به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آب در دیده پیمانه می می آید

این چه شورست که از کوچه نی می آید

نفس عیسوی از سینه خم می جوشد

بوی روح از لب پیمانه می می آید

اشک را موی کشان تا سر مژگان آورد

کار سنگ یده از ناله نی می آید

سنگ در دامن اطفال به رقص آمده است

می توان یافت که دیوانه به حی می آید

طمع همت ازین شهرنشینان غلط است

این نسیمی است که از جانب طی می آید

من که باشم که ز رفتار تو از جا نروم؟

که ترا آهوی رم کرده ز پی می آید

که به دامان گلستان لب میگون مالید؟

کز لب غنچه گل نکهت می می آید

آنچه می آید از افکار تو بر دل صائب

از می ناب کجا آید و کی می آید؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید

حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید

سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی

گل رخسار ترا رنگ حیا می باید

به سر زلف تسلی نتوان کرد مرا

دست گستاخ مرا بند قبا می باید

نتوان دست به یک کاسه به یکسان کردن

کاسه و کوزه زهاد جدا می باید

نتوان رفت به یک پای فتادن از دست

پا چو از کار فتد دست دعا می باید

چند پرسی به ره عشق چه دربایست است

تیشه بر فرق سر و خار به پا می باید

برگ کاهی چه قدر راهنوردی بکند؟

جذبه ای از طرف کاهربا می باید

همه اسباب سفر کرده مهیا صائب

جنبش ابرویی از راهنما می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید

داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید

عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است

پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید

دیدن لاله و گل آب بر آتش نزند

جگر سوخته ای را که شرر می باید

پیش دریا نکند تلخ دهن را به سؤال

هرکه را همچو صدف آب گهر می باید

عاشق آن است که بر لب بودش جان دایم

دامن راهنوردان به کمر می باید

از مروت نبود سنگ به منقار زدن

طوطیی را که به منقار شکر می باید

همت پیر خرابات بلند افتاده است

چون سبو دست طلب در ته سر می باید

پنجه شیر بود خار بیابان جنون

توشه راهرو عشق جگر می باید

تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است

پای خوابیده ما را چه سفر می باید؟

عشق بیش از دهن خویش کند لقمه طلب

مور را حسن گلوسوز شکر می باید

معنی بکر به مشاطه ندارد حاجت

گوهری را که یتیم است چه در می باید؟

ای که از غنچه لبان خنده تمنا داری

همتی از دم گیرای سحر می باید

ساغر بحر ز یاد از دهن ساحل نیست

من دل سوخته را جام دگر می باید

نتوان خشک ازین مرحله چون برق گذشت

پای پرآبله و دیده تر می باید

اختر شهرت گل اوج گرفت از شبنم

حسن را آینه داری ز نظر می باید

بی تحمل نشود جوهر مردی ظاهر

دست اگر تیغ بود سینه سپر می باید

صائب از بخت سیه شکوه ز کوته نظری است

نیل بر چهره ارباب هنر می باید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

خط ز خال لب جانانه برون می آید

آه افسوس ازین دانه برون می آید

حرف صدق از لب دیوانه برون می آید

زین صدف گوهر یکدانه برون می آید

عشرت روی زمین خانه خرابان دارند

بیشتر گنج ز ویرانه برون می آید

می کند پند اثر در دل پرشور مرا

اگر از شوره زمین دانه برون می آید

باده تلخ نه آبی است کز او سیر شوند

العطش از لب پیمانه برون می آید

تا قیامت دل ما تیره نخواهد ماندن

لیلی آخر ز سیه خانه برون می آید

چه خیال است دل از فکر تو بیرون آید؟

کی سلیمان ز پریخانه برون می آید؟

نشأه مستی طاعت ز شراب افزون است

زاهد از صومعه مستانه برون می آید

می رسد نعمت الوان به خموشان بی خواست

این نوا از لب پیمانه برون می آید

نیست یک دل که کباب از نفس گرمم نیست

دود این شمع ز صد خانه برون می آید

دیده روزنه ام می پرد امروز، مگر

خانه پرداز من از خانه برون می آید؟

می شود پنجه خورشید ازان روی چو ماه

تا ازان زلف سیه شانه برون می آید

پرده چشم تو بسیاری روزن شده است

ورنه یک شهد ز صد خانه برون می آید

شمع در محفل هرکس که نفس راست کند

دود از خرمن پروانه برون می آید

می رسد چون مه کنعان به عزیزی صائب

از وطن هرکه غریبانه برون می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می آید

اوست غواص که گوهر به آرد، ورنه

سیر این بحر ز هر خار و خسی می آید

از دل خسته من گر خبری می گیری

برسان آینه را تا نفسی می آید

زاهد از صید دل عام نشاطی دارد

عنکبوتی ز شکار مگسی می آید

چه شتاب است که ایام بهاران دارد

که ز هر غنچه صدای جرسی می آید

تند شد بوی دل سوخته مشتاقان

می توان یافت که آتش نفسی می آید

ای سپند از لب خود مهر خموشی بردار

که عجب آتش فریادرسی می آید

چه بود عالم ایجاد، که صحرای جنون

از دل تنگ به چشمم قفسی می آید

صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

گر خس و خار ز گرداب برون می آید

خواجه از عالم اسباب برون می آید

نشود عقل حریف می گلرنگ به زور

ناشناور کی ازین آب برون می آید؟

سد یأجوج سخن نیست به جز خاموشی

شیشه از عهده سیماب برون می آید

عشق با حسن بود در ته یک پیراهن

ذره با مهر جهانتاب برون می آید

می کند رحم تراوش ز دل سنگ ترا

اگر از دست گهر آب برون می آید

غفلت از تشنه لبی سوخت مرا در جایی

که به ناخن ز زمین آب برون می آید

خامشی مهر لب هرزه درایان گردد

بحر از عهده سیلاب برون می آید

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب

تا ببینیم چه از آب برون می آید!

اگر آن موی کمر ترک خم و پیچ کند

صائب از رشته جان، تاب برون می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

ناله ای کز دل بیدرد برون می آید

تیغی از پنجه نامرد برون می آید

غم دنیا نه حریفی است که مغلوب شود

مرد ازین معرکه نامرد برون می آید

رنگ در آب و گلم گریه خونین نگذاشت

لاله از تربت من زرد برون می آید

چون گهر گرچه جگرگوشه این دریایم

از یتیمی ز دلم گرد برون می آید

عشق را از نظر گرم کند حسن ایجاد

ذره با مهر جهانگرد برون می آید

گر فتد ره به خرابات مغان قارون را

به دو پیمانه جوانمرد برون می آید

ماه در زیر سپر می شود از هاله نهان

هر شبی کان مه شبگرد برون می آید

گرچه از زیر و زبر کردن غمخانه ما

سالها رفت، همان گرد برون می آید

سببش تنگی خانه است نه بیدردیها

از دل صائب اگر درد برون می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

اگر از سنگ رگ سنگ برون می آید

ریشه غم ز دل تنگ برون می آید

باده روح درین شیشه نخواهد ماندن

آخر این آینه از زنگ برون می آید

سنگ اطفال به مجنون چه تواند کردن؟

این شرار از جگر سنگ برون می آید

شیوه عشق وفادار همان یکرنگی است

حسن هرچند به صد رنگ برون می آید

خون چو شد مشک، نماند به ته پوست نهان

از عقیقش خط شبرنگ برون می آید

حسن سنگین دل اگر گشت ملایم چه عجب؟

مومیایی ز دل سنگ برون می آید

می شود صائب ازان موی کمر نازکتر

تا سخن زان دهن تنگ برون می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

دلبری از خم گیسوی سخن می آید

بوی فیض از گل شب بوی سخن می آید

عقده دل که در او ناخن الماس شکست

فتحش از جنبش ابروی سخن می آید

پنجه در پنجه اعجاز مسیحا کردن

از سبکدستی بازوی سخن می آید

آستین بر رخ گلزار بهشت افشاند

نکهتی کز گل خودروی سخن می آید

عرق کلک سبکسیر مرا پاک کنید

که ز گلگشت سر کوی سخن می آید

صائب از دست منه کلک گهربارت را

این نهالی است کز او بوی سخن می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید

رو خراشیده عقیقی به یمن می آید

آنچه بر زلف ایاز از دهن تیغ نرفت

از حسودان به سر زلف سخن می آید

حرم عصمت یوسف چه نشاط انگیزست

طفل یکروزه در آنجا به سخن می آید

خاطرش آینه برگ خزان می گردد

هرکه بی باده گلگون به چمن می آید

رخت هستی نگشود از دل ما بند ملال

این گشاد از ید بیضای کفن می آید

صدف از اشک گهر دامن دریا گردد

هر کجا خامه صائب به سخن می آید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090738
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث