به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گردد

به ره پیما زکفش تنگ صحرا تنگ می گردد

زجان بگسل اگر آزاده ای، کز رشته مریم

جهان چون دیده سوزن به عیسی تنگ می گردد

زشورم رخنه ها چون کهکشان افتاد در گردون

که می پرزور چون افتاد مینا تنگ می گردد

برآر از قید عقل و هوش دل را، کز نگهبانان

به طفل شوخ میدان تماشا تنگ می گردد

زکثرت نیست بر خاطر غباری سینه صافان را

زجوش عکس بر آیینه کی جا تنگ می گردد؟

زشوق قطع راه عشق اگر برخود چنین بالد

به نقش پای من دامان صحرا تنگ می گردد

وطن زندان شود بر هر که گردد در هنر کامل

که بر گوهر چو غلطان گشت دریا تنگ می گردد

به ریزش هر که عادت کرد در میخانه همت

به افشردن گلویش کی چو مینا تنگ می گردد؟

جهان در دیده کوتاه بینان وسعتی دارد

به مقدار بصیرت ملک دنیا تنگ می گردد

تلاش صدر در بیرون در بگذار و خوش بنشین

که بر بالانشینان بیشتر جا تنگ می گردد

چه سازد تنگنای شهر صائب با جنون من؟

که بر دیوانه من کوه و صحرا تنگ می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

زخاموشی دل آگاه روشن بیش می گردد

فروغ شمع ما در زیر دامن بیش می گردد

کمینگاهی است خواب امن سیلاب حوادث را

دل بیدار را وحشت ز مأمن بیش می گردد

امید فتح باب از چشم بینا داشتم، غافل

که از در بستن این غمخانه روشن بیش می گردد

نگردد حرص را کوتاه دست از لقمه سنگین

چو بندد بر شکم سنگ این فلاخن بیش می گردد

گریبان چاک سازد بخیه منت غیوران را

نمایان زخم ما از چشم سوزن بیش می گردد

مرا بگذار چون پرگار تا گرد جهان گردم

که سرگردانیم از پا فشردن بیش می گردد

مجو از نعمت بسیار سیری از تهی چشمان

که این غربال سرگردان زخرمن بیش می گردد

زخط عنبرین شد شوخی آن چشم مست افزون

چو خون شد مشک، آهو را رمیدن بیش می گردد

شب وصل تو می لرزم به چشم از گریه شادی

خطر باشد چراغی را که روغن بیش می گردد

لب پیمانه می را مکیدن خشک اگر سازد

لب او را طراوت از مکیدن بیش می گردد

بجز رویش که گلگل شد زتأثیر نگاه من

کدامین گل درین گلشن زچیدن بیش می گردد؟

زخط شد خار خار دلربایی حسن را افزون

که حرص گل به جمع زر زدامن بیش می گردد

عرق پاک از جبینش می کند مشاطه زین غافل

که آب چشمه ها از پاک کردن بیش می گردد

به عجز اقرار کن صائب، وگرنه نفس سرکش را

چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گردد

گریبان بر گلویش حلقه فتراک می گردد

به خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنم

دل هر کس که آب از روی آتشناک می گردد

فروغ شمع می سازد منور چشم روزن را

اگر پاک است دل، آخر نظر هم پاک می گردد

مباد هیچ کس را روز سختی در کمین یارب

که گندم را زبیم آسیا دل چاک می گردد

زپیچ و تاب فکرت در دل شبها مشو در هم

که آخر جوهر آیینه ادراک می گردد

خشن پوشی گزیدم بهر زجر نفس، ازین غافل

که آتش فربه از پیراهن خاشاک می گردد

مخور چون غنچه گل از نسیم صبح، دم صائب

که جمعیت به گرد خاطر غمناک می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

کجا دیوانه را دل از ملامت تنگ می گردد؟

که نخل بارور را دل سبک از سنگ می گردد

زدست انداز گردون کوته اندیشی که می نالد

نمی داند که ساز از گوشمال آهنگ می گردد

زبس عالم سیه در چشمم از نادیدنیها شد

مرا آیینه دل صیقلی از زنگ می گردد

به آهی کوه تمکین نکویان را سبک سازم

به من فرهاد سنگین دست کی همسنگ می گردد؟

چرا اندیشم از گرد گنه با رحمت یزدان؟

به دریا سیل چون پیوسته شد یکرنگ می گردد

اگر از زنگ می گردد سیاه آیینه ها را دل

صفای چهره افزون از خط شبرنگ می گردد

مخوان بر زاهدان خشک طینت شعر تر صائب

که آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

 

شود چون بیش نعمت، مایه تشویش می گردد

که نوش بی حساب آهن ربای نیش می گردد

درین بازار هر کس خود فروشی پیشه می سازد

اگر دریای پر گوهر بود درویش می گردد

یکی صد می شود زور کمان از حلقه گردیدن

کی از پیری مسلمان نفس کافر کیش می گردد؟

چنان کز بال و پر طاوس را زیبایی افزاید

زخط سبز حسن ساده رویان بیش می گردد

زخونریزی نگردد قامت خم تیغ را مانع

زپیری بدگهر را دل سیاهی بیش می گردد

چنان کز ابر بی باران شود باطل زراعتها

زافلاس کریمان عالمی درویش می گردد

گر از ناخن رخ آیینه را نتوان خراشیدن

زخط چون صفحه رخسار خوبان ریش می گردد؟

مرا از آن گوشه میخانه افتاده است خوش صائب

که هر کس می گذارد پا در او بیخویش می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد

مجرد شو که برق بی مروت با جهانسوزی

زبی برگی چراغ خانه درویش می گردد

به قسمت صلح کن زنهار از جمعیت دنیا

که آب گوهر از دریا نه کم نه بیش می گردد

مخور چون ساده لوحان روی دست نعمت الوان

که رگ زین خون فاسد شاهراه نیش می گردد

مشو زنهار غافل از ورق گردانی دنیا

که اسباب فراغت مایه تشویش می گردد

چرا از نارساییهای طالع دلگران باشم؟

که از بیطاقتی خون در رگ من نیش می گردد

نشد حال دل مجروح من بر هیچ کس روشن

که خط ژولیده می باشد قلم چون ریش می گردد

ترا دل واپسی دارد زمین گیر گرانجانی

وگرنه صدهزاران رهنما در پیش می گردد

مرا زان گوشه میخانه افتاده است خوش صائب

که هر کس پای خود در وی نهد بیخویش می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

 

گرانی می کند بر تن چو سربی جوش می گردد

سبو چون خالی از می گشت بار دوش می گردد

زنور عاریت بگذر که شمع ماه تابان را

اگر صدبار روشن می کنی خاموش می گردد

در آن محفل گل از کیفیت می می توان چیدن

که ساقی پیشتر از دیگران مدهوش می گردد

خطر بسیار دارد در کمین همواری دشمن

زسگ غافل مشو زنهار چون خاموش می گردد

در آن گلشن که می در جام ریزد مست ناز من

فغان بلبلان گلبانگ نوشانوش می گردد

ندارد خاکساری با بزرگی جنگ در مشرب

که در کوی مغان گردون سبو بر دوش می گردد

زخجلت طوق قمری دام زیر خاک خواهد شد

اگر سرو چمن با قامتش همدوش می گردد

نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید

چو آتش تند افتد، آب صرف جوش می گردد

قناعت کن، کز این گلشن به بویی هر که قانع شد

چو زنبور عسل کاشانه اش پرنوش می گردد

از ان ماه از تمامی می گذارد روی در نقصان

که دایم خرمن او صرف یک آغوش می گردد

مرا باغ و بهاری نیست غیر از بوی درویشی

دل بیمار من از کاهگل بیهوش می گردد

مشو با پردلی ایمن زخصم ناتوان صائب

که از اندک نسیمی بحر جوشن پوش می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

زآب دیده من بید مجنون سبز می گردد

به جای غنچه دلهای پر از خون سبز می گردد

در آن وادی که دود از دانه امید من خیزد

زباران دانه زنجیر مجنون سبز می گردد

به خون خلق زنگ از دل زداید غمزه شوخش

اگرچه سبزه تیغ از نم خون سبز می گردد

چنین گرخاک را سیراب سازد چشم گریانم

به اندک روزگاری تخم قارون سبز می گردد

همان می سوزد از لب تشنگی تخم امید من

اگرچه از سر شکم کوه و هامون سبز می گردد

تری را گر چنین از حد برد ابر سیاه خط

به اندک وقتی آن رخسار گلگون سبز می گردد

نه از بهر برومندی است، راه برق می بیند

مرا گردانه ای از بخت وارون سبز می گردد

مکن با تلخکامان رو ترش تاشکری داری

که از زهر خط آن لبهای میگون سبز می گردد

ازین خجلت که تنها خورد آب زندگانی را

ندانم خضر پیش مردمان چون سبز می گردد؟

برومندی بود از حسن عشق پاک را صائب

زخال سبز لیلی بخت مجنون سبز می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

 

دل من بیقرار از شعله آواز می گردد

سپند من ازین آتش سبک پرواز می گردد

زدست رد نتابد رو طلبکار قبول حق

که موج از سیلی ساحل به دریا باز می گردد

دل ما را نوای مطربان در وجد می آرد

کباب ما به بال شعله آواز می گردد

ورق گردانی عمر زلیخا نامه ای دارد

که انجام محبت خوشتر از آغاز می گردد

به دست آرزو هر کس دهد مجموعه دل را

چو اوراق خزان بازیچه پرواز می گردد

غبار تن نگیرد دامن دلهای قدسی را

قفس بر مرغ وحشی شهپر پرواز می گردد

صفای باطن از دل می زداید علم ظاهر را

که پنهان جوهر آیینه از پرداز می گردد

حذر می کردم از خال و خط خوبان، ندانستم

که مرغ زیرک آخر قسمت شهباز می گردد

درافشای محبت نیست جرمی عشقبازان را

صدف آب از فروغ گوهر این راز می گردد

زباغ افزون گل از منع تماشا می توان چیدن

تماشایی عبث محروم ازین در باز می گردد

به اندک روزگاری می گشاید شهپر شهرت

به صائب هر نواسنجی که هم پرواز می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟

که این هنگامه گرم از شعله آواز می گردد

امید بازگشتن دل به زلف او عبث دارد

به ناف آهوان کی نافه هرگز باز می گردد؟

به روی بستر گل خواب راحت نیست شبنم را

نقاب از روی گلرنگ که امشب باز می گردد؟

تعجب نیست گردد گرد خط داروی بیهوشی

نگه در پرده چشمی که خواب ناز می گردد

مشبک می شود چون پرده زنبوری از کاوش

اگر سد سکندر پرده این راز می گردد

تو کز اهل بصیرت نیستی قطع منازل کن

که بینا چون شرر و اصل به یک پرواز می گردد

ندارد در کمند جذبه بحر لطف کوتاهی

که هر موجی که می بینی به دریا باز می گردد

ملامتگر سر از دنبال بد گوهر نمی دارد

زبان آتشین شمع خرج گاز می گردد

به فردای قیامت می فتد نشو و نمای ما

به این تمکین اگر قانون طالع ساز می گردد

سخن را روی گرم از قید خاموشی برون آرد

سپند از آتش سوزان بلند آواز می گردد

چو انجم تا سحر مژگان به یکدیگر نخواهی زد

اگر دانی چه درها در دل شب باز می گردد

درون پیکر خشک آتشی از عشق او دارم

که می سوزد چونی هر کس به من دمساز می گردد

به شمع صبح ماند شعله آواز بلبل را

همانا خامه صائب نواپرداز می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099030
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث