به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد

که با دست تهی صد بینوا را زیر پا دارد

به کیش مردم بیدار دل کفرست نومیدی

چراغ اینجا امید بازگشتن از شرر دارد

از ان جوش نشاط از سینه خم کم نمی گردد

که از معموره آفاق خشتی زیر سر دارد

به دامانش نیاویزم، به دامان که آویزم؟

همین صبح است در عالم که آهی در جگر دارد

اگر از سینه مور ضعیفی پرده برداری

هزاران کوه غم بر دل از ان موی کمر دارد

صدف از تنگدستی شکوه ها دارد گره در دل

نمی داند که دریا چشم بر آب گهر دارد

گهی بر دل شبیخون می زند گاهی بر ایمانم

همیشه کاکل او فتنه ای در زیر سر دارد

شکست از سرکشیهای نهال او پر و بالم

خوشا قمری که یار خویش را در زیر پر دارد

سواد طره موج از بیاض گردن مینا

خوشاینده است اما زلف او جای دگر دارد

تلاش عشق داری، عقل رسمی را زسروا کن

نمی سنجد گوهر در ترازویی که سر دارد

از ان پیچیده ام بر رشته جان چون گره صائب

که اندک نسبت دوری به آن موی کمر دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

توانگر در دل از سامان خود آزارها دارد

به قدر فلس، زیر پوست ماهی خارها دارد

مگو بی پرده چون منصور حرف حق به هر باطل

که عشق از بهر بی ظرفان مهیا دارها دارد

چه حرف است این که می باشد سبکباری در آزادی؟

که سرو از تنگدستی بر دل خود بارها دارد

مجو در سایه بال هما امنیت خاطر

که این گنج گهر را سایه دیوارها دارد

مکن تکلیف سیر کوچه و بازار مجنون را

که این دیوانه با سودای خود بازارها دارد

به افسون بهاران از قفس بیرون نمی آید

نواسنجی که زیر بال و پر گلزارها دارد

تو ای کوته نظر فکر نگار ساده رویی کن

که چشم موشکاف ما به آن خط کارها دارد

به فکر شربت بیمار من آن لب کجا افتد؟

که در هر گوشه ای چون چشم خود بیمارها دارد

نمی افتد به دست کوتاه من دامن فرصت

وگرنه شکوه من در بغل طومارها دارد

مکن از نفس کافر دعوی تجرید را باور

که از قطع تعلق بر کمر زنارها دارد

مشو از انتظام کار نومید از پریشانی

که بی پرگار چون گردید دل، پرگارها دارد

مکن استادگی در بیع یوسف چون گرانجانان

که در مصر این متاع ناروا بازارها دارد

به بوی خون زصحرای ملامت پا مکش صائب

که زخم خار او در آستین گلزارها دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

مغیلان پای نازک طینتان را در حنا دارد

چه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟

مکش رو در هم از حکم قضا، ورمی کشی در هم

چه پروا آتش از چین جبین بوریا دارد؟

نشان مردمی در مردم عالم نمی یابم

اگر دارد وجودی مردمی، مردم گیا دارد

درین صحرای وحشت خضر دلسوزی نمی بینم

مگر هم گرم رفتاری چراغم پیش پا دارد

زمین خاکساری سایه گل بر نمی تابد

صبا با آن سبکروحی درین ره نقش پا دارد

درخت رز به صد رعنایی اول برون آمد

زپا هرگز نیفتد هر که دستی در سخا دارد

به خاموشی زمکر دشمن بدرگ مشو ایمن

چو توسن گوش خواباند لگدها در قفا دارد

زپیش دیده صائب چنین دامن کشان مگذر

که چون بند قبا صد جا سر بند ترا دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

کجا رخسار او تاب نگاه آشنا دارد؟

که آن گل خار در پیراهن از نشو و نما دارد

یکی صد شد فروغ آن لب لعل از غبار خط

که از گرد یتیمی چهره گوهر صفا دارد

به تیری ای کمان ابرو نشان کن استخوانم را

که از هر گوشه ای در چاشنی چندین هما دارد

مجو روی دل از آیینه رویان با تهیدستی

که از شبنم گل این باغ چشم رونما دارد

از ان روزی که چون گل دید آن چاک گریبان را

زبوی پیرهن در پیرهن اخگر صبا دارد

پشیمانی به گرد خاطرش هرگز نمی گردد

چنین سنگین دلی دوران کم فرصت کجا دارد؟

تبسم می کنی در روزگار خط، نمی دانی

که این شام سیه صبح قیامت در قفا دارد

مشو غافل زدوران خط پا در رکاب او

که آن ریحان سیراب از گل آتش زیر پا دارد

به فکر ما فراموشان پا در گل کجا افتد؟

که در هر گوشه ای چشم تو چندین آشنا دارد

مکن در راه او اندیشه از تاریکی سودا

که از هر لاله ای مجنون چراغی زیر پا دارد

سیه چشمی که در آیینه از تمکین نمی بیند

غم نومیدی و محرومی صائب کجا دارد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

کسی تاب خدنگ غمزه آن دلربا دارد

که چون آیینه از جوهر زره زیرقبا دارد

در آن وادی که من از تشنگی بر خاک می غلطم

سراب ناامیدی جلوه آن بقا دارد

به اندک روزگاری تاک شد از سرو رعناتر

نگردد زیر دست آن کس که دستی در سخا دارد

ندیدم یک نفس راحت زحس ظاهر و باطن

چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟

من آن آتش نو امر غم که چون از یکدگر ریزم

زگرمی استخوانم شمع در راه هما دارد

مرا بیطاقتی محروم دارد از وصال او

که از آتش شرر را اضطراب دل جدا دارد

فریب دولت ده روزه دنیا مخور صائب

که آخر بدورق گرداندنی بال هما دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:43 PM

بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد

کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟

نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگر

میان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد

به بیداری نمی آید زشوخی بر زمین پایش

مگر مشاطه در خواب آن پریرورا حنا بندد

به روی تازه چون گل تازه رو داریم گلشن را

نمی بندد کمر هر کس کمر در خون ما بندد

لباس فقر بر خاکی نهادان زود می چسبد

که آسان بر زمین نرم نقش بوریا بندد

زخواری و مذلت نیست پرواکامجویان را

که چندین عیب بر خود از طمعکاری گدا بندد

دهان خود زحرف نیک و بد می بایدش بستن

به خود هر کس که می خواهد دهان خلق را بندد

به زودی زان نمی گردد مزلف ساده روی من

که حیرت سبزه خط را ره نشو و نما بندد

بغیر از ناله افسوس حاصل نیست از عمرم

سزای آن که دل بر کاروانی چون درا بندد

شود رزق هما گر استخوان من، زبیتابی

عجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد

زتیغ غمزه دل در سینه افگار، صائب را

دو نیم از بهر آن شد تا در آن زلف دو تا بندد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:39 PM

سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می بارد

حیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد

به عاشق می کند خط مهربان آن حسن سرکش را

نبارد صبح اگر این ابر رحمت، شام می بارد

پس از کشتن چه حاصل گریه کردن بر سر خاکم؟

که بی حاصل بود ابری که بی هنگام می بارد

ندارد در تو فریاد گرفتاران اثر، ورنه

زعاجزنالی من خون زچشم دام می بارد

دل تاریک من از چشم بستن می شود روشن

اگر در خانه در بسته نور از جام می بارد

بخیل از حرف سایل گوش می گیرد، نمی داند

که از خاموشی اهل طمع ابرام می بارد

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

مخند ای نوجوان زنهار بر موی سفید ما

که این برف پریشان سیر بر هر بام می بارد

دل روشن طمع از نامجویی داشتم، غافل

که ظلمت بر عقیق از رهگذار نام می بارد

نگردد مست چون از دیدنش نظارگی صائب؟

که می جای عرق زان چهره گلفام می بارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

زدام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آرد

زدریا ماهیان را بال و پر بیرون نمی آرد

نباشد پختگی را آتشی چون نور بینایی

زخامی بی بصیرت را سفر بیرون نمی آرد

رخ چون آفتاب ساقیان خونگرمیی دارد

که از میخانه کس دامان تر بیرون نمی آرد

به رغبت زان لب پیمانه را بوسند میخواران

که از هنگامه مستان خبر بیرون نمی آرد

وطن هر چند دلگیرست دامنگیر می باشد

که بی آهن شرار از سنگ سر بیرون نمی آرد

ید بیضا برآورد از دل فرعون ظلمت را

زتاریکی شب ما را سحر بیرون نمی آرد

نگردد کم زشکر خنده زهر چشم خوبان را

که از بادام تلخی را شکر بیرون نمی آرد

به مرگ از دل نگردد محو یاد آن خط مشکین

گداز این سکه را از سیم و زر بیرون نمی آرد

چنان پیچید فکر او تن زار مرا بر هم

که نشتر زین رگ پیچیده سر بیرون نمی آرد

نصیب زاهد از بحر حقیقت شد کف خالی

زدریا هر سبک مغزی گهر بیرون نمی آرد

به زور حرف نتوان نرم کردن سخت رویان را

که خامی را فشردن از ثمر بیرون نمی آرد

سزای مرگ عاجزکش بود صائب، گرانجانی

که از شوق فنا چون مور پر بیرون نمی آرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

 

قبول خاطر از نظاره منظور می بارد

به دل نزدیکی از روی نگاه دور می بارد

اثر بگذار تا شمعی بدارد بر سر خاکت

که از آیینه بر خاک سکندر نور می بارد

اگر خرمن ندارد مزرع ما خوشه چین دارد

اگر باران به کشت ما نبارد مور می بارد

که امشب می شود ساقی، که در بزم شراب ما

به جای پسته و بادام، چشم شور می بارد

به آب تیغ خون عاشقان از جوش ننشیند

همان گلبانگ وحدت از لب منصور می بارد

مگر برداشت از رخ پرده زلف آن بهشتی رو؟

که باران خجالت از جبین حور می بارد

زبرق انتقام ایمن مشو گر اهل آزاری

که آتش عاقبت در خانه زنبور می بارد

ثمر در پای خود افشاندن از هر نخل می آید

خوشانخلی که فیض خود به جای دور می بارد

اگر ملک دو عالم را کند یک کاسه اقبالش

همان از حرص چین از جبهه فغفور می بارد

مرو صائب به نور اختر طالع زره بیرون

که ره گم کردن از رفتار این شبکور می بارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد

خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آری

که بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آرد

که زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟

که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آرد

عجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصد

چرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آرد

نفس چون راست سازم در حریم وصل آن بدخو؟

که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمی آرد

اسیر شش جهت را نیست جز تسلیم درمانی

که نقش این مهره را از قید ششدر برنمی آرد

به بال کاغذین بیرون شدن من آرزو دارم

از ان آتش که بال و پر سمندر بر نمی آرد

زحرف پوچ خجلت نیست نادان را، که می گوید

که تخم پوچ از مغز زمین سر برنمی آرد؟

ز زلف ماتمی آورد صائب شانه سر بیرون

زکار در هم ما هیچ کس سر بر نمی آرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5098487
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث