به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتد

که نقش آخر از نقش نخستین خوبتر افتد

به لعل یار تا پیوست شد جان از فنا ایمن

چکیدن نیست آبی را که در دست گهر افتد

زپیچ و تاب جوهردار گردد تیغ بیجوهر

اگر از سادگی راهش به آن موی کمر افتد

نمی آیی، نمی خوانی، نمی پرسی، نمی جویی

چرا از آشنایان اینقدر کس بیخبر افتد؟

چه سود از صبر و طاقت چون نباشد دل به جای خود؟

که می ریزد سلاح از خویش هر کس بیجگر افتد

مکن اندیشه از طوفان درین دریای بی لنگر

که در آغوش ساحل کشتی از موج خطر افتد

شود زخم زبان در جستجو بال و پر سالک

که خون در جویبار رگ به راه از نیشتر افتد

همیشه درد بر عضو ضعیف از عضوها ریزد

که برق بی مروت در نیستان بیشتر افتد

زنعمت خارخار حرص افزون می شود صائب

به تلخی جان دهد موری که در تنگ شکر افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد

اگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد

علاج من همان از چشم بیمار تو می آید

کجا درد محبت را مسیحا چاره ساز افتد؟

به دامان غرور آب زمزم گرد ننشیند

اگر صد تشنه از پا در بیابان حجاز افتد

ز زخم خنجر الماس پهلو می کنی خالی

چه خواهی کرد اگر کارت به مژگان دراز افتد؟

هجوم بیقراران تیغ غیرت برنمی تابد

مبادا دیده محمود بر زلف ایاز افتد

عجب نبود کز آن رو آب می گردد دل صائب

هوا چون آتشین شد نخل مومین در گداز افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟

خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد

قدم بیرون منه از پای خم تا دسترس داری

که از خمیازه پا، مست در دست عسس افتد

جدا از مرشد کامل مشو کامل نگردیده

که رزق خاک می گردد ثمر چون نیمرس افتد

نگردد خرج ره چون آب باریکی که من دارم؟

در آن صحرای بی پایان که سیلاب از نفس افتد

نمی سوزد دلی بر بلبل رنگین نوای من

مگر از شعله آوازم آتش در قفس افتد

ز مکر خود رهایی نیست مکار سیه دل را

که اول عنکبوت خام در دام مگس افتد

سلامت خواهی از خار تمنا پاک کن دل را

که بیکارست عاجز نالی آتش چون به خس افتد

به خط زان لعل شکر بار دشوارست دل کندن

که ترک شهد نتوان کرد چون دروی مگس افتد

به خاموشی توان در مخزن اسرار ره بردن

که گوهر در کف غواص از پاس نفس افتد

نه خرسندی است گر بستم زفریاد و فغان لب را

که خامش می شود مظلوم چون بی دادرس افتد

جدایی نیست زان از هم شب و روز مرا صائب

که از شبهای بی پایان من صبح از نفس افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

دل از امید وصلش هر زمان در پیچ و تاب افتد

وگرنه خضر هیهات است در دام سراب افتد

بهشتی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق را

کز آتش دور چون گردد سمندر در عذاب افتد

شکوه حسن او در دستها نگذاشت گیرایی

زجوش گل مگر چون غنچه از رویش نقاب افتد

چنان ناسازگاری عام شد در روزگار ما

که می ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد

فلک را می کشد در خاک و خون اقبال عشق او

رهایی نیست صیدی را که در چنگ عقاب افتد

چو آید در سخن لعل لب سنجیده گفتارش

زبی مغزی گهر بر روی دریا چون حباب افتد

زخاموشی چنان وحشی ز ارباب سخن گشتم

که می ریزد دلم هر گاه چشمم بر کتاب افتد

مشوای تندخو غافل ز آب چشم مظلومان

که در دریای آتش شور از اشک کباب افتد

غم فردای محشر غافلان را می گزد صائب

ندارد از حساب اندیشه هر کس خود حساب افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتد

نمی خواهم که چشم من به چشم روزگار افتد

ازان رخسار شبنم خیز چون گل پرده یک سو کن

که چون برگ خزان بلبل به خاک از شاخسار افتد

ز زخم من به رعنایی مثل شد تیغ خونخوارش

کند اندام پیدا آب چون در جویبار افتد

تمام شب نظر بازی کند بادام زلف خود

ندیدم هیچ صیادی چنین عاشق شکار افتد

هجوم زاغ خواهد نخل ماتم کرد سروش را

به فکر عندلیبان این چنین گر نوبهار افتد

ندارد از شکست خلق پروا دیده حق بین

که کشتی بی خطر باشد چو دریا بیکنار افتد

چه افتاده است سر از بیضه بیرون آورد صائب؟

نواسنجی که در فکر قفس از شاخسار افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتد

صدف بر خویش می لرزد چو گوهر شاهوار افتد

زناحق کشتگان پروا ندارد آن سبک جولان

نسوزد دل نسیمی را که ره بر لاله زار افتد

زبی پروا نگاهی آب در چشمش نمی گردد

سر خورشید اگر آن سنگدل را در گذار افتد

نیندازد به خاک آن را که عشق از خاک بردارد

سر منصور هیهات است از آغوش دار افتد

مخور بر دل مرا کز زخم دندان پشیمانی

به اندک روزگاری بخیه ات بر روی کار افتد

به صیقل مشکل است از دل زدودن زنگ ذاتی را

که عنبر تیره از دریای روشن بر کنار افتد

نشد از جستجو زنجیر مانع شوق مجنون را

کی از رفتار آب از پیچ و تاب جویبار افتد؟

ملرزان ذره ای را دل که خورشید بلند اختر

به این تقصیر هر روزی ز اوج اعتبار افتد

به روی تازه نتوان پرده پوش فقر گردیدن

که آتش عاقبت از دست خالی در چنار افتد

مصور می شود بی پرده آن آیینه رو صائب

اگر آیینه دل از علایق بی غبار افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

نه از روی بصیرت سایه بال هما افتد

سیه مست است دولت، تا کجا خیزد کجا افتد

ید بیضاست باد صبح را در غنچه وا کردن

نماند در گره کاری که با دست دعا افتد

زخارستان دنیا دامن خود جمع چون سازد؟

تن زاری که در ششدر زنقش بوریا افتد

مگس را شوق شکر می شود از زهر چشم افزون

زراندن خیره تر گردد گدا چون بی حیا افتد

نمی باشد فراغ بال جز در ساده لوحیها

که مرغ دوربین از سایه خود در بلا افتد

چه خونها می کند در دل نگه را روی گلرنگش

چرا با آشنایان کس چنین ناآشنا افتد؟

سیه گردید عالم در نظر یعقوب را صائب

مبادا از عزیزان هیچ کس یارب جدا افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

مبادا بر سر من سایه بال هما افتد

کز این ابر سیه آیینه دل از صفا افتد

به سیم قلب مشکن گوهر قدر عزیزان را

که یوسف گر به چاه افتد ازان به کز بها افتد

سرافرازی چو شمع آن را رسد در بزم سربازان

که زیر پا نبیند گر سرش در زیر پا افتد

تلاش خاکساری برد آرام و قرارم را

پریشان می شود هر کس به فکر کیمیا افتد

در آغوش صدف افسرده گردد قطره باران

گره در کارش افتد هر که از یاران جدا افتد

گرانجانی نگردد لنگر تمکین خسیسان را

که بهر جذب سوزن رعشه بر آهن ربا افتد

سفید از دل سیاهی گشت موی نافه چون پیران

نیابد از جوانی بهره هر کس در خطا افتد

سبکروحی که از دوش افکند بار علایق را

نگیرد نقش پهلویش اگر بر بوریا افتد

ز عاجز نالی ما دل نگردد نرم گردون را

کجا از ناله گندم زگردش آسیا افتد؟

نسازد کند جان سختی دم تیغ حوادث را

زسنگ سرمه هیهات است سیلاب از صدا افتد

زحرف پوچ صائب صبر نبود ژاژخایان را

زبرگ کاه آتش در نهاد کهربا افتد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

غنی فیض از دل شب چون فقیران در نمی یابد

زظلمت آنچه یابد خضر، اسکندر نمی یابد

برآ از قید خودبینی که در زندان آب و گل

کسی کز خود نپوشد چشم راه در نمی یابد

بود زیر نگین ملک سلیمان تنگدستی را

که غیر از گوشه دل، گوشه دیگر نمی یابد

گهی در حلقه تسبیح و گه در قید زنارم

کسی از رشته سر در گم من سر نمی یابد

سپند من مسلم چون تو اندجست ازین آتش؟

که دود من ره بیرون شد از مجمر نمی یابد

زسایل می گشاید غنچه امید همت را

نخندد شیشه سربسته تا ساغر نمی یابد

گشاد از بستگیهاجو، که تا غواص در دریا

نمی سازد نفس در دل گره گوهر نمی یابد

مجو سر رشته آسایش از دنیای پروحشت

که موج آسودگی در بحر بی لنگر نمی یابد

نباشد در مقام خویشتن قدری هنرور را

که در دریا کسی بوی خوش از عنبر نمی یابد

به بی شرمی توان شد کامیاب از چرخ مینایی

زدریا جز حباب شوخ چشم افسر نمی یابد

به شعر خشک صائب رام نتوان کرد خوبان را

که گوهر راه در گوش بتان بی زر نمی یابد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

مرا آه سحر گرد از دل دیوانه می روبد

که جزبال سمندر گرداز آتشخانه می روبد؟

منم پروانه شمعی که شمع بزم جایش را

زدلسوزی به جاروب پر پروانه می روبد

مرا بر می پرستی رشک می آید که از مستی

به دستار پریشان ساحت میخانه می روبد

به امیدی دل صد چاک را در زلف او بستم

همان گرد عبیر از طره او شانه می روبد

چه گردم گرد این سنگین دلان بهر گشاد دل؟

چو آخر آسیا گرد از دل این دانه می روبد

مرا با آتشین رویی سر و کارست کز بستر

به جای برگ گل بال و پر پروانه می روبد

چنان شد عام در دوران چشمش وسعت مشرب

که با سجاده زاهد ساحت میخانه می روبد

نلرزم چون به آه سرد خود چون صبحدم صائب؟

که گاهی از دلم گردی درین غمخانه می روبد

ادامه مطلب
جمعه 28 خرداد 1395  - 6:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099441
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث