به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خوشا افتاده ای کز خاک ره چالاک برخیزد

کند در خاک دشمن را و خود از خاک برخیزد

گناه ما غبار خاطر رحمت نمی گردد

فروغ مهر از دریای پرخون پاک برخیزد

مباد از نشأه می سرخ رویی می پرستی را

که در ایام بی برگی زپای تاک برخیزد

(چراغ دیده عشاق وقتی می شود روشن

که دود خط از ان رخسار آتشناک برخیزد)

ندارد اعتبار خاک، خون مشک در زلفش

به یک سودا درین بازار باد از خاک برخیزد

ندارد حاصلی جز قبض خاطر خاک اصفاهان

نباشد بسط در خاکی کز او تریاک برخیزد

مجو درک سخن از خام طبعان جهان صائب

که از خاکستر دل شعله ادراک برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزد

که از پیش نظر گردون مینارنگ برخیزد

چراغ بیکسان از عالم بالا شود روشن

نظر بر ابر دارد لاله ای کز سنگ برخیزد

امید رحم با چندین گنه دارم زبیباکی

که از تیغش زخون بیگناهان زنگ برخیزد

به مژگان بیستون را آنچنان از پیش بردارم

که صد فریاد از فرهاد زرین چنگ برخیزد

رباینده است چندان خاک دامنگیر درویشی

که ابراهیم ادهم از سر اورنگ برخیزد

محرک بر سر گفتار می آرد سخنور را

که ممکن نیست بی ناخن صدا از چنگ برخیزد

به رنگ خود برآرد عشق با هر کس که آمیزد

ز آتش دود عود و خار و خس یکرنگ برخیزد

بهار و باغ من نظاره مشکین خطان باشد

به زنگار از دل آیینه من زنگ برخیزد

در آن محفل که آن آیینه رو شکرفشان گردد

سبک چون طوطی رم کرده از دل زنگ برخیزد

به آسانی نمی آید به کف زلف سخن صائب

چو از جان سیر گردی نغمه سیر آهنگ برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزد

زننگ کفر من مو بر تن زنار برخیزد

بگیر از آتش سوزنده تعلیم سبکروحی

که با آن سرکشی در پیش پای خار برخیزد

به خود چون مار می پیچم زرشک زلف، کی باشد

که این ابر سیه زان دامن گلزار برخیزد؟

اگر وصف سرزلف تو در طومار بنویسم

چو شمع کشته دودم از سر طومار برخیزد

چنین کافتادم از طاق دل نشو و نما، مشکل

که مو از پیکرم چون کاه از دیوار برخیزد

عبث صیقل عرق می ریزد از بهر جلای من

عجب دارم که از آیینه ام زنگار برخیزد

پی طرف کلاهش لاله دارد نعل در آتش

زخواب ناز گل از شوق آن دستار برخیزد

زطرز تازه صائب داغ داری نکته سنجان را

عجب دارم کز آمل چون تو خوش گفتار برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

مسیحا از سر بالین من رنجور برخیزد

چراغ آفتاب از بزم من بی نور برخیزد

چنین کز بار درد افتاده ام از پا، عجب دارم

که شیون هم زبالین من رنجور برخیزد

ندارد شرم از روی کسی آیینه محشر

زحق هر کس که اینجا چشم پوشد کور برخیزد

غبار غم به آه از سینه من کم نمی گردد

چه گرد از چهره صحرا به بال مور برخیزد؟

خیالش بیخبر رفت از دلم بیرون، ندانستم

که مهمان چون بود ناخوانده، بی دستور برخیزد

به جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگان

زبان مار روید، نشتر زنبور برخیزد

ندارد یاد چون من شوربختی آسمان صائب

اگر شبنم به کشت من نشیند شور برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد

که خونبارست هر ابری که از دامان تر خیزد

به آهی می تواند خواست عذر نارساییها

زمستی هر که نتواند زجای خود سحر خیزد

به زهر چشم گردون ستمگر می دهد آبش

اگر خاری پی آزار من از جای برخیزد

نه از صیقل گشادی شد نه از روشنگر امدادی

مگر در آب گشتن زنگ ازین آیینه برخیزد

چنان ترسیده است از آشنایان جهان چشمم

که بیرون می روم از خویش چون آواز در خیزد

مکن با بیخودی اندیشه از هنگامه محشر

که هر کس بیخبر از پا درآید بیخبر خیزد

زفیض سر به مهر آسمانی زله ها بندد

سبکروحی که پیش از صبحدم از خواب برخیزد

زکف سررشته زنار را دادم، ازین غافل

که چون تسبیح، تشویش من از صد رهگذر خیزد

نه برقی در کمین، نه تندبادی در نظر دارد

به امید چه یارب کشت ما از خاک برخیزد

بپوشان چشم اگر آیینه دل باصفا خواهی

که می چسبد به دل، گردی که از راه نظر خیزد

شود گر جذبه توفیق صائب دستگیر من

چنان برخیزم از دنیا که آهی از جگر خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

زرفتارت امان از عالم ایجاد برخیزد

به جای گرد از بنیاد هستی داد برخیزد

زبیباکی چنان مردانه زیر تیغ بنشینم

که فکر خونبها از خاطر جلاد برخیزد

زعزلت فارغ از رد و قبول خلق گردیدم

شود آسوده شمعی کز گذار باد برخیزد

به سختی هر که تن در داد شیرین کار می گردد

که از دامان کوه بیستون فرهاد برخیزد

مهیای خرابی گوشه غمخانه ای دارم

که از دامن فشاندن گردم از بنیاد برخیزد

زحیرت همچنان در وادی سرگشتگی محوم

اگر در هر قدم خضری پی ارشاد برخیزد

به هر دامی که افتد بلبل آتش نوای من

زشادی چون سپند از دانه اش فریاد برخیزد

خوشم با ترک سر، ورنه نگاهی می کنم صائب

که جوهر همچو آه از خنجر جلاد برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

ز ماتمخانه ما نغمه عشرت کجا خیزد؟

سپند از آتش ما تنگدستان بینوا خیزد

نصیحت برنینگیزد زمین گیران غفلت را

ره خوابیده هیهات است از بانگ درا خیزد

عبوس زاهد خشک از می گلگون نگردد کم

مگر در سوختن چین از جبین بوریا خیزد

پشیمانی ندارد در طلب از پای افتادن

درین وادی کسی کز پا درآید بی عصا خیزد

به خاموشی مباش از انتقام عاجزان ایمن

که سیل از کوهسار خاکساران بی صدا خیزد

به وصل از دامن عاشق ندارد دست دلگیری

که ممکن نیست زنگ آهن از آهن ربا خیزد

درون پرده دل با خیالش خلوتی دارم

که صحبت می خورد بر هم سپندی گر زجا خیزد

دو عالم را به یک پیمانه می بخشند مخموران

اگر قارون نشیند با می آشامان گدا خیزد

مگو تأثیر در افغان سنگین دل نمی باشد

که دل را آب سازد ناله ای کز آسیا خیزد

سعادت نیست چون ذاتی، شقاوت می شود آخر

نخواهم دولتی کز سایه بال هما خیزد

اگر قسمت نگیرد دست ما گم کرده راهان را

چه از پای طلب آید، چه از دست دعا خیزد؟

ز تن پرور کند پهلو تهی آثار درویشی

که از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزد

زعشق پاکدامن مدعا این است عاشق را

که از بزم تو یک ره با دل بی مدعا خیزد

جدایی مشکل است از دشمن جانسوز اگر باشد

کز آتش دور چون گردد سپند، از وی صدا خیزد

ازان صائب نظر از خاک پایش برنمی دارم

که سازد چشم روشن گریه ای کز توتیا خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟

اثر در دل ندارد گریه ای کز توتیا خیزد

ازان بر آسمان ساید سرش از سرفرازیها

که پیش پای هر خار و خسی آتش زجاخیزد

مسلم کی گذارد ناله مظلوم ظالم را؟

که پیش از دانه فریاد از نهاد آسیا خیزد

گزیری نیست از غفلت دل ارباب دولت را

که این ابر سیه از سایه بال هما خیزد

مرا جان تازه شد زان خط پشت لب، چنین باشد

رگ ابری که از آب روان بخش بقا خیزد

حواس جمع من چون دود از روزن رود بیرون

چو از بیرون در آواز پای آشنا خیزد

من بی دست و پاآیم چسان بیرون از ان محفل

که نتواند سپند از حیرت رویش زجا خیزد

پر و بال سمندر را زآتش نیست پروایی

به می زان روی آتشناک کی رنگ حیا خیزد؟

لباس فقر بر تن پروران صائب نمی چسبد

که از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

مرا صد آه یکبار از دل صد چاک می خیزد

به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد

صفای ظاهر از دل کی زداید زنگ باطن را؟

همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزد

به تردستی زبان خصم را کوتاه کن از خود

که خار تر به دامن راهرو را کمتر آویزد

سیاهی کی برد رخت سفید از طینت زاهد؟

همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزد

نظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائب

که انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

غبار تیره بختی از دهان شکوه می خیزد

به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد

بر آن عاشق سرشک شمع آب زندگی گردد

که چون پروانه بیباک از آتش نپرهیزد

همان سرگشته چون موج سرایم در بیابانها

به جای سبزه خضر از رهگذر من اگر خیزد

امید دستگیری دارم از رهبر در آن وادی

که خار از سرکشی در دامن رهرو نیاویزد

غرور زهد آن روز از سر زاهد رود بیرون

که از اشک ندامت آب بر دست سبو ریزد

زشرم آن تبسمهای شرم آلود جا دارد

که شکر خند گل در آستین غنچه بگریزد

ز آه آتشین در پرده دل می زنم آتش

چو بینم شمع در بال و پر پروانه آمیزد

نظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائب

که انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095421
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث