به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به نومیدی گره از کار سالک باز می گردد

نفس چون سوخت در دل شهپر پرواز می گردد

چه نقصان در وفای عاشق از پرواز می گردد؟

نگه هر جا رود آخر به مژگان باز می گردد

اگر صدبار می سوزد سپند بیقرار ما

همان از گرمخونیها به آتش باز می گردد

به رهبر نیست حاجت بیقراران محبت را

شرر محو فنا از گرمی پرواز می گردد

صدف از شوخی این گوهر شهوار مجمر شد

کجا مهر خموشی پرده این راز می گردد؟

اگر شمشیر بارد بر سرش بالا نمی بیند

به روی هر که چون منصور این در باز می گردد

نسیم حسن بی پرواست، خودداری نمی داند

به کنعان می رود هر دم زمصر و باز می گردد

قیامت گر برانگیزد غبار خط زرخسارش

کجا بیدار چشم او زخواب ناز می گردد؟

چو طوطی هر که دارد در نظر آیینه رویی را

به اندک فرصتی صائب سخن پرداز می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

به اندک فرصتی روشندل از جان سیر می گردد

نفس تار است سازد صبح صادق پیر می گردد

ندارد کیمیایی چون محبت عالم امکان

که خون از مهر در پستان مادر شیر می گردد

چه باشد جان که نتوان بی دریغ افشاند بر جانان؟

کم از خاک است هر خونی که دامنگیر می گردد

چرا از خاکمال چرخ اندیشم، که چون گوهر

مرا گرد یتیمی باعث تعمیر می گردد

زمن هر پاره دل در بیابانی کند جولان

کجا شیرازه این اوراق را زنجیر می گردد؟

چه خواهد کرد با چشم تر من آتشین رویی

که آب از دیدنش دردیده تصویر می گردد

از ان پیوسته باشد نعمت حسن تو روزافزون

که آنجا میهمان از خورد دل سیر می گردد

سبکسیری که وحشت را شکار خویش می داند

زنقش پای آهو در دهان شیر می گردد

کمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعت

که در قطع تعلق عاقبت شمشیر می گردد

نسازد مرگ کوتاه از تعدی دست ظالم را

پر و بال عقاب آخر نصیب تیر می گردد

زباران مکرر مزرع امید می سوزد

زبسیاری سرشک شمع بی تأثیری می گردد

تنزل قطره را صائب کند در یتیم آخر

غبار خاکساری عاقبت اکسیر می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد

صفای شهد شمع خانه زنبور می گردد

به عمر جاودان دل ره نبرد از زلف او بیرون

ره خوابیده حیرت زرفتن دور می گردد

چنان کز صبح گردد اختر صبح از نظر پنهان

زشکر خنده راز آن دهان مستور می گردد

زروی پرده سوز یار در سر آتشی دارم

که از سرگرمی من دار نخل طور می گردد

ز آه آتشین من نشد نرم آن کمان ابرو

چه حرف است این که از آتش کمان کم زور می گردد؟

مباش ای شاخ گل در بر گریز از دوستان ایمن

که شبنم چون ورق برگشت چشم شور می گردد

مشو غافل بر همن از دل صورت پرست من

کز این یک مشت گل بتخانه ها معمور می گردد

شکستی هست در طالع سبک مغزان نخوت را

سر فغفور آخر کاسه فغفور می گردد

قناعت پیشگان را می رساند آسمان روزی

زخرمن آنچه می ماند نصیب مور می گردد

بهشتی از خیال روی لیلی در نظر دارم

که بر من دامن صحرا کنار حور می گردد

نمک در چشم شیران می زند گرد غزالانش

بیابانی که از مجنون من پرشور می گردد

نخواهد ماند صائب دانه ای از خرمن هستی

اگر گردون سنگین دل به این دستور می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

ز خط هشیار کی آن نرگس مخمور می گردد؟

نمک بیهوشدارو زین می پرزور می گردد

زداغ عشق سر تا پای من چشم بصیرت شد

که از خورشیدتابان عالمی پر نور می گردد

زبی برگی به حسن عاقبت امیدها دارم

که دار آخر برومند از سر منصور می گردد

پرکاهی مروت نیست خرمن دستگاهان را

وگرنه دانه ای قفل دهان مور می گردد

زعشق لاله رویان داغ جانسوزی است عاشق را

که سردیهای دوران مرهم کافور می گردد

اگر آهو حصاری در بیابان کرد مجنون را

غزال از دورباش وحشت من دور می گردد

چرا از قامت خم می شود کم قوت پیران؟

اگر از حلقه گردیدن کمان پرزور می گردد

ندارد اینقدر استادگی تعمیر احوالم

به گرد دامنی ویرانه ام معمور می گردد

چنان از پرتو منت گریزان است طبع من

که از مهتاب زخمم چون نمک ناسور می گردد

همان جویای آوازه است خاک مسند آرایان

سر فغفور آخر کاسه فغفور می گردد

به خود محتاج خواهد پست فطرت دردمندان را

طبیب از صحت بیمار خود رنجور می گردد

عنان اختیار از دست بیرون می برد خست

عصاکش بر در دلها به پای کور می گردد

همان از خارخار حرص در زندان بود صائب

اگر دست سلیمان پایتخت مور می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

سر هر کس که گرم از باده منصور می گردد

به چشمش چوب خشک دار نخل طور می گردد

سر دارالامان نیستی گردم، که هر موری

در آن مهمانسرا همکاسه فغفور می گردد

چه خواهد شد من افتاده را از خاک برداری؟

کف دست سلیمان پایتخت مور می گردد

مگردان روی جرأت از دم شمشیر نومیدی

که آه سرد آخر مرهم کافور می گردد

شکر از تلخکامان باز می گیری، نمی دانی

که تنگ شکرت آخر نصیب مور می گردد

کمان کهکشان از آتش آهم ملایم شد

کمان چین ابروی تو کی کم زور می گردد؟

تماشای ترا بر هیچ کس غیر از تو نپسندم

که گر این است حسن، آیینه چشم شور می گردد

اگر یک لحظه از خال لب او چشم بردارم

سویدا در دل بیطاقتم زنبور می گردد

به فکر دامن دشت عدم گاهی که می افتم

به چشمم چار دیوار عناصر گور می گردد

تلاش بزم بی کیفیت گردون مکن صائب

که جای جام می آنجا سر مخمور می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

مبادا دولت دنیا نصیب بد گهر گردد

که تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گردد

منه زاندازه بیرون پا، اگر آسودگی خواهی

که خون فاسد چو شد آهن ربای نیشتر گردد

نمک ریزد زچشم شور، شبنم در گریبانش

اگر داغی نصیب لاله خونین جگر گردد

غبار کلفت از دل ساغر سرشار می شوید

اگر گرد یتیمی شسته از روی گهر گردد

به عهد ما که آمیزش کدورت بار می آرد

عجب دارم که از پیوند نخلی خوش ثمر گردد

سخن بی پرده می گویند صائب راست گفتاران

که بیجو هر بود تیغی که پنهان در سپر گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

سخن سنجی سرآمد در فن گفتار می گردد

که چون پرگار گرد نقطه ای صدبار می گردد

ندارد همچو من دیوانه ای دامان این صحرا

که کوه از ناله ام کبک سبکرفتار می گردد

حذر کن زینهار از اتفاق دشمن عاجز

که چون پیوسته گردد مور با هم مار می گردد

ندارد در جگر آب مروت ابر دریا دل

وگرنه ظرف ما از قطره ای سرشار می گردد

حباب از ترک سر در یک نفس دریای گوهر شد

خوشا مستی که در میخانه بی دستار می گردد

نماند از درد و داغ عشق آهم در جگر صائب

نسیم از جوش گل بیرون این گلزار می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردد

درین ساغر شراب ناب گردآلود می گردد

بر آرم چون سر از خجلت میان خانه پردازان؟

که از ویرانه ام سیلاب گردآلود می گردد

ندارد خاطر آزاده تاب خشکی منت

دلا ز خونگرمی احباب گردآلود می گردد

زنقش علم رسمی ساده کن آیینه دل را

که از موج و حباب این آب گردآلود می گردد

زنقش علم رسمی ساده کن آیینه دل را

که از موج و حباب این آب گردآلود می گردد

ندارد صحبت اشراق نوری در زمان ما

کتان از پرتو مهتاب گردآلود می گردد

زدین ناقص من سبحه چون زنار می پیچد

ز زهد خشک من محراب گردآلود می گردد

اگر گرد یتیمی گوهرم از دامن افشاند

سراسر بحر چون سیلاب گرد آلود می گردد

زغم چون سینه پررخنه را مانع توانم شد؟

که این منزل زچندین باب گردآلود می گردد

غبار فتنه خط گر چنین برخیزد از رویش

دل خورشید عالمتاب گردآلود می گردد

زخورد و خواب بگذر گر سخن را پاک می خواهی

که این گوهر زخورد و خواب گردآلود می گردد

غبار کینه در دل جا نگیرد بیقراران را

زبیتابی کجا سیماب گردآلود می گردد؟

زبس با خاکساری خون من زد جوش یکرنگی

زقتلم خنجر قصاب گردآلود می گردد

عرق بارست بر رخسار شرم آلود او صائب

زشبنم این گل سیراب گردآلود می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

نسیم نوبهاران بر دماغم بار می گردد

گل بی خار در پیراهن من خار می گردد

تن خاکی نگیرد پیش راه پاکدامانان

که در بر روی یوسف باز از دیوار می گردد

نهد احسان ساقی تاج لعل از باده اش بر سر

سر هر کس که در میخانه بی دستار می گردد

چنان ترسیده است آیینه ام از پرتو منت

که از صیقل جهان بر دیده من تار می گردد

زسختیهای دوران می شود دشوارها آسان

مصور صورت شیرین درین کهسار می گردد

نباشد در جگر آب مروت بحر را، ورنه

چو گوهر جام ما از قطره ای سرشار می گردد

ندارد با زمین گیران غفلت گفتگو سودی

ره خوابیده کی ز آواز پا بیدار می گردد؟

نگردانند از سنگ ملامت روخداجویان

که چون سیلاب سنگین شد سبکبرفتار می گردد

درشتیهای ره را عذرخواهی نیست چون منزل

اگر مردن نباشد زندگی دشوار می گردد

در ایام کهنسالی زدنیا رو به عقبی کن

که می افتد به هر سو مایل این دیوار می گردد

زبی آرامی از نقش مراد افتاده ای غافل

چو شد استاده آب آیینه گلزار می گردد

در پوشیده سد ره شود مهمان غیبی را

گرانخوابی حجاب دولت بیدار می گردد

دل روشن زحرف و صوت هیهات است بگشاید

بر این آیینه عکس طوطیان زنگار می گردد

چرا اندیشم از زخم زبان ناصحان صائب؟

که سوهان از درشتیهای من هموار می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود می گردد

که خال او زخط زنبور خاک آلود می گردد

زسودا در دماغم نکهت گل دود می گردد

به چشمم سرو بستان تیغ زهرآلود می گردد

خموشی سوخت در دل ریشه آه ندامت را

اگرچه دود بیش از روزن مسدود می گردد

مکن از آه دردآلود منع من درین مجلس

که مجمر بار خاطرهاست چون بی دود می گردد

میندیش از سپهر و حمله او چون شدی عاشق

که در خورشید عشق این سایه ها نابود می گردد

بغل وا کرده می تازد به استقبال مرگ خود

دل هر کس به مرگ دیگری خشنود می گردد

زخامی دل ندارد اضطراب از عشق او، ورنه

کباب پخته از پهلو به پهلو زود می گردد

نمی دانم کدامین صید فرصت جسته از دامش

که دل در سینه ام چون شیر خشم آلود می گردد

چنین کز بندگی چون بنده کاهل گریزانی

کجا در دل ترا اندیشه معبود می گردد؟

به من این نکته چون قندیل از محراب روشن شد

که از خود هر که خالی می شود مسجود می گردد

به راه آرد من سرگشته را رهبر، نمی داند

که هر سر گشته گرد کعبه مقصود می گردد

منه بر ذره ای، ای بی بصر انگشت گستاخی

که می لرزد دل خورشید تا موجود می گردد

گزیند هر که سود دیگران را بر زیان خود

به اندک فرصتی صائب زیانش سود می گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099149
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث