به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد

درین دریا زشورش در صدف گوهر نمی بندد

دم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟

زبان شعله بیباک را صرصر نمی بندد

مزن چین بر جبین ای سنگدل در منتهای خط

که در فصل خزان گلزار را کس در نمی بندد

نظر بر رخنه ملک است دایم پادشاهان را

چرا ساقی دهان ما به یک ساغر نمی بندد؟

چه سازد با دل پرشکوه ما مهر خاموشی؟

کسی با موم چشم روزن مجمر نمی بندد

نمی گردد کم از دست نوازش اضطراب دل

حجاب ابر ره بر گردش اختر نمی بندد

زحرف سرد بر دل می خورد ناصح، نمی داند

که ره بر جوش دریا خامی عنبر می بندد

ترا روزی که رعنایی کمر می بست، دانستم

که کوه طاقت عاشق کمر دیگر نمی بندد

گرفتم عقل محکم کردکار خویش را صائب

ره سیل قضا را سد اسکندر نمی بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

کدام آیینه رو احرام این میخانه می بندد؟

که می آیینه بر پیشانی پیمانه می بندد

که امشب می شود از شرمگینان میهمان من؟

که دود آه، چشم روزن کاشانه می بندد

خرابات مغان خوش خاک عاشق پروری دارد

که شمع آنجا کمر در خدمت پروانه می بندد

زصندل جبهه ما در بغل پروانگی دارد

بر همن کی به روی ما در بتخانه می بندد؟

زسنگ کودکان دل بر گرفتن سختیی دارد

وگرنه راه صحرا را که بر دیوانه می بندد؟

زمژگان سیل می بارد دل الفت سرشت من

اگر گرد خرابی رختم از ویرانه می بندد

نه برقی در کمین، نه تندبادی در نظر دارد

به امید چه یارب خوشه ما دانه می بندد؟

چنان بیگانه است از آشنایی مشرب صائب

که در بر آشنا چون مردم بیگانه می بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد

که گل در روزگار حسن او زنار می بندد

چو عشق بی تکلف دست بردار از خودآرایی

که بتوان زیج بستن عقل تا دستار می بندد

تو کز سر طریقت غافلی از شرع در مگذر

که بر عارف شود احرام اگر زنار می بندد

نبیند داغ غربت وقت رحلت عاقبت بینی

که پیش از مرگ چشم از عالم غدار می بندد

زعاجز نالی ما مهربان شد چرخ سنگین دل

گیاه ما زبان برق بی زنهار می بندد

خزان را غنچه این بوستان در آستین دارد

چمن پیرا زغفلت رخنه دیوار می بندد

به دردش می رسد دانای اسرار نهان صائب

زعرض حال خود هر کس لب اظهار می بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

دل سرگشته ما چرخ را بر کار می بندد

کمر در خدمت این نقطه نه پرگار می بندد

حجاب روی گل نظارگی را آب می سازد

عبث این بوستان پیرا در گلزار می بندد

چه سازد مهر تابان با خمیر طینت خامم؟

که این افسرده نان خویش بر دیوار می بندد

گل از باغ تماشا عشق آتشدست می چیند

پریشان می شود گل عقل تا دستار می بندد

زپیش دیده گستاخ ما کی دست بردارد؟

گلستانی که در بر رخنه دیوار می بندد

دل من وجه سرگردانی خود را نمی داند

که وقت سیر، چشم نقطه را پرگار می بندد

چه می لرزی زبیم مرگ بر خود، باده پیش آور

که این تب لرزه را یک ساغر سرشار می بندد

پناه از چشم فتانش به زلفش می برم صائب

که بر هر کس ستم زور آورد زنار می بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد

زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد

اگر حسن گلوسوز شکر این چاشنی دارد

به حرف تلخ منقار مرا بر یکدیگر بندد

زدل چون در دو داغ عشق را مانع توانم شد؟

به روی میهمان غیب حد کیست در بندد؟

چسان پنهان کند دل خرده راز محبت را؟

که سنگ خاره نتوانست چشم این شرر بندد

زدم در بحر وحدت غوطه ها از چشم پوشیدن

یکی گردد به دریا چون حباب از خود نظر بندد

حریصان را به هیچ و پوچ قانع صید خود سازد

مگس را عنکبوت از تار سستی بال و پر بندد

سر از جیب نبات آورد بیرون بید بی حاصل

نمی دانیم کی نخل امید ما ثمر بندد

زخواب سیر در منزل تواند زله ها بستن

سبکسیری که جای توشه دامن بر کمر بندد

زند تا پر بر هم صائب کف خاکستری گردد

سمندر نامه ما را اگر بر بال و پر بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

نشان یوسف گم گشته پیدا از تو می گردد

چراغ دیده یعقوب بینا از تو می گردد

تو چون در جلوه آیی از که می آید عنا نداری؟

که کوه طور در دامان صحرا از تو می گردد

فریبنده است چندان شیوه های چشم مخمورت

که بی تکلیف، زاهد باده پیما از تو می گردد

دل صد پاره ما را به داغ عشق روشن کن

که ذرات جهان خورشید سیما از تو می گردد

ترا هر کس که دارد از غم دنیا چه غم دارد؟

که چون می تلخی عالم گوارا از تو می گردد

به خورشید جهانتاب است چشم ذره ها روشن

نبیند روز خوش هر کس که تنها از تو می گردد

ترحم کن به حال بلبلان از گلستان مگذر

که گلهای چمن یکدست رعنا از تو می گردد

جدایی نیست چون تسبیح از هم خاکساران را

دل ما را به دست آور که دلها از تو می گردد

مزن مهر خموشی بر لب حرف آفرین صائب

که هر جا عندلیبی هست گویا از تو می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردد

اگر صد سال اندامش دهی آدم نمی گردد

دل معمور را سامان پیچ و تاب نمی باید

به قد خم کسی سر حلقه ماتم نمی گردد

چرا تصدیع بی حاصل دهم خار مغیلان را؟

نمازی دامنم از چشمه زمزم نمی گردد

به دریا کن دل ای ساقی و خم را در میان آور

سر ما گرم ازین پیمانه کم کم نمی گردد

چه چشمک می زنی ای سوزن عیسی به زخم من؟

رفو این دستگاه از رشته مریم نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گردد

نشیند در گل آن کشتی که دریایی نمی گردد

فروغ شمع را فانوس نتواند نهان کردن

نظر بستن حجاب نور بینایی نمی گردد

رعونت مانع است از بردباری سربلندان را

به گردبار سرو از راه رعنایی نمی گردد

الف با هر چه پیوندد علم باشد به تنهایی

دو تا سر رشته وحدت زیکتایی نمی گردد

زخون خوردن ندارد غمزه خونخوار او سیری

خمارآلود سیر از باده پیمایی نمی گردد

زکثرت نیست بر خاطر غباری چشم حیران را

که خلق آیینه را تنگ از تماشایی نمی گردد

خطرزه از کمان سخت بیش از سست می دارد

دو بالا رشته عمر از توانایی نمی گردد

گل بی خار گردد بستر آن راهرو صائب

که بار خاطر خار از سبکپایی نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بندد

چو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بندد

شکار لنگ می جویند صیادان کم فرصت

همیشه پای خواب آلود را غفلت حنا بندد

نگردد توتیا در زیر دیوار گرانجانی

چو برگ کاه هر کس خویش را بر کهربا بندد

قضا چون سایه از دنباله اعمال می آید

گناه لغزش خود را چرا کس بر قضا بندد؟

قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادان

گناه خویشتن را کور دایم بر عصا بندد

درین میخانه هر کس در دل خم راه می جوید

همان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد

به زهد خشک نتوان عشق را مغلوب خود کردن

چگونه دست آتش را کسی با بوریا بندد؟

اگر از طعنه عاجزکشی صائب نیندیشد

به آه گرم دست کهکشان را بر قفا بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

معانی اهل صورت را به گرد دل نمی گردد

به منزل، چون مصور شد، ملک داخل نمی گردد

نبرد از مغز زاهد باده گلرنگ خشکی را

به آب زندگانی این زمین قابل نمی گردد

نگاه بی غرض با حسن در یک پیرهن باشد

حجاب چشم مجنون پرده محمل نمی گردد

دل بیتاب پاس عصمت معشوق می دارد

به گرد شمع، این پروانه در محفل نمی گردد

نگردد سنگ راه سالکان آسایش دنیا

که سیل تندرو آسوده در منزل نمی گردد

نباشد بار بر آزاد مردان عقده مشکل

قد سرو و صنوبر خم زبار دل نمی گردد

به امید برومندی نهالی را رسانیدم

ندانستم کز او جز بار دل حاصل نمی گردد

زقتلم چون حنا آن دست سیمین را نگارین کن

که خون من و بال دامن قاتل نمی گردد

دم نشمرده صائب جنگ دارد با دل روشن

که صبح صادق از پاس نفس غافل نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5098489
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث