به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عرق رخسار آن خورشید طلعت بر نمی دارد

که چشم از پشت پا نرگس زخجلت بر نمی دارد

نگردد چون سر انگشت اشارت رزق دندانها؟

ولیکن منت دست حمایت بر نمی دارد

مگر دیده است چشم خوش نگاه آن سمنبر را؟

زمین خانه بر دوشان عمارت بر نمی دارد

نپیچد سر ز زخم گاز شمع ما سیه روزان

گل این باغ شبنم از لطافت بر نمی دارد

عبث معمار آب روی خود بر خاک می ریزد

که از لطف آن هلال ابرو اشارت بر نمی دارد

بود شور قیامت نقد بر صاحبدلی صائب

که چشم خود از آن کان ملاحت بر نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

تمنای فروغ آن ماه سیما برنمی دارد

کرم بی خواست چون افتد تقاضا بر نمی دارد

چوکار افتاد شیرین بی سخن انجام می یابد

که فرهاد اهتمام کارفرما برنمی دارد

درین وادی مرا بر رهنوردی رشک می آید

که تا خاری نیارد در نظر پا بر نمی دارد

کسی کان قامت بی سایه را دیده است در جولان

زسرو بوستان ناز دو بالا بر نمی دارد

به دشمن هر که یکرنگ است دل را تیره می سازد

مثال طوطیان آیینه ما برنمی دارد

مگر در پرده دل با خیال او نظر بازم

وگرنه آن رخ نازک تماشا برنمی دارد

گوارا می شود از جبهه واکرده سختیها

که بار کوه جز دامان صحرا برنمی دارد

زسنگ کودکان شد مومیایی استخوان ما

همان صائب جنون دست از سر ما برنمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

دل بیمار من ناز مداوا برنمی دارد

گرانی از دم جان بخش عیسی بر نمی دارد

نماند از خون دل چندان که مژگانی کنم رنگین

همان دست از دل آن مژگان گیرا برنمی دارد

مگر با خار دیوارش نظر بازی کنم، ورنه

گل این بوستان بار تماشا برنمی دارد

مبادا هیچ کافر را الهی خصم کم فرصت!

به ترک سرفلک دست از سرما برنمی دارد

به می اصلاح سودا می کنم هر چند می دانم

که خامی را زعنبر جوش دریا برنمی دارد

ز نامردان به مردان زال دنیا بیشتر پیچد

که دست از دامن یوسف زلیخا بر نمی دارد

بدان هرگز نمی گردند خوب از صحبت نیکان

ز سوزن تنگ چشمی قرب عیسی بر نمی دارد

وطن هر چند دلگیرست بر غربت شرف دارد

به آهن، دل شرار از سنگ خارا بر نمی دارد

تو می اندیشی از خار ملامت، ورنه صاحبدل

نیارد در نظر تا خار را پا بر نمی دارد

اگرچه دامن ما بر فلک چون ابر می ساید

همان خار علایق دست از ما برنمی دارد

به هر نقش و نگاری کی مقید می شود صائب؟

دلی کز سرکشی عبرت ز دنیا برنمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

هنرور را هنر گرد غم از دل برنمی دارد

که پروای لب خشک صدف گوهر نمی دارد

دلیل جوهر ذاتی است دلجویی ضعیفان را

که هر تیغی که باشد کند، سوزن بر نمی دارد

اگر خواهی دل روشن به آه گرم زور آور

که این آیینه غیر از آه، روشنگر نمی دارد

برآ از خویشتن گر شهپر پرواز می خواهی

که تا در بیضه باشد مرغ بال و پر نمی دارد

زنقش آرزو ساده است لوح سینه عاشق

که چون آیینه گردد صیقلی جوهر نمی دارد

لب میگون او را نیل چشم زخم باشد خط

وگرنه آتش یاقوت خاکستر نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

زآه عاشقان اندیشه ای اختر نمی دارد

زدود تلخ پروا دیده مجمر نمی دارد

به تلخی صبر کن تا معدن گوهر توانی شد

که آب بحر چون شیرین شود گوهر نمی دارد

ز آسیب شکستن نیست شاخ پرثمر ایمن

غم فربه شدن صید مرا لاغر نمی دارد

چه سازم بر جگر دندان نومیدی نیفشارم؟

جراحتهای پنهان بخیه دیگر نمی دارد

درین گلزار زیبنده است تاج زر به بینایی

که چشم از پشت پای خود چو نرگس برنمی دارد

ندارد حاصلی جز ناله پیوند تهی چشمان

نیی کز چاه می آید برون شکر نمی دارد

خرد دارد غم دنیا، غرور عشق را نازم

که گر افتد زدستش هر دو عالم، برنمی دارد

غنیمت دان درین عالم وصال سبز خطان را

که باغ خلد این ریحان جان پرور نمی دارد

زبخت تیره ما شد غبارآلود خط لعلش

وگرنه آتش یاقوت خاکستر نمی دارد

به لوح ساده از روشن ضمیران صلح کن صائب

که چون آیینه گردد صیقلی جوهر نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد

زمین تشنه را امید باران تازه می دارد

چه باشد قسمت ما نامرادان از وطن یارب

چو روی خود به سیلی ماه کنعان تازه می دارد؟

ز استغنا گوارا نیست بر من هیچ تردستی

مرا موج سراب از آب حیوان تازه می دارد

ندارد شربتی در کار، بیماری که من دارم

مرا بویی از ان سیب زنخدان تازه می دارد

خوشم در زلف با نظاره صبح بناگوشش

که ایمان مرا در کافرستان تازه می دارد

چه گلها از ندامت می تواند چید تردستی

که پشت دست خود از زخم دندان تازه می دارد

بر آن روشن گهر بادا گوارا دعوی همت

که روی سایلان از شرم احسان تازه می دارد

حیات جاودان بخشد به سایل، ریزش پنهان

مرا آن لب به شکر خند پنهان تازه می دارد

زخط سنگدل تنگی نبیند آن دهن یارب

که زخم عالمی را آن نمکدان تازه می دارد

غم خود می خورد گر حسن غمخواری کند ما را

سفال خویش را ناچار ریحان تازه می دارد

زخورشید قیامت فیض شبنم می برد صائب

دماغی را که آن خط چوریحان تازه می دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی دارد

که هرگز آب شیرین عنبر سارا نمی دارد

بدار ای ناصح بیکار دست از جستجوی ما

که از خود رفته در دنبال نقش پا نمی دارد

ندارد راه در دارالامان خامشی آفت

صدف اندیشه ای از تلخی دریا نمی دارد

به نور شمع نتوان برد راه از خویشتن بیرون

که این ظلمت چراغی جز دل بیتا نمی دارد

مکن از بیخودی منع دل سودایی صائب

که وحشت دیده دست از دامن صحرا نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

به قامت سرو را از قد کشیدن باز می دارد

به عارض رنگ گل را از پریدن باز می دارد

من این رخسار حیرت آفرین کز یار می بینم

سرشک گرمرو را از چکیدن باز می دارد

مرا کرده است چون آیینه حیران مجلس آرایی

که می را در رگ مست از دویدن باز می دارد

من این مژگان گیرایی کز آن خوش چشم می بینم

نگاه وحشیان را از رمیدن باز می دارد

اگر بی پرده در بازار مصر آیی، زلیخا را

تماشای تو از یوسف خریدن باز می دارد

چه مغرورست خورشید جهان افروز حسن او

که صبح آرزو را از دمیدن باز می دارد

از ان ظاهر نشد خونریزی مژگان خونخوارش

که تیغ تشنه خون را از چکیدن باز می دارد

به ظاهر تلخیی دارد سر پستان پیکانش

که طفلان هوس را از مکیدن باز می دارد

نشد زان بیقراریهای من خاطر نشان تو

که تمکین تو دل را از تپیدن باز می دارد

نمی سازد به خود مشغول دنیا اهل بینش را

که وحشت آهوان را از چریدن باز می دارد

حجاب سهل بسیارست ارباب بصیرت را

نظر را برگ کاهی از پریدن باز می دارد

ره هموار پیش دوربینان این خطر دارد

که رهرو را زپیش پای دیدن باز می دارد

زپیریها همین افسوس دل را می گزد صائب

که بی دندانیم از لب گزیدن باز می دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

کجا از تیغ سرگرم محبت باک می دارد؟

سرعاشق کمند وحدت از فتراک می دارد

ندارد پاک گوهر شکوه ای از تلخی دوران

صدف در سینه دریا دهن را پاک می دارد

مپرس از زاهدان خشک سر گوهر عرفان

که از دریا لب ساحل خس و خاشاک می دارد

زچوب خشک گردد شعله بیباک سرکش تر

کجا از دار پروا عاشق بیباک می دارد؟

لباس غنچه تنگی می کند بر خنده گلها

فلک دانسته اهل عشق را غمناک می دارد

ندارد زلف آن بیباک پروا از غبار خط

کجا اندیشه چشم شوخ دام از خاک می دارد؟

میفشان آستین بی نیازی برنواسنجی

که چون گل هر طرف چندین گریبان چاک می دارد

مکن زنهار تکلیف قبا دیوانه ما را

که عاشق از گریبان حلقه فتراک می دارد

به بخت تیره صائب صلح کن با نور آگاهی

که زنگ از بخت سبز آیینه ادراک می دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

لب نانی که از دامان سایل باز می دارد

توانگر کشتی خود را زساحل باز می دارد

زقرب یار، جان را جسم کاهل باز می دارد

که از رفتار آب سهل را گل باز می دارد

حضور خانه از دریا نگردد سیل را مانع

کجا ما را زقطع راه، منزل باز می دارد؟

که عاشق را زقرب یار مانع می تواند شد؟

ادب پروانه ما را زمحفل باز می دارد

اگر تن را زتن گردون سنگین دل جدا سازد

درین وحدت سرا دل را که از دل باز می دارد؟

ندارم بیمی از کشتن، مرا این درد می سوزد

که حیرانی مرا از عذر قاتل باز می دارد

حجاب عشق از پاس ادب غافل اگر گردد

شکوه حسن مجنون را زمحمل باز می دارد

ندارد اختیاری مور در آمیزش شکر

که دلها را از ان شیرین شمایل باز می دارد؟

حضور غنچه در گفتار آورده است بلبل را

که درد خویش از یاران یکدل باز می دارد؟

تو از ناقابلی محرومی از صاحبدلان، ورنه

که تخم پاک را از خاک قابل باز می دارد؟

به دادن می توان برداشت از هر دانه خرمنها

به کشتن تخم را دهقان زحاصل باز می دارد

در توفیق را بر روی خود دانسته می بندد

ستمکاری که فیض خود زسایل باز می دارد

چه افتاده است من جان را زقرب تن شوم مانع؟

عنان موج را دریا زساحل باز می دارد

میان یوسف و یعقوب حایل می شود صائب

مرا هر سنگدل کز صحبت دل باز می دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095913
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث