به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟

چه باک از دامن افشانی چراغ طور می دارد؟

از ان لبهای نو خط می توان پوشید چشم، اما

دل مجروح ما حق نمک منظور می دارد

زدل بردن نگردد سیر در ایام خط خالش

که چون این دانه گردد سبز حرص مور می دارد

مرا زیر و زبر مگذار در خاک فراموشان

که گرد دامنی این خانه را معمور می دارد

کجا هر خام دستی می تواند پنجه زد با من؟

سمندر دست بر آتش مرا از دور می دارد

توان شیرین به چشم خلق شد از دردمندیها

دل پررخنه، شان خانه زنبور می دارد

نباشد مانعی پروانه را در گرد سرگشتن

زنزدیکی مرا پاس ادب مهجور می دارد

به سربازی علم شو تا حیات جاودان یابی

که چوب دار بر پا رایت منصور می دارد

به بی برگی توان مقهور کردن نفس سرکش را

که این مکاره را بی چادری مستور می دارد

مران از کوی خود ای سنگدل زنهار صائب را

که بلبل گلشن خاموش را پرشور می دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

چه باک از عاشق بی باک آن طناز می دارد؟

زکبک مست کی اندیشه ای شهباز می دارد؟

به تسخیر تو دستم نیست، ورنه جذبه ای دارم

که از رفتار سیل تندرو را باز می دارد

اگر بلبل زند مهر خموشی بر لب گویا

که روی باغ، سرخ از شعله آواز می دارد؟

نه آسان است اخگر در گریبان ساختن پنهان

نبیند روی راحت هر که پاس راز می دارد

زشور عندلیبان است شاخ گل چنین سرکش

نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد

زفیض صبح نور از جبهه خورشید می بارد

که بزم خوبرویان رونق از دمساز می دارد

زبیم دخل باشد خامشی آتش زبانان را

زبان شمع را کوته دهان گاز می دارد

ترا گر گوشمالی می دهد دوران مپیچان سر

به قدر گوشمال آهنگ دایم ساز می دارد

مجو انجام این افسانه دور و دراز از من

که حرف زلف مهرویان همین آغاز می دارد

نپردازد به دنیای محقر همت عالی

کجا پروا زصید کبک این شهباز می دارد؟

بغیر از معنی رنگین که ریزد صائب از کلکت

کدامین سحر دیگر رتبه اعجاز می دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد

وگرنه بلبل از هر غنچه ای روی دلی دارد

منم کز خاکساریها ندارم بهره ای، ورنه

به حاصل می رسد هر کس زمین قابلی دارد

مروت نیست گوش نازک گل را خراشیدن

وگرنه بلبل خاموش ما درددلی دارد

نمی آید زشوق سنگ طفلان بر زمین پایم

نماند بر زمین هر کس جنون کاملی دارد

مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سر

خوشا منصور کز دارفنا سرمنزلی دارد

زشرم تنگدستی از گریبان بر نیارد سر

وگرنه قطره ما همت دریادلی دارد

زبرگ عیش خالی نیست سرو از بی بری هرگز

بود بی حاصلی گر زندگانی حاصلی دارد

به چشم کم مبین تا می توانی هیچ خردی را

که از هر ذره آن خورشید تابان محملی دارد

کریمان را بلندآوازه سازد جود محتاجان

خوشا دریا که چون ابر بهاران سایلی دارد

نیندیشد زدیوان قیامت هر که مجنون شد

حسابش پاک باشد هر که فرد باطلی دارد

شراب کهنه دارد نوجوان دایم مرا صائب

نگردد پیر هرگز هر که پیر جاهلی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

مرا پاس ادب زان آستان مهجور می دارد

ترا تمکین و ناز از صحبت من دور می دارد

نباشد حسن را مشاطه ای چون پاکدامانی

به قدر شرم، رخسار نکویان نور می دارد

لب میگون و چشم مست او را هر که می بیند

مرا در مستی و دیوانگی معذور می دارد

نگردید از ملاحت نشأه آن لعل میگون کم

چه پروا از نمک آن باده پرزور می دارد؟

نمی بینم از ان دزدیده در رخساره جانان

که دیدنهای رسوا عشق را مستور می دارد

مرا بیهوشی از پاس ادب غافل نمی سازد

نمی دانم چرا ساقی مرا مخمور می دارد

به جرأت چون طبیب بیجگر نبض مرا گیرد؟

سمندر دست بر آتش مرا از دور می دارد

اگرچه شوربخت افتاده ام اما به این شادم

که باشد ایمن از چشم آن که بخت شور می دارد

ملایم طینتی هموار سازد تندخویان را

کدو اندیشه کی از باده پرزور می دارد؟

به ریزش می توان از گوهر مقصود بر خوردن

به قدر قطره های اشک، تاک انگور می دارد

به شیرینی توان بستن زبان تندخویان را

که شهد از آتش ایمن خانه زنبور می دارد

مشو غمگین، زگردون بر نیاید گر تمنایت

که بی بال و پری پاس حیات مور می دارد

زبیدردان چه درد از دل شود کم دردمندان را؟

عیادت بیش بیمار مرا رنجور می دارد

زعیسی درد خود از ساده لوحی می کند پنهان

زهمدرد آن که راز خویش را مستور می دارد

نیارد حد شرعی مست بیحد را به خود صائب

زچوب دار کی اندیشه ای منصور می دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

دگر هر ذره خاکم هوای کشوری دارد

سر آسوده مغزم با پریشانی سری دارد

چسان مژگان آسایش به مژگان آشنا سازم؟

به قصد خون من هر موی در کف خنجری دارد

یکی صد می شود تخم کدورت در دل تنگم

زمین دردمندان خاک حاصل پروری دارد

گوارا باد وصل خرمن گل عندلیبان را

که آغوش من انداز میان لاغری دارد

مکن تقصیر در تعمیر دل تا دسترس داری

که هر کس هر چه دارد از برای دیگری دارد

سخن کش گو مجنبان گوشه ابرو به تحسینم

سخن بر جا نمی ماند اگر بال و پری دارد

نگردد در قیامت تکمه پیراهن خجلت

سر هر کس که اینجا با سر زانو سری دارد

مبادا لب به آب زندگی چون خضرترسازی

که هر تبخاله ای در پرده دل کوثری دارد

تهیدستی به میدان می دواند اهل دعوی را

نمی جنبد صدف از جای خود تا گوهری دارد

به گوش من زبان تیشه فرهاد می گوید

به سختی بگذراند عمر، هر کس جوهری دارد

شکر شیرینی بسیار، دل را می گزد صائب

وگرنه طوطی ما نیز تنگ شکری دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

لب خوش بوسه ای در تنگنای حیرتم دارد

میان نازکی در پیچ و تاب غیرتم دارد

عجب دارم که کار من به رسوایی نینجامد

نگاه دشنه ریزی در کمین طاقتم دارد

غبارم، هیچکس را نیست بر من دست بالایی

همیشه خاکساری بر سریر عزتم دارد

اگرچه خود به خاک راه یکسانم ولی شادم

که بال لامکان سیری همای همتم دارد

ندارم رنگ و بوی کزخزان پهلو تهی سازم

چو سرو آزادی و بی حاصلی بی آفتم دارد

حضور گوشه خلوت به عنقا باد ارزانی

خیال او میان انجمن در خلوتم دارد

زبان شعله را از کام مجمر می کشم بیرون

سمندر داغها بر دل ز رشک جرأتم دارد

فغان از چرخ کم فرصت که با این جوهر ذاتی

همیشه زیر تیغ دشمن کم فرصتم دارد

مزن خود را زرشک ای بوالهوس بر تیغ آه من

که کوه طور پاس خود زبرق غیرتم دارد

چسان شکر ظفرخان را نسازم ورد خود صائب؟

که حق عرش پروازی به بال شهرتم دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:30 PM

گریبان دلم را نعره مستانه ای دارد

سر زنجیر این دیوانه را دیوانه ای دارد

ترا سامان کاوش نیست از کوتاهی بینش

وگرنه هر شراری در دل آتشخانه ای دارد

به خود از پیچ و تاب رشک چون زنجیر می پیچم

چو بینم کودکی سر در پی دیوانه ای دارد

در اقلیم قناعت نیست رسم خرمن اندوزی

گره در کارش افتد هر که اینجا دانه ای دارد

تن سنگین دلان را خانه زنبور می سازد

کمان ابروی خوبان عجب سر خانه ای دارد

به مصرف جنگ دارد نقد احسان گرانجانان

حضور گنج را یا مار، یا ویرانه ای دارد

اگر سیل پریشان گرد، اگر مهتاب می آید

دل خوش مشرب ما گوشه ویرانه ای دارد

دل صد پاره ما نیز گاهی ریزشی دارد

اگر ابر بهاران گریه مستانه ای دارد

زتهمت خار در پیراهن معشوق می ریزد

زلیخا بی تکلف عشق نامردانه ای دارد

به صحرا می دهد سر کعبه را چون محمل لیلی

بیابانگرد ما خوش جذبه دیوانه ای دارد

کسی در آشیان تا کی دل خود را خورد صائب؟

قفس هر چند دلگیرست آب و دانه ای دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟

چسان مشت خسی این برق جولان را نگه دارد؟

درین موسم که صد فریاد دارد هر سر خاری

چرا کس در قفس مرغ خوش الحان را نگه دارد؟

چمن پیرا خزان را مانع از یغما نمی گردد

مگر بلبل به زیر پر گلستان را نگه دارد

کند در هر قدم زیر و زبر گر هر دو عالم را

زجولان کیست آن سرو خرامان را نگه دارد؟

گرفتم در گره بستم ز زلفش خرده جان را

زچشم کافر او کیست ایمان را نگه دارد؟

به خون عالمی رنگین نشد از تیزدستیها

خدا از چشم زخم آن تیغ مژگان را نگه دارد

کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان

که در وقت خرامش دامن جان را نگه دارد

نمی گردد زتیغ این لشکر خونخوار رو گردان

زخط یارب خدا رخسار جانان را نگه دارد

نمی افتد زگرگان رخنه در پیراهن عصمت

خدا از کامجویان ماه کنعان را نگه دارد

لب جان بخش خوبان را خط شبرنگ می باید

زچشم شور، ظلمت آب حیوان را نگه دارد

به جای توشه می باید که دامن بر کمر بندد

ز زخم خار خواهد هر که دامان را نگه دارد

به مهر موم نتوان چشم بندی کرد مجمر را

به خاموشی چسان دل آه سوزان را نگه دارد؟

به میدان سخن حاجت نباشد سینه صافان را

برای طوطیان آیینه میدان را نگه دارد

جواهر سرمه بینش بود گردی کز او خیزد

خدا از چشم بد صائب صفاهان را نگه دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد

که این پروانه گستاخ در فانوس ره دارد

شکستم شهپر دل را زبیباکی، ندانستم

که این باز سبک پرواز نقش دست شه دارد

مسخر کرد خط آن روی آتشناک را آخر

ز آتش رو نتابد هر که از دلها سپه دارد

نگردد تشنه خاک وطن سیراب در غربت

که یوسف بر لب نیل آرزوی آب چه دارد

زبس کردم شمار جرم خود فرسوده شد دستم

کسی تا کی حساب ریگ صحرا را نگه دارد

درین وحدت سرا هر چشم دارد سرمه خاصی

حباب بحر وحدت چشم برگرد گنه دارد

زدل کز گرد عصیان تیره شد نومید چه باشم؟

که باغ امیدواری بیش از ابر سیه دارد

نشاط از غم، غم از شادی طلب گر بینشی داری

که برق خنده رو در ابر گریان جایگه دارد

به نور بی نیازی چهره چون خورشید روشن کن

که دایم از طمع داغ کلف بر چهره مه دارد

نه در دوزخ نه در جهت دلم آسوده شد صائب

سپند من نمی دانم کجا آرامگه دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟

کجا مرجان به زور پنجه دریا را نگه دارد؟

تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید

حصار شهر چون دیوانه ما را نگه دارد؟

ز آتشدستی ما کوهکن سیماب جولان شد

اگر مردست کوه بیستون، جا را نگه دارد!

زشور عشق لنگر باخت چون ریگ روان صحرا

مگر مجنون به کوه درد، صحرا را نگه دارد

تماشای دل دیوانه ما جذبه ای دارد

که از جولان غزال دشت پیما را نگه دارد

تن خاکی نگیرد دامن جان مجرد را

چگونه رشته مریم مسیحا را نگه دارد؟

نگاه شور چشمان آب دریا قوت می سوزد

خدا از چشم زاهد جام صهبا را نگه دارد!

ندارم دست بر دامان آن سرو روان، ورنه

زطوفان لنگر من آب دریا را نگه دارد

از ان ماه تمام از هاله شد آغوش سر تا پا

که در وقت خرام آن سرو بالا را نگه دارد

به آن زلف پریشان خویشتن را می رساند دل

اگر سر رشته زنجیر سودا را نگه دارد

نباشد رحم در دل لشکر بیگانه را صائب

زگرد خط خدا آن ماه سیما را نگه دارد!

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095916
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث