به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود

دایم آواره بود هرکه پی دل برود

دامن برق کجا، پنجه خاشاک کجا

خار در پای طلبکار تو مشکل برود

چون نفس سوختگان کعبه رود بر اثرش

هرکه در راه طلب بر اثر دل برود

ترک اندیشه بود خضر ره فردروان

چند عمر تو به اندیشه باطل برود؟

دست در دامن توفیق زن از خویش برآی

قوت پای تو حیف است که در گل برود

اگر این است که من یافته ام ذوق طلب

جای رحم است بر آن کس که به منزل برود

زود بر مسند خاکستر خود بنشیند

هرکه بی خواست چو پروانه به محفل برود

هرکه خواهد که به حرفش نگذارند انگشت

چون قلم راه سخن را به انامل برود

زخم در پیرهنش سنبل تر می ریزد

هرکه از هوش ز نظاره قاتل برود

گر سخنهای تو صائب سوی بابل ببرند

سحر از خاطر جادوگر بابل برود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

دل آگاه به هر شورشی از جا نرود

آب گوهر بسر از جوشش دریا نرود

غرض اهل دل از سیر و سفر آزارست

می کشم دامن ازان خار که در پا نرود

بار غم از دل مجنون که تواند برداشت؟

ناقه لیلی اگر جانب صحرا نرود

از نفس زخم دل آینه ناسور شود

درد عاشق به فسونسازی عیسی نرود

می اگر با خبر از آفت صحبت گردد

هرگز از خم به پریخانه مینا نرود

چشم بینا دهن زخم دل آگاه است

خون محال است که از دیده بینا نرود

نقطه بخت سیه، ریخته کلک قضاست

این سیاهی به عرق ریزی دریا نرود

گره از کار جهان وانکند چون دم صبح

دل شب هرکه به دریوزه دلها نرود

جلوه موج سراب آفت کوته نظرست

صائب از راه به آرایش دنیا نرود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

عارف از راه به سجاده تقوی نرود

تیغ بر کف به سر منبر دعوی نرود

با سیه دل ید بیضا چه تواند کردن؟

زنگ کفر از دل فرعون به موسی نرود

سطحیان چون به ته کار توانند رسید؟

صورت از خاطر آیینه به معنی نرود

خضر از رهزنی موج سراب آسوده است

دل آگاه به دنبال تمنی نرود

در بیابان نتوان زاد ز همراهان خواست

وای برآن که پی توشه عقبی نرود

تشنه میکده از جام نگردد سیراب

به غزال از دل من حسرت لیلی نرود

دل نفس بیهده سوزد به صفاکاری جسم

زنگ از سرو به خاکستر قمری نرود

صائب آید ز پیش نعمت دنیا بی خواست

طالب رزق اگر از پی دنیی نرود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود

بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود

گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات

آه افسوس بود گرد بیابان وجود

رحم کن بر دل صدپاره، مشو هم نمکش

که بود شور قیامت نمک خوان وجود

زود باشد که کند زهر ندامت سبزش

هرکه لب تر کند از چشمه حیوان وجود

دامن دشت عدم تا به قیامت سبزست

دو سه روزی است برومندی بستان وجود

چه بغیر از دل و چشم نگران با خود برد؟

شبنم ما ز تماشای گلستان وجود

پیش شمعی که شد از آفت هستی آگاه

دهن گاز بود طوق گریبان وجود

پر کاهی است که بر باد بود بنیادش

در بیابان عدم تخت سلیمان وجود

می توان یافت به صبح دل بیدار نجات

از خیال عدم و خواب پریشان وجود

نیست جز جوهر شمشیر شهادت صائب

خط آزادی اطفال دبستان وجود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

می شود آب روان چون به رگ تاک رود

صرفه آب در آن است که در خاک رود

همه شب گرد دل سوختگان می گردی

کس ندیدم که در آتش چو تو بیباک رود

گرد گشتیم و بلندست همان پایه ما

خاکساری علمی نیست که در خاک رود

خشک شد چشمه شمشیر ز سرگرمی من

تا ازین شعله آتش چه به فتراک رود

چشمه عشق به دریای کرم پیوسته است

نظر عشق به هرکس که فتد پاک رود

حال مرغان گرفتار چه خواهد بودن؟

در مقامی که قفس با دل صد چاک رود

حیف و صد حیف که در عالم امکان صائب

گوشه ای نیست که کس با دل غمناک رود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟

این نه موجی است که از خاطر ساحل برود

خط سبز تو محال است که از دل برود

این نه نقشی است که هرگز ز مقابل برود

نیست بیرون ز سراپرده دل لیلی ما

هر که خواهد به تماشا پی محمل برود

ما نه آنیم که بر ما نکند رحم کسی

خون ما پیشتر از دیده قاتل برود

سوزنی لنگر پرواز مسیحا گردید

این نه راهی است که مجنون به سلاسل برود

صرف افسوس شود مایه اشک و آهش

هرکه چون شمع، ندانسته به محفل برود

هرکه باری ز دل راهروان بردارد

راست چون راه، سبکبار به منزل برود

دیده روزنه اش داغ ندامت گردد

ناامید از در هر خانه که سایل برود

ساده لوحی که شکایت کند از شورش بحر

واگذارش که چو خاشاک به ساحل برود

صید ما گرچه زبون است، ولی بیرحمی

جوهری نیست که از خنجر قاتل برود

جستجوی گهر از نقش پی موج کند

ساده لوحی که ره حق به دلایل برود

بی صفا شد گهر روح ز آمیزش جسم

چند این قافله آینه در گل برود؟

می کشد در دل شبها نفسی موج سراب

وای بر حال نگاهی که پی دل برود

آه حسرت نفس بیهده ای می سوزد

خط ریحان نه غباری است که از دل برود

چه گل از لیلی بی پرده تواند چیدن؟

هرکه از راه به آرایش محمل برود

منع صائب مکن از بیخودی ای عقل فضول

هرکه مجنون بود از میکده عاقل برود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

 

باد را راه در آن طره پیچان نبود

شانه را دست بر آن زلف پریشان نبود

در شهادت دل من همت دیگر دارد

نشوم کشته به زخمی که نمایان نبود

عندلیبی که به هر غنچه دلش می لرزد

بهتر آن است که در صحن گلستان نبود

دل ز تسخیر سر زلف تو شد شادی مرگ

مور را حوصله ملک سلیمان نبود

صحبت دختر رز طرفه خماری دارد

هیچ کس نیست که از توبه پشیمان نبود

شرمگینان به خموشی ادب خصم کنند

تیغ این طایفه در معرکه عریان نبود

شانه را ناخن تدبیر به سرپنجه نماند

مشکل زلف گشودن زهم، آسان نبود

آنقدر شور که باید همه با خود دارد

داغ ما در خم تاراج نمکدان نبود

مصرعی سر نزند از لب فکرت صائب

اگر آن زلف سیه سلسله جنبان نبود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

مکن از بخت شکایت که وبالش می بود

پای طاوس اگر چون پر و بالش می بود

چون ثمر دست به رعنایی اگر می افشاند

لاف آزادگی از سرو حلالش می بود

گر برون نامدی از پرده جمالش، عالم

کف خاکستری از برق جلالش می بود

مرگ می شد به نظر دولت بیدار مرا

در قیامت اگر امید وصالش می بود

سالم از آتش سوزان چو سمندر می رفت

مرغ اگر نامه من بر پر و بالش می بود

اینقدر در دل خون گشته نمی گشت گره

بوسه گر رنگی ازان چهره آلش می بود

می شد انگشت نما چون مه نو صائب فکر

اگر آن موی میان راه خیالش می بود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

در خیالم اگر آن زلف پریشان می بود

نفس سوخته ام سنبل و ریحان می بود

دردمندان چه قدر خون جگر می خوردند

درد بیدردی اگر قابل درمان می بود

می شد از حبس دل دولت هر جایی خون

رزق اسکندر اگر چشمه حیوان می بود

گر گلوگیر نمی شد غم نان مردم را

همه روی زمین یک لب خندان می بود

دارد از خرمن من برق دریغ ابر بهار

آه اگر مزرع من تشنه باران می بود

داده بودند عنان تو به دست تو، اگر

جنبش نبض تو در قبضه فرمان می بود

صائب اسرار جهان جمله به من می شد فاش

اگر آیینه من دیده حیران می بود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

شب که روی تو ز می در عرق افشانی بود

دل سراسیمه تر از کشتی طوفانی بود

خار در پیرهنم جوهر ذاتی می ریخت

بس که چون تیغ مرا ذوق ز عریانی بود

دیده شوخ به گرداب غم انداخت مرا

یاد آن روز که در عالم حیرانی بود

شیشه و سنگ بغل گیری هم می کردند

چه صفا بود که در عالم روحانی بود

شوق روزی که به گرد تو مرا می گرداند

آسمان صورت دیوار گرانجانی بود

شهری از حسن غریب تو بیابانی شد

عاشق لیلی اگر یک دو بیابانی بود

از سر کوی تو روزی که به جنت رفتم

توشه راه من از اشک پشیمانی بود

چون قلم تا کمر هستی ناقص بستم

تیغ دایم به سرم از خط پیشانی بود

تا برآورد سر از حلقه مستی صائب

دل ما شانه کش زلف پریشانی بود

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 6:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090735
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث