به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟

که زیرک نیست هر مرغی که چشم از دام بردارد

زخون بیگناهان است دامنگیرتر رنگش

نظر عاشق چسان زان چهره گلفام بردارد؟

زشکر خنده زهر چشم خوبان کم نمی گردد

که ممکن نیست شکر تلخی از بادام بردارد

به حرف تلخ او امیدها دارم، ولی ترسم

که آن لبهای شیرین تلخی از دشنام بردارد

کند پهلو تهی از گل زناز و سرکشی خارش

درین صحرا به امید چه عاشق گام بردارد؟

نگردد عالم روشن به چشمش تیره هر ساعت

گر از باریک بینی دل عقیق از نام بردارد

مشو غافل زپاس وقت هنگام سخن گفتن

که دست از سر به بانگی مرغ بی هنگام بردارد

شکیب از میوه نارس نباشد طفل طبعان را

به دشواری هوس دل ز آرزوی خام بردارد

سرودی از جهان بیخودی آغاز کن مطرب

که از خاطر مرا اندیشه انجام بردارد

به حرف و صوت نتوان داد تسکین بیقراران را

کجا از دل مرا غم نامه و پیغام بردارد؟

به مزد خامشی پرزر شود چون غنچه دامانش

اگر دل سایل بی شرم از ابرام بردارد

زتاج زر سبکسر نخوتی دارد، نمی داند

که باد این کوزه را زود از کنار بام بردارد

دل بیتاب هم زان چشم می پوشد نظر صائب

اگر مخمور دست رعشه دار از جام بردارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:44 PM

دل پرخون کجا از جسم پا در گل خبر دارد؟

کجا این دل به دریا کرده از ساحل خبر دارد؟

از سیر عالم بالا نگردد تن حجاب جان

که از نشو و نما این سرو پا در گل خبر دارد

از احوال نظربازان مدان معشوق را غافل

که از هر ذره ای خورشید روشندل خبر دارد

نبیند زیرپا چشمی که افتاده است بر منزل

دل حق جو کجا از عالم باطل خبر دارد؟

زدست و پای بیتابی زدن آسوده می گردد

هر آن موجی کز این دریای بی ساحل خبر دارد

دل گم گشته خود را سراغ از زلف جانان کن

که هر تاری از و چون سبحه از صددل خبر دارد

چه می پرسی شمار منزل از سیل سبک جولان؟

که هر کس کاهل افتاده است از منزل خبر دارد

زما بی حاصلان از حاصل دنیا چه می پرسی؟

که هر کس تخمی افشانده است از حاصل خبر دارد

ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی

که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد

به شکر خنده شیرین می کند صائب دهانش را

کسی کز تلخی محرومی سایل خبر دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:44 PM

نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر

چه زنگ از خاطر من گردش افلاک بردارد؟

زبان دعوی طوفان، روایی آنقدر دارد

که عاشق آستین از دیده نمناک بر دارد

بغل واکرده چون زخم از جگر خونم به راه افتد

به قصد خون من چون تیغ آن بیباک بردارد

ندارم فرصت خاریدن سر من زمستیها

مگر دستی به عذر غفلت من تاک بردارد

صدف از پاک چشمی صائب از گوهر لبالب شد

زروی پاک خوبان بهره چشم پاک بردارد

مرا از خاک کی آن قامت چالاک بردارد؟

که نخل سرکش او سایه را از خاک بردارد

که را دارم غباری زین دل غمناک بر دارد؟

مگر سیلاب این غمخانه را از خاک بردارد

سویدای دل آتش شد از حیرت سپند اینجا

کسی چون چشم از ان رخسار آتشناک بردارد؟

مدار از چرخ چشم مردمی کاین شعله سرکش

به خاکستر نشاند هر که را از خاک بردارد

دل دیوانه من سینه از غیرت سپر سازد

به قصد هر که تیغ آن غمزه بیباک بردارد

اگر صید حرم را چشم بر فتراک او افتد

نخواهد چشم خود زان حلقه فتراک بردارد

چنان باشد که از یعقوب یوسف را جدا سازد

مرا هر کس غمی از خاطر غمناک بردارد

چو عشق افتاد کامل، می کند بی آرزو دل را

که آتش خود زراه خود خس و خاشاک بردارد

ازین کوتاه دستان وا نشد این عقده مشکل

که تا این پنبه را از شیشه افلاک بردارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟

که این خشت از سرخم باده منصور بردارد

اگر برق تجلی گوشه ابرو نجنباند

که از راه کلیم الله سنگ طور بردارد؟

پس از عمری به دستش تخته ای افتاده زین دریا

به زودی چون دل از دار فنا منصور بردارد؟

چو مجنونی که بوی نوبهارش بر مشام آید

مرا از دور چون بیند بیابان شور بردارد

من آن لب تشنه ام کز سادگی بیرون روم از خود

اگر موج سرابی دست خود از دور بردارد

تواند هر که لب بر لب نهادن جویباران را

زهی غفلت که ناز چینی فغفور بردارد

به خون گرم هر کس داغ خود چون لاله به سازد

چرا ناز خنک از مرهم کافور بردارد؟

تواند هر که بر خود کرد شیرین تلخی عالم

چه افتاده است شهد از خانه زنبور بردارد؟

مشو در عین قدرت از ضعیفان جهان غافل

که از دوش سلیمان بار اینجا مور بردارد

زنور حسن مژگان موی آتش دیده می گردد

چه نقش از روی شیرین خامه شاپور بردارد؟

سبکروحی و تمکین لازم افتاده است پیری را

که طفل از جا کمانی را به صدمن زور بردارد

نهد در دامن ناز دگر از سرگرانیها

سری کز خواب ناز آن نرگس مخمور بردارد

وصال پاکدامانان به پاکان می رسد صائب

نسیم صبح مهر از غنچه مستور بردارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

دل عاشق کی از زلف معنبر دست بردارد؟

کجا مظلوم از دامان محشر دست بردارد؟

مجو در منتهای عاشقی صبر و شکیب از من

که کشتی در دل دریا زلنگر دست بردارد

دلیل حسن تدبیرست بی تدبیری عاشق

به بحر بیکران از خود شناور دست بردارد

چه حاجت با صراط المستقیم عقل عاشق را؟

قلم چون راست رو افتد زمسطر دست بردارد

نباشد لامکان پرواز را با آسمان کاری

که هر کس گشت دریاکش زساغر دست بردارد

زعاشق در حریم وصل خودداری نمی آید

به فریادی سپند از قرب مجمر دست بردارد

خداجو غافل از در یوزه دلها نمی گردد

محال است از صدف غواص گوهردست بردارد

به آب زندگانی شوید از دل گرد ظلمت را

گر از آیینه چون مردان سکندر دست بردارد

مکن نسبت به مور بینوا حال سلیمان را

زدنیا دست بی خاتم سبکتردست بردارد

سرانگشت پشیمانی گزیدن لذتی دارد

که طفل شیر از پستان مادر دست بردارد

حریص از هستی ناقص ندارد راحتی هرگز

مگس تا هست هیهات است از سر دست بردارد

نشست از صفحه دل گریه نقش آرزوها را

کی از خامی به جوش بحر عنبر دست بردارد؟

زحبس خواجه زر در زندگانی بر نمی آید

مگر در محو گشتن سکه از زر دست بردارد

به روی دست نتوان داشت اخگر را، عجب نبود

اگر از نامه ام بال کبوتر دست بردارد

مکن از تلخکامی شکوه با شیرین کلامیها

که چون نی با نوا گردد زشکر دست بردارد

فتد از گرد هر جا گردبادی هست در هامون

زمشت خاک ما روزی که صرصر دست بردارد

نگردد جمع در آیینه جوهر با صفا صائب

صفا هر دل که می خواهد زجوهر دست بردارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

 

مرا زنگ ملال از دل شراب ناب بردارد

اگرچه بیشتر آیینه زنگ از آب بردارد

زفکر دور گردان رنگ می بازد، نمی دانم

که چون بارنگاه آن چهره سیراب بردارد؟

گره شد کار خضر از زندگانی سخت می ترسم

که از تیغ تو زخمی بهر فتح الباب بردارد

اگرچه گریه طوفان کرد بر بالین بخت من

نشد این سبزه خوابیده سر از خواب بردارد

زبان العطش گویی شود هر موج سیرابش

اگر زخم شهیدان تو از بحر آب بردارد

نبرد افسردگی خورشید عالمسوز عشق از من

چه گرمی پشت من از قاقم و سنجاب بردارد؟

شود چون حلقه زنجیر چشم آهوان نالان

اگر مجنون من دست از دل بیتاب بردارد

محبت سینه را از آرزوها پاک می سازد

چه افتاده است کس خار از ره سیلاب بردارد؟

دهن چون باز کردی خواهش خود را مکن ناقص

که از شمشیر زخم دوربینان آب بردارد

نشد خالی دل پرخون زچشم خونفشان صائب

گل ابری ازین دریا چه مقدار آب بردارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

اگرچه دست بر تاراج دل هر خوش کمر دارد

میان بهله دار ترک ما دست دگر دارد

اگرچه از حیا دارد نظر بر پشت پای خود

ولی مژگان شوخش از ته دلها خبر دارد

زمضمون نگاهش هیچ کس سر بر نمی آرد

زمژگان گرچه آن خط مبین زیر و زبر دارد

همان دم شاهدان غیب می گیرند از دستش

اگر صد نسخه از رخسار او آیینه بردارد

سراسر می رود در کوچه باغ عمر جاویدان

قد رعنای او را هر که در مد نظر دارد

به پای پرتو خورشید بیتابانه می افتد

همانا گل به حسن نیمرنگ او نظر دارد

نمی ریزند ترکان غیر خون بیگناهان را

بیاض گردن این قوم افشان دگر دارد

نماید هر نگینی در نگین دان جوهر خود را

ترا در خانه زین هر که می بیند جگر دارد

(فلک ناآشنا، طالع زبون، معشوق بی پروا

مگر روی مرا افتادگی از خاک بردارد)

به دل خوردن قناعت کرده ام از نعمت الوان

شکار خویش را شهباز من در زیر پر دارد

اگرچه میوه جنت دل از جا می برد صائب

ولی سیب زنخدان بتان جای دگر دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر دارد

خوشا ابری که آب از چشمه خورشید بردارد

مشو ایمن زچشم شرمگین آن کمان ابرو

که چندین تیغ بی زنهار در زیر سپر دارد

نباشد دور از سیمین بران اسباب خودبینی

که صبح آیینه خورشید را در زیر سر دارد

چو بینم شیشه ای خالی زمی خونم به جوش آید

رگ ابری که بی آب است حکم نیشتر دارد

نگردد پرده چشم خدابین عالم ظاهر

که در آیینه، روی حرف طوطی با شکر دارد

مرا در پای خم برمی پرستی رشک می آید

که از فکر تو دستی چون سبو در زیر سر دارد

مده ره در حریم مغز خود زنهار نخوت را

کز این باد مخالف کشتی دولت خطر دارد

زپر گویی زبان موج بر خاشاک می غلطد

زلب بستن صدف مهر خموشی از گهر دارد

از ان پر گل بود دامان تر ابر بهاران را

که اشک بی شمار و خنده های مختصر دارد

مشو غافل ز احوال ضعیفان با فلک قدری

که گر از دیده سوزن فتد عیسی خطر دارد

چه باشد عالم فانی و عرض و طول آن صائب؟

همایی دولت روی زمین در زیر پا دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

اگرچه نطق در هر نکته صد تنگ شکر دارد

ولی شهد خموشی در نظر شان دگر دارد

زطوق بندگی راه نفس شد تنگ بر قمری

همان سرو از رعونت دست تمکین بر کمر دارد

مصور را کند بی دست و پا حسنی که شوخ افتد

نشد نقشی درست از روی او آیینه بردارد

زبی برگی نکردم روی خود را تلخ، تا دیدم

که بیش از فلس زیر پوست ماهی نیشتر دارد

میسر نیست دنیا دار را تحصیل آگاهی

نی از سیر مقامات است غافل تا شکر دارد

فزود از خط مشکین آب و رنگ لعل سیرابش

که زیر سبزه این آب روان حسن دگر دارد

نشست از خاطرم گرد غمی بخت سیه صائب

چه حرف است این که ابر تیره باران بیشتر دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد

که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد

ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی

که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد

نگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابش

که پیش صف رساند خویش را هر کس جگر دارد

ندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوش

وگرنه در گره هر قطره دریای گهر دارد

مهیای فنا را از علایق نیست پروایی

نیندیشد زخار آن کس که دامن بر کمر دارد

ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم

که در غربت بود هر کس عزیزی در سفر دارد

نگیرد هشت جنت جای جانان را، که خون گرید

اگر یعقوب غیر از ماه کنعان ده پسر دارد

زفکر عاقبت یک دم دلش فارغ نمی گردد

کجا در خاطر صائب غم دنیا گذر دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5098312
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث