به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شکر در آب گوهر لعل خندان تو اندازد

تبسم شور محشر در نمکدان تو اندازد

گریبان چاک از مجلس میا بیرون که می ترسم

گل خورشید خود را در گریبان تو اندازد

اگر ظلمت زچشم آب حیوان دست بردارد

غبارآلود خود را در گلستان تو اندازد

از ان خورشید بر گرد جهان سرگشته می گردد

که خود را در خم زلف چو چوگان تو اندازد

زماه عید دارد مهر تابان نعل در آتش

که خود را وقت فرصت در شبستان تو اندازد

الف از سایه اش بر صفحه الماس می افتد

که حد دارد نظر بر تیغ مژگان تو اندازد؟

نشد از بوسه او تشنه ای سیراب، جا دارد

که خط خاشاک در چاه زنخدان تو اندازد

زشوق کعبه وصلش چنان از خود برآ صائب

که برق و باد شهپر در بیابان تو اندازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

زپا عشاق را آن نرگس مستانه اندازد

زهی ساقی که عالم را به یک پیمانه اندازد

نمی گیرد به دندان پشت دست خود سبکدستی

که پیش از سیل رخت خود برون از خانه اندازد

نه ای گر مرد عشق از حلقه عشاق بیرون رو

که آن شمع آتش از پروانه در پروانه اندازد

چو اوراق خزان بلبل به روی یکدیگر ریزد

به هر گلشن که دست آن شاخ گل مستانه اندازد

تو چون بیرون روی از انجمن، شمع گران تمکین

به جان بی نفس خود را برون از خانه اندازد

حجاب عشق تا برجاست از عاشق چه می آید؟

گرفتم خویش را در خلوت جانانه اندازد

درین بحر گران لنگر حبابی می شود واصل

که از سر خرقه خود را سبکروحانه اندازد

گرفتاری عنان از دست بیرون می برد، ورنه

مرا در دام هیهات است حرص دانه اندازد

زخورشید بلند اقبال او صائب عجب دارم

که پرتو بر در و دیوار این ویرانه اندازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

اگرچه خاکسارم بر جهان پا می توانم زد

کف خاکی همان در چشم دنیا می توانم زد

مروت نیست در غربت فکندن سنگ طفلان را

وگرنه خیمه چون مجنون به حصار می توانم زد

زفکر زاد عقبی پایم از گل برنمی آید

وگرنه پشت پا آسان به دنیا می توانم زد

اگر چون صبح باشد عزم صادق در بساط من

به قلب چرخ چون خورشید تنها می توانم زد

دلم چون برگ بید از آب زیر کاه می لرزد

وگرنه سینه چون کشتی به دریا می توانم زد

اگر سودا مرا چون گردباد از خاک بردارد

سراسرها درین دامان صحرا می توانم زد

به آزادی نمی سازد دل عاشق گرفتاران

زدام زلف، صائب ورنه سروا می توانم زد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازد

زگرداب خطر خود را به مهد راحت اندازد

کسی را می رسد لاف کرم چون چشمه حیوان

که نقد جان به دامن خضر را در ظلمت اندازد

خطرها باشد از آه ضعیفان سربلندان را

که مویی کاسه فغفور را از قیمت اندازد

گلوی خویش می مالد به تیغ از کوته اندیشی

سپر هر کس که پیش دشمن کم فرصت اندازد

ندارم از غریبی شکوه ای از سازگاریها

مگر یاد وطن گاهی مرا در غربت اندازد

سبک مغزی که از دنیا تن آسانی طمع دارد

به راه سیل بستر بهر خواب راحت اندازد

به تحریک صبا از جا غبارش برنمی خیزد

به خاک تیره هر کس را که خواب غفلت اندازد

از ان از گوشه عزلت نمی آیم برون صائب

که ترسم سایه بر فرقم همای دولت اندازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

 

جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟

زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد

شدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسم

که کافر نعمتی در مرهم کافورم اندازد

منم آن دانه بی طالع این صحرای خرم را

که مورم پیش مرغ و مرغ پیش مورم اندازد

زمستی می شمارم بی نمک شور قیامت را

نیم صهبا که یک مشت نمک از شورم اندازد

قبول خاطر مشکل پسندان چون توانم شد؟

که آتش چون سپند از دامن خود دورم اندازد

نیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازی

که بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازد

به دریای حلاوت غوطه برمی آورم صائب

اگر عریان قضا در خانه زنبورم اندازد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد

مسیحا را کمند رشته مریم نمی گیرد

نگردد دام ره زیب جهان دلهای روشن را

که رنگ و بوی گلشن دامن شبنم نمی گیرد

برو ناصح به کار غیر کن این چرب نرمی را

که داغ شوخ چشم ما به خود مرهم نمی گیرد

گهر بر آبروی خویش می لرزد، نمی داند

که ابر بی نیاز ما ز دریا نم نمی گیرد

نمی چسبد به دل تن پروران را حرف اهل دل

چو کاغذ چرب باشد نقش از خاتم نمی گیرد

کسی کز تنگدستی هر دم آویزد به دامانی

ندانم دامن شب را چرا محکم نمی گیرد؟

مزن دست تأسف بر هم از مرگ سیه کاران

که خون مرده را هرگز کسی ماتم نمی گیرد

چه مطلب خوشتر از پاس نفس اهل بصیرت را؟

سخن را عیسی ما از لب مریم نمی گیرد

پر کاهی است کوه درد در میزان آزادان

زبار دل قد سرو و صنوبر خم نمی گیرد

سر هر کس که گرم از کاسه زانوی خود گردد

به منت جام را صائب زدست جم نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

زخونم رنگ آن رخساره گلگون نمی گیرد

که چون تیغ آبدار افتاد رنگ خون نمی گیرد

ز الفت خوابگاه وحشیان شد دامن مجنون

همان لیلی زشوخی انس با مجنون نمی گیرد

غبار هستی همت بلندان غیرتی دارد

که وقت تنگدستی دامن گردون نمی گیرد

مگر از خود بر آرد آب این تبخاله خونین

وگرنه تشنه ما آب از جیحون نمی گیرد

بغیر از بیخودی دارالامانی نیست عالم را

عبث در خلوت خم جای افلاطون نمی گیرد

مرا نظاره خوبان به حال خویش می آرد

خمار من شرابی جز لب میگون نمی گیرد

چنان از روی لیلی آتشین شد دامن صحرا

که مجنون چون سپند آرام در هامون نمی گیرد

چنان برده است حرص زر قرار از جان بیتابش

که استقرار در زیر زمین قارون نمی گیرد

خمار چشم لیلی نشکند از ساغر دیگر

تماشای غزالان راه بر مجنون نمی گیرد

زصد مصرع یکی را می کند خوش طبع ما صائب

زمین سرکش ما نخل ناموزون نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟

چه در دست است دنیا را که پشت پا توانم زد؟

درین دریا که موجش نوح را بی دست و پا دارد

من بی دست و پا تا چند دست و پا توانم زد؟

به دست دیگران چون گل گریبان چاک می سازم

به این کوتاه دستی چون در دلها توانم زد؟

سر تسلیم نگذارم به خط جام چون سازم؟

به دریای نیفتادم که دست و پا توانم زد

زفیض خاکساری عالمی زیر نگین دارم

که بر چرخ بلند اقبال، استغنا توانم زد

به یک رطل گران ساقی سبکبارم کن از هستی

که جولانی به کام دل درین صحرا توانم زد

زلعل آبدارش دست و پا گم می کنم صائب

اگرچه دارم آن جرأت که بر دریا توانم زد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

فسون صبر در دلهای پرخون در نمی گیرد

چو دریا بیکران افتد به خود لنگر نمی گیرد

سیاهی بر سر داغ من آتش زیر پا دارد

زشوخی اخگر من گرد خاکستر نمی گیرد

غرض از زندگی نام است، اگر آب خضر نبود

کسی آیینه را از دست اسکندر نمی گیرد

دو رنگی نیست هر جا پای وحدت در میان آمد

درین دریا خزف خود را کم از گوهر نمی گیرد

نگردد لخت دل از گریه مانع خار مژگان را

گره در رشته ما راه بر گوهر نمی گیرد

ز اقبال سکندر خضر بر دل داغها دارد

که آب زندگانی جای چشم تر نمی گیرد

لبی کز حسرت آب خضر خون می خورد صائب

چرا یک بوسه سیراب از ساغر نمی گیرد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد

صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد

زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم

که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد

عجب دارم همای وصل بر من سایه اندازد

که جغد ازنا کسی در خانه ام منزل نمی گیرد

اگر دامن زند در کشتن ما بر میان قاتل

به خاک و خون تپیدن را کس از بسمل نمی گیرد

اگر خاکستر پروانه دارد شعله غیرت

چرا خون چراغ کشته از محفل نمی گیرد؟

لحد گهواره سان می لرزد از بیتابی جسمم

زشوخی کشتیم آرام در ساحل نمی گیرد

زسوز سینه مجنون صحرایی عجب دارم

که چون فانوس، آتش در دل محمل نمی گیرد

طلبکار تو چون سیلاب بر قلزم زند خود را

به هر فرسنگ چون سنگ نشان منزل نمی گیرد

چسان در رخنه دل داغ عشقش را کنم پنهان؟

کسی آیینه خورشید را در گل نمی گیرد

دل ما در تلاش زخم دارد همت دیگر

به یک زخم نمایان دست از قاتل نمی گیرد

مرا این شیوه صائب ()خویشتن دارد

که گر پیکان به چشمش می زنی در دل نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095193
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث