به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زبالیدن ترا هر دم لباسی تازه می گردد

نگنجد در قبا حسنی که بی اندازه می گردد

که را ای غنچه لب این لعل میگون است از خوبان؟

که صد برگ از تماشایش گل خمیازه می گردد

نباشد لاله ای حاجت جگرگاه بدخشان را

کجا رخسار او منت پذیر از غازه می گردد؟

زخط هر چند شد زیر و زبر مجموعه حسنت

همان از طاق ابروی تو ایمان تازه می گردد

به دعوی لب گشودن می دهد یاد از تهی مغزی

که چون خم خالی از می شد بلند آوازه می گردد

عزیزی هر که را در مصر هستی از سفر آید

مرا داغ دل گم گشته از نو تازه می گردد

مرا گر خنده ای چون غنچه در سالی شود روزی

به لب تا از ته دل می رسد خمیازه می گردد

زعاشق حسن صائب می شود مشهور در خوبی

گلستانی زیک بلبل بلند آوازه می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

مگر قسمت مرا زان تیغ زخمی تازه می گردد؟

که زخم کهنه ام بی بخیه از خمیازه می گردد

بساط پرتو خورشید و مه برچیده خواهد شد

به این دستور اگر حسن تو بی اندازه می گردد

مکن از ماندگی اندیشه، پا مردانه در ره نه

که از صدق طلب سنگ نشان جمازه می گردد

زجمعیت پریشان می شوم، سی پاره را مانم

زهم پاشیدن صحبت مرا شیرازه می گردد

مکن زنهار دور از آستان خویش صائب را

که از بلبل گلستان صاحب آوازه می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

زانفاس گرامی آنچه صرف آه می گردد

به دیوان قیامت مد بسم الله می گردد

زخودرایی تو کجرو می شماری چرخ را، ورنه

در اقلیم رضا دایم فلک دلخواه می گردد

چو شمع آن کس که لرزد بر حیات خود نمی داند

که از لرزیدن افزون زندگی کوتاه می گردد

زخودسازی به فکر خانه سازی نیست صاحبدل

که از بی خانمانی آسمان خرگاه می گردد

زپیری می شود بی پرده عیب دل سیاهیها

کلف وقت تمامیها عیان از ماه می گردد

زحرف راستان کوتاه دار انگشت گستاخی

سرخود می خورد ماری که گرد راه می گردد

ره نزدیک بی انجام می گردد زتنهایی

به دل نزدیک راه دور از همراه می گردد

خرد از عهده نفس مزور بر نمی آید

که عاجز شیر نر از حیله روباه می گردد

چراغ از سرکشی غافل بود از پیش پای خود

کجا خودبین زعیب خویشتن آگاه می گردد؟

زدل جو آنچه می جویی که باشد در بدر دایم

سبک مغزی که رو گردان ازین در گاه می گردد

سرایت می کند در عالمی بی قیدی عالم

که از گمراهی رهبر جهان گمراه می گردد

زخون عاشقان پروا ندارد آن سبک جولان

وگرنه باد رنگین زین شهادتگاه می گردد

ضعیفان را به چشم کم مبین گربینشی داری

که گاهی کشوری زیر و زبر از آه می گردد

همان استادگی دارند در ریزش تهی چشمان

اگرچه از کشیدن بیش آب چاه می گردد

اگر جویای وصل کعبه ای بیدار کن دل را

که از گرد سپاه افزون غرور شاه می گردد

زخط گفتم به اصلاح آید آن ظالم، ندانستم

که از خوابیدگی دور و دراز این راه می گردد

زبان کردم زغمخواران غم خود را، ازین غافل

که درد سهل از پوشیدگی جانکاه می گردد

شود تلخ از کمند و دام بر صیاد آسایش

زجمع مال در دل بیش حب جاه می گردد

میاور حرف ناسنجیده از دل بر زبان صائب

که کوه از پوچ گوییها سبک چون کاه می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردد

در بی خیر در اندک زمانی بسته می گردد

تو از کوتاه بینی می کنی اندیشه روزی

وگرنه آسیای آسمان پیوسته می گردد

مشودرهم زسختیهای دوران چون سبک مغزان

که سنگ آخر نصیب پسته لب بسته می گردد

مکن دل را به رنگ و بو پریشان چون هوسناکان

که از گردآوری برگ خزان گلدسته می گردد

منه پیش ره ارباب حاجت چوب ای غافل

که از دربان در ارباب دولت بسته می گردد

تو می سازی زغفلت گرم جای خود، نمی بینی

که چرخ از کهکشان اینجامیان بربسته می گردد

به تسبیح ریای زاهدان از ره مرو صائب

که چندین دام مکر اینجا عنان بگسسته می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

دل یاقوت را خون می کند لعل سخنگویت

قلمها سینه چاک از خط ریحان تو می گردد

چه اندام لطیف است این که گل با آن سبکروحی

نفس دزدیده در چاک گریبان تو می گردد

تعجب نیست گر پروانه در بیرون در سوزد

که شمع کشته روشن در شبستان تو می گردد

اگرچه نیست ناز و نعمت حسن ترا پایان

دل خود می خورد هر کس که مهمان تو می گردد

تو کز هر جلوه ای بر هم زنی ملک دو عالم را

کجا ویرانی ما گرد دامان تو می گردد؟

سواد چشمها از سرمه می گردید اگر روشن

سخنگو سرمه از چشم سخندان تو می گردد

به فریاد آورد خونابه اش دریای آتش را

چنین گر دل نمکسود از نمکدان تو می گردد

سلیمان وار اگر سازی هوا را زیردست خود

فلک چون حلقه خاتم به فرمان تو می گردد

سخنهای تو صائب از حقیقت بهره ای دارد

که عارف می شود هر کس به دیوان تو می گردد

نگردد اشک در چشمی که حیران تو می گردد

که آب استاده از سرو خرامان تو می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:31 PM

مرا از حرفهای قالبی دل تنگ می گردد

زعکس طوطیان آیینه ام پرزنگ می گردد

گرانی می کند بر خاطرم یاد سبکروحان

پری بر شیشه نازکدل من سنگ می گردد

به یاد خلوت آغوش او هرگاه می افتم

فضای آسمان بر دیده من تنگ می گردد

که دارد یاد معشوقی به این کیفیت از خوبان؟

عرق بر چهره صافش می گلرنگ می گردد

مگر شد کاروانسالار، شوق آتشین پایم؟

که برق و و باد در دنبال عذر لنگ می گردد

سفر آسان کند هر عقده مشکل که پیش آید

پر و بال فلاخن وقت گردش سنگ می گردد

حیا افزون کند گیرایی چشم نکویان را

زنور شرم این شهباز زرین چنگ می گردد

مروت نیست همکاران شیرین را خجل کردن

وگرنه کوهکن با من کجا همسنگ می گردد؟

دل خوش مشرب من صلح کل کرده است با عالم

که آب صاف با هر شیشه ای یکرنگ می گردد

گذارد رو به صحرا چون دل دیوانه از شهری

که در جیب و بغل اطفال را گل سنگ می گردد؟

به هر برگی درین گلزار پیوند دگر دارم

شود گر غنچه ای درهم، دل من تنگ می گردد

محرک بر سر گفتار می آرد سخنور را

که از مضراب اکثر سازها آهنگ می گردد

از ان عاشق به آتشهای رنگارنگ می سوزد

که هر ساعت به رنگی حسن پر نیرنگ می گردد

مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب

که آب چشم نیسان در صدفها سنگ می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:27 PM

ز خط آیینه روی که جوهردار می گردد؟

که در پیراهن آیینه جوهر خار می گردد

خجالت می کشم از نامه های بی جواب خود

که بار خاطر آن رخنه دیوار می گردد

جدا از پرتو رخسار او آیینه ای دارم

که صیقل تا کمر در سبزه زنگار می گردد

قدم از خار می دزدیدم از کوتاه بینیها

ندانستم که خار پا گل دستار می گردد

یکی شد با فروغ مهر تا شبنم برید از گل

چه دولتها نصیب دیده بیدار می گردد

رگ خواب مرا ذوق شبیخون گلی دارد

که چشم شبنمی گر می پرد بیدار می گردد

اگر سنگ کمی داری ترازو را فلاخن کن

که اینجا محتسب پیوسته در بازار می گردد

اگر از شکر زلفش یک نفس خاموش بنشینم

زکافر نعمتی مو بر تنم زنار می گردد

در آن محفل که صائب می کند میخانه پردازی

سر خورشید از یک ساغر سرشار می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

دل از گفتار ناسنجیده بی آرام می گردد

که شکر خواب، تلخ از مرغ بی هنگام می گردد

تلافی را مکافات عمل در آستین دارد

دهن گوینده را تلخ اول از دشنام می گردد

ندارد نامداری حاصلی غیر از سیه رویی

عقیق از ساده لوحیها به گرد نام می گردد

دوامی نیست رنگ آمیزی میهای لعلی را

نبیند زردرویی هر که خون آشام می گردد

اگر خورشید تابان پخته می سازد ثمرها را

زروی آتشین چون آرزوها خام می گردد؟

کند هر کس که در دولت فرامش دوستداران را

زدولت کام دل نادیده، دشمنکام می گردد

مروت نیست خندیدن به حال ما سیه روزان

زخط صبح بناگوش تو آخر شام می گردد

شود چون از شراب لاله گون گلگل رخ ساقی

پی تسخیر دل، گیرنده چون گلدام می گردد

به حسن استماع از شکوه خالی می شود دلها

دل مینا تهی از گوش پهن جام می گردد

مه تابان کجا مستور از ابر تنک گردد؟

نهان در جامه کی آن سروسیم اندام می گردد؟

زعاشق دار و گیر حسن سرکش می شود افزون

که بهر سرو، طوق قمریان گلدام می گردد

مگر از التفات خاص تسخیرش کنی، ورنه

تسلی کی دل صائب به لطف عام می گردد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

دل صد پاره زان گرد می گلفام می گردد

که این اوراق را شیرازه خط جام می گردد

ندارد دل قرار از گردش گردون، چه دورست این

که طفل از جنبش گهواره بی آرام می گردد

درین محفل که صاف از درد و درد از صاف می جوشد

صفای وقت دارد هر که درد آشام می گردد

کدامین مرغ زیرک را قضا در دام می آرد؟

که اشک شادیی برگرد چشم دام می گردد

غزال شهری من سایه را صیاد می داند

وگرنه آهوی وحشی به مجنون رام می گردد

به دست آرزو دادم عنان دل، ندانستم

که این گلگون سرکش از دویدن خام می گردد

زبان چرب چشم شور را در چاشنی دارد

نمک در پرده های دیده بادام می گردد

محبت با دل بی نقش نرد عشق می بازد

درین عالم عقیق ساده صاحب نام می گردد

اگرنه مستحق محروم می باشد، چرا صائب

ادای خاص او دایم نصیب عام می گردد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد

که از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد

زجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنون

نپنداری که خون عاشقان پامال می گردد

زسربازی توان سر حلقه دریادلان گشتن

نگون چون می شود این کاسه مالامال می گردد

زرشک زلف گستاخ تو در دل داغها دارم

که چون پرگار گرد مرکز آن خال می گردد

به دریای شراب افکن من لب تشنه را ساقی

که ساغر بر لب من آتشین تبخال می گردد

ز اکسیر محبت شد طلا خاک وجود من

سمندر در حریم شعله زرین بال می گردد

سبک شد دوش خاک از سیاه جسم ضعیف من

همان دشمن مرا چون سایه در دنبال می گردد

اگر صد کوه تمکین عقل بر زانوی خود بندد

سپند گرمی هنگامه اطفال می گردد

زپیچ و تاب ادبار سبک جولان مشو در هم

که آخر جوهر آیینه اقبال می گردد

در آن گلشن که من چون لاله داغ تشنگی دارم

زشبنم ساغر خورشید مالامال می گردد

زفضل حق نماند در گره کار کسی صائب

هر انگشتی زبان گردد، زبان چون لال می گردد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 2:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5098488
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث