به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد

جهان از خنده برق تجلی گلستان گردد

نگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارم

که اشک گرمرو در چشم من خواب گران گردد

چه خواهد بود حال کشتی بی ناخدای ما

در آن دریای پرشورش که لنگر بادبان گردد

به نیکان هر که بنشیند، بدان را نیک پندارد

نشیند با بدان هر کس، به نیکان بدگمان گردد

چرا آواره او فکر خان و مان کند صائب؟

چرا در فصل گل بلبل به گرد آشیان گردد؟

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گردد

نفس در سینه اش چون سوخت شمع انجمن گردد

زخون تا شد تهی دل می خلد در سینه تنگم

گل بی خار چون شد خشک خار پیرهن گردد

کجا نوبت به من افتد، که هر جا هست بینایی

به امید فتادن گرد آن چاه ذقن گردد

در آن گلشن که آید در سخن لعل گهر بارش

زشبنم آب حسرت غنچه ها را در دهن گردد

چو از می آتشین گردد عقیق آبدار او

سهیل از شرمساری پنبه داغ یمن گردد

لب میگون او خوش حرف شد در روزگار خط

جوانتر می شود کیفیتش چون می کهن گردد

تواند تنگ در آغوش خود آورد مرکز را

سبکسیری که چون پرگار گرد خویشتن گردد

ندارد فکر کنعان یوسف از بیمهری اخوان

که غربت با عزیزی دلنشین تر از وطن گردد

دل روشن کند شیرین سخن صائب سخنور را

که بی آیینه هیهات است طوطی خوش سخن گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گردد

زآتش رشته های شمع با هم یکزبان گردد

زکوه غم مترسان سینه دریادل ما را

که این بار گران برکشتی ما بادبان گردد

تماشای رخش بی پرده از چشم که می آید؟

مباد آن روز کاین آیینه بی آیینه دان گردد

یکی صد شد زپند ناصحان سرگرمی عشقم

که بر دیوانه سنگ کودکان رطل گران گردد

مرا صبح امید آن روز از مشرق شود طالع

که آن ابر و کمان را استخوان من نشان گردد

مکن از تیغ خود نومید ما امیدواران را

مروت نیست ماه عید از طفلان نهان گردد

زخار راه افزون می شود سامان پروازش

چو برق آن کس که در راه طلب آتش عنان گردد

گل از سیر چمن آن غنچه بیدار دل چیند

که عریان از لباس رنگ و بو پیش از خزان گردد

به سیل نوبهار از جان نمی خیزد غبار من

خوش آن رهرو که تا گویند راهی شو، روان گردد

جوان را صحبت پیران حصار عافیت باشد

به خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گردد

قناعت کن که رزق آفتاب از سفره گردون

همان قرصی است گر صد قرن بر گرد جهان گردد

اگر همراه مایی، خیر باد هر دو عالم کن

که بوی پیرهن بار دل این کاروان گردد

ندارد مسند عزت زیان خاکی نهادان را

که صدر از کیمیای خاکساری آستان گردد

بجز زخم زبان رزق از سخن نبود سخنور را

که از گلزار خار و خس نصیب باغبان گردد

چنین کان سنگدل را حال من باور نمی آید

عجب دارم به مردن درد من خاطر نشان گردد

زخط گفتم زمان حسن او آخر شود صائب

ندانستم که خطش فتنه آخر زمان گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگردد

مباد آن روز کز من روی زلف یار بر گردد

زجان سیرست هر کس می نهد انگشت بر حرفم

به گرد راه گردد بخت چون از مار برگردد

در آن کشور که جنس من فشاند گرد راه از خود

غبارآلود خجلت یوسف از بازار برگردد

مرا بیمارداریهای چشمی ناتوان دارد

مسیحا از سر بالین من بیمار برگردد

بهل از من سپهر نیلگون آزرده دل باشد

چه زین خوشتر که از آیینه ام زنگار برگردد؟

محبت رشته شیرازه است اوراق خوبی را

بریزد گل اگر یک بلبل از گلزار برگردد

نگه چون پرتو خورشید در چشم آب گرداند

چو از نظاره آن آتشین رخسار برگردد

دورویه تیغ زد چندان که مهر عالم افروزش

برات خط نشد زان صفحه رخسار برگردد

اگر گل صائب آب روی خود در پای او ریزد

محال است این که از خاصیت خود خار برگردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

نسیم صبحگاه از غنچه ام دلگیر برگردد

گره چون محکم افتد ناخن تدبیر برگردد

بشو دست از دل دیوانه چون گردید صحرایی

که ممکن نیست کس زان خاک دامنگیر برگردد

زجان سیرست هر کس از حریم عشق می آید

که مهمان از سر خوان کریمان سیر برگردد

غم از دل می برد نظاره لبهای میگونش

چه صورت دارد از میخانه کس دلگیر برگردد؟

نظر چون عاشق بیتاب بردارد زرخساری

که از گرداندن او چهره تصویر برگردد

به دل برگشت گرد آلود خجلت آهم از گردون

چو صیادی که دست خالی از نخجیر برگردد

به همواری توان مغلوب کردن خصم سرکش را

زروی نرم موم اینجا دم شمشیر برگردد

اگرچه سنگ طفلان توتیا کرد استخوانش را

نشد مجنون ما از کوچه زنجیر برگردد

برات قسمت حق گرچه برگشتن نمی داند

زبخت واژگون ما به پستان شیر برگردد

کمان چرخ را زه می کند گردن فرازیها

اگر دزدد هدف سر در گریبان، تیر برگردد

به زخم اولین از عشق بی پروا قناعت کن

به صید کشته خود نیست ممکن شیر برگردد

ندارد حاصلی با سخت رویان گفتگو صائب

که چون باشد هدف از سنگ خارا، تیر برگردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:36 PM

نمی خواهم نقاب از صورت احوال من افتد

که در جمعیت دلها خلل از حال من افتد

مرا بی حاصلی برده است از یاد چمن پیرا

مگر ابری به فکر سبزه پامال من افتد

سپهر از خرده بینی می شمارد دانه روزی

ز پیچ و تاب غیرت گر گره در بال من افتد

درین گلزار هر کس را چو ابر از خاک بردارم

زهر برگی زبانی گردد و دنبال من افتد

توانم حلقه ها در گوش کردن سرفرازان را

سر زلف تو گر در پنجه اقبال من افتد

ز سیلاب می گلرنگ عالم می شود ویران

ز ساقی عکس اگر در جام مالامال من افتد

به آن گرمی کف افسوس را بر یکدگر سایم

که آتش در سواد نامه اعمال من افتد

ندارد عقل مهدی در خور کوه شکوه من

مگر سیمرغ عشق او به فکر زال من افتد

ز وحشت می زنم بر کوچه دیوانگی صائب

بغیر از سنگ طفلان هر که در دنبال من افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:29 PM

غم از سنگ ملامت نیست سرگرم محبت را

دو بالا خنده این کبک از کوه و کمر گردد

دعای بیخودان نومید برگشتن نمی داند

اثر مگذار از خود تا دعا صاحب اثر گردد

مصور شد مرا این نکته در محراب از واعظ

که هر کس رو به خلق آرد رخش از قبله برگردد

ندارد پیروی دل واپسی، پیشی مجو بر کس

که در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گردد

گذارد چون صدف هر کس زغیرت بر جگر دندان

به اندک فرصتی صائب دهانش پرگهر گردد

فروغ روی آتشناک از خط بیشتر گردد

زخاک این آتش سوزنده افزون شعله ور گردد

زخونریز اسیران نیست باک آن جامه گلگون را

ز اشک شمع کی پیراهن فانوس تر گردد؟

زکوه قاف آسان است عنقا را برآوردن

صدا از کوه تمکین تو ممکن نیست برگردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:29 PM

 

در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گردد

ندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر گردد

اگر یوسف چنین از پیر کنعان باخبر گردد

زکنعان بوی پیراهن گریبان چاک برگردد

نمی گیرد به خود نقش قدم این دشت پروحشت

مگر بوی جگر ما را به مجنون راهبر گردد

مده در بحر هستی لنگر تسلیم را از کف

که هر چینی که بر ابروزنی موج خطر گردد

نمی سوزد به بیمار محبت دل طبیبان را

زبیتابی مگر خون در رگ ما نیشتر گردد

محال است از محیط خودنمایی سر برآوردن

کدامین عکس را دیدی که از آیینه برگردد؟

ندارد می پرستی حاصلی غیر از سبکباری

خوشا مستی که از میخانه بی دستار برگردد

دل عاشق به فکر سینه پر خون نمی افتد

به کنعان این عزیز از مصر هیهات است برگردد

زسرو او کنار هر خس و خاری گلستان شد

همان آغوش ما چون حلقه از بیرون در گردد

نمی آید زما عاجزکشی چون خصم کم فرصت

دم شمشیر ما از یک نگاه عجز برگردد

یکی از چشم بندیهای عشق این است عاشق را

که همزانو بود با یار و دنبال خبر گردد

نمی دارد ترازوی عدالت سنگ کم صائب

گذارد هر که دندان بر جگر صاحب گهر گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:29 PM

زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگردد

کف افسوس می گردد صدف چون بی گهر گردد

به اندک فرصتی می گردد از جان سیر تن پرور

زگوهرهای فربه رشته لاغر زودتر گردد

مکش رو در هم از طوفان چو بی ظرفان درین دریا

که هر چینی که بر ابرو زنی موج خطر گردد

اگر چون خار و خس خود را زبی برگی سبک سازی

درین دریا ترا هر موجه ای بال دگر گردد

زخود بیگانه، با خلق آشنا گشتم ندانستم

که هر کس آشنای خود نگردد دربدر گردد

مرا می زیبد از اهل بصیرت لاف بینایی

به قدر داغ اگر دل آدمی را دیده ور گردد

به ذوقی شویم از جان دست در سرچشمه تیغش

که خضر از آب حیوان با دهان خشک برگردد

رود از دست بیرون زر چو بیش از قدر حاجت شد

که خون فاسد چو شد آهن ربای نیشتر گردد

کنار و بوس می خواهم زخوبان، نیستم طوطی

که از آیینه رخساران به حرف و صوت برگردد

دل روشن زموج انقلاب آسوده می باشد

نجنبد آب گوهر بحر اگر زیر و زبر گردد

دل افسرده نگشاید به حرف دلگشا صائب

نسیم از غنچه پیکان گریبان چاک برگردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:29 PM

مباد از باده آن لبهای خون آشام تر گردد

که تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گردد

زناز و سرگرانی آنقدر خون در دل من کن

که یک ساغر توانی خورد از ان چون دور بر گردد

یکی صد شد زسنگ کودکان شور جنون من

که کبک مست را رطل گران کوه و کمر گردد

زسنگینی شود سرگشتگی افزون فلاخن را

جنون عاشق از سنگ ملامت بیشتر گردد

زطوق قمریان گردد حصاری سرو از خجلت

به هر گلشن که آن شمشاد بالا جلوه گر گردد

مجو بر رهروان پیشی اگر آسودگی خواهی

که در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گردد

زبی بال و پری دود از نهاد من برون آید

چو بینم شمع را پروانه ای بر گرد سر گردد

سیه گردد جهان در چشم حرص از خرده افشانی

کند خاک سیه بر سر چو آتش بی شرر گردد

سپرداری کن از دست حمایت بی پناهان را

که فردا تیغ خورشید قیامت را سپر گردد

چو از بی حاصلی سرو از درختان است رعناتر

به امید چه نخل ما گرانبار از ثمر گردد؟

سفر صاحب بصیرت می کند پوشیده چشمان را

به قدر گرم رفتاری قدمها دیده ور گردد

بدان را صحبت نیکان به اصلاح آورد گاهی

که شیرین کام تلخ بحر از آب گهر گردد

دهان لاف وا کردن دهد یاد از تهیدستی

که می بندد لب خود را صدف چون پر گهر گردد

دم تیغ قضا کز سنگ جوی خون روان سازد

در اقلیم رضا از گردن تسلیم برگردد

نماید راست در آیینه هر نقش کجی صائب

به چشم پاک بینان عیبها یکسر هنر گردد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099439
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث