به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

معانی اهل صورت را به گرد دل نمی گردد

به منزل، چون مصور شد، ملک داخل نمی گردد

نبرد از مغز زاهد باده گلرنگ خشکی را

به آب زندگانی این زمین قابل نمی گردد

نگاه بی غرض با حسن در یک پیرهن باشد

حجاب چشم مجنون پرده محمل نمی گردد

دل بیتاب پاس عصمت معشوق می دارد

به گرد شمع، این پروانه در محفل نمی گردد

نگردد سنگ راه سالکان آسایش دنیا

که سیل تندرو آسوده در منزل نمی گردد

نباشد بار بر آزاد مردان عقده مشکل

قد سرو و صنوبر خم زبار دل نمی گردد

به امید برومندی نهالی را رسانیدم

ندانستم کز او جز بار دل حاصل نمی گردد

زقتلم چون حنا آن دست سیمین را نگارین کن

که خون من و بال دامن قاتل نمی گردد

دم نشمرده صائب جنگ دارد با دل روشن

که صبح صادق از پاس نفس غافل نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

نه از رحم است اگر نخجیر من بسمل نمی گردد

به خون من زبان خنجر قاتل نمی گردد

مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردن

نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی گردد

غبار خاطر خلوت سرای او چرا گردم؟

میان دوستان دیوار و در حایل نمی گردد

به هر جانب که رو آرم، نظر بر چشم او دارم

که صید زخمی از صیاد خود غافل نمی گردد

گزیری نیست از خاشاک عصیان بحر رحمت را

کریمان را دکان جود بی سایل نمی گردد

به یک طالع مگر با ناخن از صلب قضا زادم؟

که رزق من بغیر از عقده مشکل نمی گردد

تو از شوریدگی بر خود جهان شوریده می بینی

کدامین موج در بحر رضا ساحل نمی گردد؟

نرفت از می غبار زهد خشک از جبهه زاهد

به سعی ابر رحمت این زمین قابل نمی گردد

شراب تلخ از انگور شیرین خوب می آید

نباشد تا خرد کامل، جنون کامل نمی گردد

چه دولت خوشتر از خشنودی خصم است عارف را؟

چرا صائب به جرم خویشتن قایل نمی گردد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

برون آمد زلب چون حرف، دیگر برنمی گردد

به زندان صدف از گوش، گوهر بر نمی گردد

شلایین است در صورت پذیری دیده حیران

ازین آیینه عکس روی دلبر برنمی گردد

زسختی قابل اصلاح نبود دل ترا، ورنه

ازین دریا کدامین موم، عنبر برنمی گردد؟

ندارد حاصلی منصور را از دار ترساندن

به چوب منع این سایل از ان در بر نمی گردد

فنا گردد به فکر ذات حق هر کس که می افتد

از ان دریای بی ساحل شناور بر نمی گردد

به فکر سینه سوزان، دل وحشی کجا افتد؟

زمجمر چون سپندی جست دیگر برنمی گردد

زمین خاکساری خودنمایی بر نمی دارد

که اینجا می کشد گردن که بی سر بر نمی گردد؟

تو از سنگین دلی بر کوه داری پشت، ازین غافل

که تیر آه از سد سکندر بر نمی گردد

نیم نومید از رحمت که از بدخویی طفلان

برات شیر از پستان مادر بر نمی گردد

زروی گرم، کار مهر تابان می کند ساقی

ازین میخانه کس با دامن تر بر نمی گردد

نمی گردد به افسون روی گردان خط از ان لبها

به حرف و صوت این طوطی زشکر بر نمی گردد

به خط عاشق نظر زان چهره گلگون نمی پوشد

به دود تلخ از آتش سمندر بر نمی گردد

نگردد کامیاب از زلف خوبان هر پریشانی

زهندستان یکی از صد، توانگر بر نمی گردد

جواب نامه من قاصد از دلدار چون آرد؟

که از دلبستگی ز انجا کبوتر بر نمی گردد

نگیرد باده گلرنگ جای خون دل صائب

به شیر دایه طفل از شیر مادر بر نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل دیوانه من از سپاهی بر نمی گردد

دم شمشیر برق از هر گیاهی بر نمی گردد

طلبکار تو از شوق آتشی در زیر پا دارد

که چون سیلاب از هر سنگ راهی بر نمی گردد

مگر خودروی گردان گردد از بیداد آن بدخو

وگرنه این ورق از هیچ آهی بر نمی گردد

سزای خاکمال خط مشکین است رخساری

کز او مطلب روا هرگز نگاهی بر نمی گردد

غبار خط نگردد مانع نظاره عاشق

که صاحبدل زهر گرد سپاهی بر نمی گردد

رخ امید ما ای قبله گاه آرزومندان

زبر گرداندن طرف کلاهی بر نمی گردد

کدامین ناصح بیدرد می آید به بالینم؟

کز این ماتم سرا ابر سیاهی بر نمی گردد

کدامین مرغ شب بی آشیان آرام می گیرد؟

بغیر از دل که از زلف سیاهی بر نمی گردد

منم کز روی آتشناک او بی بهره ام، ورنه

کدامین خار ازو زرین گیاهی بر نمی گردد؟

مخوان افسون که دل چون چشم از پرواز بیتابی

به جای خویش از هر برگ کاهی بر نمی گردد

کدامین بی سر و پا می گذارد رو درین وادی؟

کز اقبال جنون صاحب کلاهی بر نمی گردد

زمحراب دو ابروی تو ای روشنگر دلها

رخ امید ما از هر گناهی بر نمی گردد

زچشم بد خدا خورشید تابان را نگه دارد

که خشک از چشمه اش هرگز نگاهی بر نمی گردد

اگرچه دشت پیمایی به مجنون ختم شد صائب

ره یک روزه ما را به ماهی بر نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گردد

زبان شمشیر را پیچیده از جوهر نمی گردد

بلایی نیست چون افسردگی دلهای روشن را

نمی گردد یتیم این قطره تا گوهر نمی گردد

از ان از گرد عصیان رو نمی تابم که آیینه

نگردد تا سیه، مشتاق روشنگر نمی گردد

شکایت نیست از دور فلک ارباب عرفان را

دل مستان ملول از گردش ساغر نمی گردد

صدا از کوه برگردد، عجب کوهی است تمکینش

که از دلبستگی فریاد از آنجا برنمی گردد

عبث آن جنگجو بر آب و آتش می زند خود را

برات خط چو حکم آسمانی برنمی گردد

نمی سوزد چراغ هیچ کس تا صبحدم صائب

کدامین اخگر سوزنده خاکستر نمی گردد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل چرخ بداختر نرم از یارب نمی گردد

به افسون این گره باز از دم عقرب نمی گردد

نمی آید زچندین چشم کار یک دل روشن

شب تاریک، روز از کثرت کوکب نمی گردد

زباران ساز شد گلبانگ رعد ابر بهاران را

بلند آوازه بی ریزش کس از منصب نمی گردد

حجاب باده لعلی نگردد سبزی مینا

زخط پوشیده رنگ سیب آن غبغب نمی گردد

به حرف پوچ صائب هر که نگشاید دهان خود

شهید زخم دندان ندامت، لب نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد

که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد

مکن پهلو تهی از ما که خورشید بلند اختر

به ماه نو اگر پهلو دهد لاغر نمی گردد

چه پروا دارد آن مغرور از طوفان اشک ما؟

زدریا دامن خورشید تابان تر نمی گردد

چه داند عاشق حیران عیار حسن جانان را؟

نگاه از چشم قربانی به مژگان برنمی گردد

سپهر سنگدل آسوده است از دود آه ما

که آب از دود گرد دیده مجمر نمی گردد

قضای آسمانی می کند اجرای حکم خود

برات خط به شمشیر تغافل برنمی گردد

رقیب از بزم وصل ا مرا بیهوده می راند

سپند شوخ بار خاطر مجمر نمی گردد

زفکر آن لب میگون نمی آیم برون صائب

به گرد خاطر مخمور جز ساغر نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

سفیدی پرده دار چشم خونپالا نمی گردد

کف دریا زطوفان مانع دریا نمی گردد

زشوق پای بوس بحر در سر آتشی دارم

که سیل من غبارآلود از صحرا نمی گردد

مکن با عشق ای عقل گرانجان دعوی بینش

که کوه قاف هم پرواز با عنقا نمی گردد

به صد امید دل را صیقلی کردم، ندانستم

که در آیینه آن آیینه رو پیدا نمی گردد

زتنهایی دل خود می خورد خو کرده صحبت

به خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی گردد

زتصویر دل شیرین به خود چون بید می لرزم

وگرنه تیشه من کند از خارا نمی گردد

مگر می آورد آبی به روی کار ما، ورنه

به آب زندگانی آسیای ما نمی گردد

ندارد موشکافی حاصلی غیر از پریشانی

نپوشد تا نظر از خود کسی بینا نمی گردد

ندارد راه در دلهای قانع شورش دنیا

که هرگز آب گوهر تلخ از دریا نمی گردد

اگر ذوق سخن داری دل خود ساده کن صائب

که بی آیینه هرگز طوطیی گویا نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد

درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد

که بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد

مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل

سراسر در حریم زلف او چون شانه می گردد

چه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟

که نقل می به دستم سبحه صددانه می گردد

زبان شعله را گر خار و خس کوتاه می سازد

زچوب گل دل دیوانه هم فرزانه می گردد

به روی تازه، نان خشک را بر خود گوارا کن

که مهمان از فضولی بار صاحبخانه می گردد

اگر عقل گران تمکین به جولانگاه عشق آید

به اندک فرصتی بازیچه طفلانه می گردد

برآور از گل تعمیر پای خویش را صائب

که گردد گنج هر کس ساکن ویرانه می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل آسوده در زیر فلک پیدا نمی گردد

زشورش قطره ای گوهر درین دریا نمی گردد

فلک را نقطه خاک از سکون در چرخ می آرد

تو تا ساکن نگردی دل جهان پیما نمی گردد

به قدر آشنایان دل زخلوت می کند وحشت

به خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی گردد

ز استقرار مرکز می شود پرگار پا برجا

به گرد سر، زمین را آسمان بیجا نمی گردد

مرا روی سخن با خود بود از جمله عالم

که تا طوطی نبیند خویش را گویا نمی گردد

نگیرد دامن سیل سبکرو هر خس و خاری

دل آزاده مغلوب غم دنیا نمی گردد

ندارد حاصلی صائب به نیکان دوختن خود را

که سوزن دیده و راز صحبت عیسی نمی گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099150
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث