به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگرچه شمع کافوری خرد در خانه می سوزد

چراغ از چشم شیران بر سر دیوانه می سوزد

زبیم بازگشت حشر دل جمع است عاشق را

که فارغ از دمیدن می شود چون دانه می سوزد

شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی

به پایان تا رسد یک شمع صد پروانه می سوزد

به فکر کلبه تاریک ما هرگز نمی افتد

چراغ آشنارویی که در هر خانه می سوزد

زشمع انجمن آموز آیین وفاداری

که تا دارد نفس بر تربت پروانه می سوزد

اگرچه در حریم اهل تقوی شمع محرابم

همان دل در هوای گوشه میخانه می سوزد

نمی دانم چه حال از عشق او دارم، همین دانم

که بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزد

زهر انگشت مرجان بحر شمع عالم افروزی

برای جستن آن گوهر یکدانه می سوزد

مگر از سیلی باد خزان صائب خبر دارد

که شمع لاله و گل سخت بیتابانه می سوزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزد

شراب من چو داغ لاله در پیمانه می سوزد

کند تأثیر سوز عشق در شاه و گدا یکسان

که بید و عود را آتش به یک دندانه می سوزد

ندارد گرمی هنگامه ما حاجت شمعی

درین عشرت سرا پروانه از پروانه می سوزد

از آن رخسار آتشناک داغی بر جگر دارم

که بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزد

کند در چشم مردم خواب را افسانه گر شیرین

زشیرینی مرا در دیده خواب افسانه می سوزد

نگه دارد خدا از چشم بد آن آتشین رو را

که در بیرون در از پرتوش پروانه می سوزد

ندارد حاصل بی جذبه کوشش، ورنه هر موجی

نفس در جستن آن گوهر یکدانه می سوزد

مکن پهلو تهی از سوختن تا دیده ور گردی

که سازد فاش را زغیب را چون شانه می سوزد

غم دنیا خوری بیش از غم عقبی، نمی دانی

که قندیل حرم بیجا دین بتخانه می سوزد

به فکر کلبه تاریک ما صائب نمی افتد

چراغ آشنا رویی که در هر خانه می سوزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

دل ما بر سیه روزان فقر از خود فزون سوزد

چراغ خانه ما در برون بیش از درون سوزد

به چشم روشنم از اشک خواهد شد سیه عالم

به این عنوان اگر در دل مرا چون لاله خون سوزد

ندارد رنگی از بال سمندر آتش سوزان

کجا آن پرده شرم از شراب لاله گون سوزد؟

بود دست حمایت عشق حسن آتشین خو را

که لرزد شمع بر خود بیشتر پروانه چون سوزد

اگر نعلش در آتش نیست از خورشید رخساری

چرا هر شب ز انجم داغ چرخ نیلگون سوزد؟

برآرد سر چو دود از خیمه گستاخانه لیلی را

نفس چون گردباد آن را که در دشت جنون سوزد

ندارم شکوه ای از طالع وارون، به این شادم

که می آید به پایان زود چون شمعی نگون سوزد

نشوید خواب اگر از چشم شیران گریه مجنون

که در شبها چراغی بر سر اهل جنون سوزد؟

برآید روز حشر از بوته صائب چون زر خالص

به درد و داغ عشق آن کس که در اینجا فزون سوزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

سرشک گرم در چشم تر من خواب می سوزد

به آب خود چراغ گوهر شب تاب می سوزد

زتاب عارض او چون نسوزد آب در چشمم؟

که از نظاره اش در چشم گوهر آب می سوزد

هوای خانه می ریزد زیکدیگر حبابم را

نفس بیهوده در ویرانیم سیلاب می سوزد

چرا آرام یک جا در بدن پیکان نمی گیرد؟

اگر نه ظلم در چشم ستمگر خواب می سوزد

پشیمانی ندارد صرف کردن عمر در طاعت

که دل زنده است هر شمعی که در محراب می سوزد

نمی سازد سبک درد گران را پرسش رسمی

مرا بیش از تغافل گرمی احباب می سوزد

زقرب شمع اگر آتش فتد در جان پروانه

دل پر رخنه عاشق زچندین باب می سوزد

شود از خوابگاه نرم افزون پرده غفلت

مرا افزون زسرما بستر سنجاب می سوزد

زبان در کام کش در حلقه روشندلان صائب

که بی نورست هر شمعی که در مهتاب می سوزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد

که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد

گرانی می کند دست تهی بر نخل بارآور

چو افتد در میان عاقلان دیوانه می لرزد

نلرزد بیجگر از تیغ لنگردار چندانی

که از قرب گرانجانان دل فرزانه می لرزد

اگرچه بی طلب رزقش به پای خویش می آید

همان مرغ قفس را دل به آب و دانه می لرزد

بود در ملک هستی حکم سیلاب فناجاری

که بر خود کوه و کاه اینجا به یک دندانه می لرزد

دل آگاه چون از رگ غافل می تواند شد؟

زبیم آسیا در خوشه دایم دانه می لرزد

چه دست و پا تواند زد دل بی دست و پای من؟

که از زلف گرهگیر تو دست شانه می لرزد

غم جان گرامی نیست یک مو تن پرستان را

که جغد از گنج گوهر بیش بر ویرانه می لرزد

نریزد چون دل از بیگانگان در دامنم صائب؟

که از آواز پای آشنا این خانه می لرزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:07 PM

مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟

کجا ریگ روان را شبنمی سیراب می سازد؟

سفیدیهای مو گفتم پر و بالم شود، غافل

که غفلت بادبان را پرده های خواب می سازد

به دریا می رساند سیل خاک پای در گل را

خوشا احوال آن سالک که دل را آب می سازد

زهر خامی نمی آید فریب پختگان دادن

تسلی کی دل پروانه را مهتاب می سازد؟

لطیف افتاده و بیرنگ چندان آب این دریا

که ماهی را زهجر خویشتن قلاب می سازد

عبث خم در خم من دارد آن ابر و کمان صائب

دل هر جایی من کی به یک محراب می سازد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:03 PM

قدح لبریز چون شد از شراب ناب می لرزد

به قدر آب بر خود گوهر سیراب می لرزد

چنان از شور چشمان بر صفای وقت می لرزم

که بر آیینه های صیقلی سیماب می لرزد

نیفکنده است پیری خواجه را این رعشه بر اعضا

که از دلبستگیها بر سر اسباب می لرزد

نلرزد هیچ کس بر دولت بیدار در عالم

به عنوانی که دل بر دیده بیخواب می لرزد

چه شد گر عشق را بر عاشقان دل مهربان باشد؟

که بر هر ذره ای خورشید عالمتاب می لرزد

زعریانی عرق می ریزد از درویش صاحبدل

توانگر در سمور و قاقم و سنجاب می لرزد

مباد از تنگ چشمان عقده در کار کسی افتد

زطوفان بیش بر خود کشتی از گرداب می لرزد

سراپا دست شو چون سرو در تسکین ما ناصح

که هر عضوی زعاشق چون دل بیتاب می لرزد

نه در بتخانه ها ناقوس بیتاب است از ان کافر

دل قندیل هم در سینه محراب می لرزد

مکن در بزم وصل از بیقراری منع من صائب

که از برق تجلی کوه چون سیماب می لرزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

مکن کاری که از جورت دل اندوهگین لرزد

که از لرزیدن من آسمانها چون زمین لرزد

زچشم بد خطر افزون بود رنگین لباسان را

زصحرا بیش در فانوس شمع دوربین لرزد

فروغ لعل و یاقوتم که بر کوه است پشت من

نیم شمعی که بر پرتو زباد آستین لرزد

به آه سرد چون زحمت دهم آن نازپرور را؟

که از سرمای گل چون برگ بید آن نازنین لرزد

ندارد یاد چون من بیقراری صفحه دوران

که نامم همچو دست رعشه داران در نگین لرزد

به شمع صبحدم پروانه را چندان نلرزد دل

که وقت خط به رخسار تو زلف عنبرین لرزد

دل از جان بر گرفتن نیست کار هر تنک ظرفی

عجب نبود عرق بر چهره آن مه جبین لرزد

به قدر حاصل از دنیا بود غم قسمت هر کس

به خرمت صاحب خرمن فزون از خوشه چین لرزد

زحرف سرد ناصح عاشق صادق نیندیشد

کی از باد خزان بر خویش سرو راستین لرزد؟

زبان در کام کش صائب اگر آسودگی خواهی

که دایم شمع بر جان از زبان آتشین لرزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازد

شراب آتشین با کاسه چوبین نمی سازد

نگیرد رنگ از فانوس رنگین شعله سرکش

می گلگون رخ زرد مرا رنگین نمی سازد

هنرمندی اگر این قدر دارد، جز به خون خود

دهان تیشه فرهاد را شیرین نمی سازد

نسازد قدردان وقت را شور جنون غافل

که خواب بلبلان را فصل گل سنگین نمی سازد

به شکر، خسرو دوشاب دل، پیوست از شیرین

سر پوچ هوسناکان به یک بالین نمی سازد

زبس سود از سفر برخاست در ایام ما صائب

حنا را رفتن هندوستان رنگین نمی سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

زشوق عالم بالا روان با تن نمی سازد

به پای کاروانی بوی پیراهن نمی سازد

زخواب آلودگی روح تو در جسم است پا برجا

که چون بیدار گردد پای با دامن نمی سازد

ترا دل مانده در قید تن از آلوده دامانی

وگرنه دانه چون شد پاک با خرمن نمی سازد

مدار از دولت دنیای دون چشم وفاداری

که خورشید سبک جولان به یک روزن نمی سازد

به تن جان گرامی در قیامت می کند رجعت

گسستن رشته را غافل ازین سوزن نمی سازد

زتن وحشت کند صائب چو دل گردید نورانی

که چون آیینه روشن گشت با گلخن نمی سازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095192
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث