟

شکست ناخن تدبیر بر تو دشوارست

وگرنه هر گرهی صد گرهگشا دارد

دهند جای به پهلوی خودفروشانش

به روز حشر شهیدی که خونبها دارد

ازان زمان که به خون جگر فرو رفتم

به هر چه می نگرم رنگ آشنا دارد

هزار حیف که در دودمان عشق نماند

کسی که خانه زنجیر را بپا دارد!

مبر شکایت روزی به آستان کریم

که مسجد از همه جا بیشتر گدا دارد

مدار از گل خورشید دیده، چشم حجاب

ز چشم آب سفر کرده کی حیا دارد؟

غبار سرمه چشم است پاک بینان را

نمک به دیده من رنگ توتیا دارد

کجاست عالم تجرید، تا برون آیم

ازین خرابه که یک بام و صد هوا دارد

شکفته باش که پامال حادثات شود

کسی که چین به جبین همچو بوریا دارد

حضور خاطر اگر در نماز شرط شده است

عبادت همه روی زمین قضا دارد

نفس شمرده زدن سیل را عنان زدن است

خوش آن که راه به این چشمه بقا دارد

ز بس ز نقش تعلق رمیده ام صائب

به مسجدی ننهم پا که بوریا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟

ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟

فغان که تاج سر من شده است همچو حباب

تعینی که ز دریا مرا جدا دارد

به راستی ز فلک پیش می توان افتاد

ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد

ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد

عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد

به خون تپیدن من دورباش عشق بس است

ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد

حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت

حذر ز سایه بال و پر هما دارد

سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد

چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟

ترحم است درین بوستان بر آن طاوس

که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد

شده است خواب به مخمل حرام از غیرت

ز نقشهای مرادی که بوریا دارد

ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری

که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد

چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟

مرا که لذت افتادگی بپا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد

ز آرمیدن ما اضطراب می بارد

ترست از عرق شرم چهره تو مدام

ستاره دایم ازین آفتاب می بارد

به چشم عاشق لب تشنه سبزه لب جوست

اگرچه زهر ز تیغ عتاب می بارد

که گفته است در ابر سفید باران نیست؟

که شرم حسن ز روی نقاب می بارد

دگر کدام جگر تشنه را گداخته است؟

که آب رحم ز موج سراب می بارد

کمر به خون که بسته است تیغ غمزه او؟

که همچو جوهر ازو پیچ و تاب می بارد

ز خنده که فتاده است در دلم آتش؟

که جای اشک، نمک زین کباب می بارد

ز غافلان چه توقع، که در زمانه ما

ز روی دولت بیدار خواب می بارد

ز گریه منع دل داغدار نتوان کرد

ز گوهری که یتیم است آب می بارد

خیال روی که در دل گذشت صائب را؟

که دیگر از دم گرمش گلاب می بارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

طراوتی که ز رخسار یار می بارد

کجا ز ابر به چندین بهار می بارد؟

مرا ز روی فروزان شمع روشن شد

که نور از رخ شب زنده دار می بارد

اگر نه دل سیهی راست سوختن لازم

چرا به سوخته دایم شرار می بارد؟

توان به خون دل از سوز عشق برخوردن

که داغ بر جگر لاله زار می بارد

چگونه شیشه دل ایمن از شکست شود؟

که سنگ حادثه زین نه حصار می بارد

به خلق فیض رسان باش در زمان حیات

که پیشتر ز خزان نخل بار می بارد

چو نخل هستی من بی برست، حیرانم

که سنگ بر من مجنون چه کار می بارد؟

کراست زهره که اندیشه نگاه کند؟

چنین که شرم ز رخسار یار می بارد

فشاند گرد یتیمی گهر ز دامن خویش

همان بر آینه من غبار می بارد

ازان همیشه بود روی شمع نورانی

که اشک در دل شبهای تار می بارد

چرا به اختر طالع ننازد اسکندر؟

که نور از آینه اش بر مزار می بارد

فریب راستی از کجروان مخور زنهار

که زهر بیشتر از تیر مار می بارد

ز جرم بی عدد خویش غم مخور صائب

که ابر رحمت حق بی شمار می بارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد

زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد

لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف

به کام شیر و دهان پلنگ می بارد

گشاده رو سخن سخت نشود ز کسی

به هر دری که بود بسته سنگ می بارد

نه هر که داغ گذارد ز دردمندان است

که زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد

تو از فشاندن تخم امید دست مدار

که ابر رحمت حق بی درنگ می بارد

اگر عیار تریهای روزگار این است

ز چهره گل امید رنگ می بارد

مدار از گل این باغ سازگاری چشم

که خون بیگنهانش ز چنگ می بارد

چرا عقیق نسازد به سادگی صائب

درین زمانه که از نام ننگ می بارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

کجا به حال مرا چاره ساز می آرد؟

ز خویش هرکه مرا برده، باز می آرد

اگر نه عشق حقیقی درین جهان باشد

که روی من به جهان مجاز می آرد؟

به مهره دل مومین من چه خواهد کرد

رخی که آینه را در گداز می آرد

به حمله کوه گران را سبک رکاب کند

غمی که بر سر من ترکتاز می آرد

اگر نه پرده چشم جهان شود حیرت

که تاب جلوه آن سرو ناز می آرد؟

چنان که ناز ترا دور می کند از من

مرا به سوی تو عجز و نیاز می آرد

مده ز دست حیا را که صید عالم را

به چشم دوخته این شاهباز می آرد

حضور قلب بود شرط در ادای نماز

حضور خلق ترا در نماز می آرد

کند ز کعبه دلالت به دیر حاجی را

مرا ز فکر تو هرکس که باز می آرد

ازان به چشم ره گریه بسته ام صائب

که جای اشک گهرهای راز می آرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

نشاط عالم فانی ملال می آرد

چو لاله دل سیهی رنگ آل می آرد

مرا ز کاهش ماه تمام، روشن شد

که هر کمالی با خود زوال می آرد

فریب زینت دنیا مخور ز ساده دلی

که گوشوار زرش گوشمال می آرد

نفس درازی بیجا کمند آفتهاست

به گله گرگ سگ هرزه نال می آرد

اگر عرق، نکند پرده داری رویش

که تاب شعشعه آن جمال می آرد؟

به می شکسته شود گر خمار مخموران

مرا نظاره ساقی به حال می آرد

کسی که رام کند آهوان وحشی را

ترا به خون جگر در خیال می آرد

نظر ز لفظ به معنی است موشکافان را

مرا به دام کجا خط و خال می آرد؟

خیال آن دهن و فکر آن میان صائب

مرا به عالم فکر و خیال می آرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090739
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث