به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد

شراب و مطرب و معشوق من از خانه می خیزد

بشارت باد آغوش دل امیدواران را

که گرد خط زرخسارش عجب مستانه می خیزد

زسیل رفتن دلها دو عالم می شود ویران

زجای خود به عزم رقص تا جانانه می خیزد

نمی دانم کدامین شوخ چشم افتاده در دامش

که صیاد از کمین بسیار بیتابانه می خیزد

تو از خاک شهیدان می روی چون شاخ گل خندان

وگرنه شمع گریان از سر پروانه می خیزد

به خون شوید زدل اندیشه وحشت غزالان را

چو ابر و هر کمانی را که تیر از خانه می خیزد

به خواب غفلت ما می فزاید پرده دیگر

زسیلاب فنا گردی کز این ویرانه می خیزد

سرآمد عمرها از جلوه مستانه لیلی

غبار از تربت مجنون همان مستانه می خیزد

ندارد عشق دست از پرده پوشی بعد مردن هم

زخاک آشنایان سبزه بیگانه می خیزد

اگر در کار داری عقل، از ما دور شو صائب

که هر کس می نشیند پیش ما، دیوانه می خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

دل هر کس به تعظیم سخن از جا نمی خیزد

قیامت گر به بالینش رسد بر پا نمی خیزد

چنین دستی که در دل رخنه کردن آسمان دارد

عجب دارم که گوهر سفته از دریا نمی خیزد

نگردد گرد کلفت کم به آه از سینه عاشق

به افشاندن غبار از دامن صحرا نمی خیزد

نبرد از دل وصال یار بیرون زهر هجران را

به می زنگار هرگز از دل مینا نمی خیزد

نسوزد هیچ برقی ریشه تخم محبت را

به حک کردن زدلها نقطه سودا نمی خیزد

چسان فرهاد نالد، کز شکوه صورت شیرین

صدای تیشه فولاد از خارا نمی خیزد

مرو در زیر دامان صدف بیهوده ای گوهر

که بی آب گهر ابر من از دریا نمی خیزد

نفس چون راست سازد شمع در بزم وصال او؟

که از تمکین حسن او سپند از جا نمی خیزد

به فریاد و فغان از دل ندارد دست عشق او

به های و هو ز کوه قاف این عنقا نمی خیزد

نکرده است از ره انصاف تعظیم خرام او

کسی کز جلوه او از سر دنیا نمی خیزد

که می آید ز اهل درد بر بالین من صائب

که در برخاستن با معجز عیسی نمی خیزد

چمن شد از قد رعنای ساقی انجمن صائب

که می گوید که سرو از چشمه مینا نمی خیزد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزد

ازین دریا به جای ابر نیسان دود می خیزد

از آن آتش که زد در کوه و صحرا ناله مجنون

هنوز از روزن چشم غزالان دود می خیزد

کدامین بلبل آتش نفس زباغ بود امشب؟

که جای سنبل و ریحان زبستان دود می خیزد

نمی آرد به سامان سیم و زر حرص سیه دل را

همان از مجمر زرین پریشان دود می خیزد

مگر افتاد یک جانب نقاب از چهره لیلی؟

که جای گردباد از این بیابان دود می خیزد

منه دل بر جهان پوچ اگر از شیر مردانی

که تا جا گرم سازی زین نیستان دود می خیزد

مزن آتش به جان بیگناهان، رحم کن بر خود

که آخر از رخ آتش عذاران دود می خیزد

شود از پرده پوشی درد و داغ عشق رسواتر

زشمع زیر دامن از گریبان دود می خیزد

ندارد ثابت و سیار صائب در جگر آهی

همین از شمع من زین نه شبستان دود می خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

 

مرا از دل زقرب خط دلبر دود می خیزد

زرشک خضر از جان سکندر دود می خیزد

نگردد بی صفا از خط بزودی لعل سیرابش

که با تمکین زروی آتش تر دود می خیزد

چنین گر آب خود دارد دریغ از تشنگان لعلش

به اندک فرصتی زین آب گوهر دود می خیزد

کند زود آتش بی دود او را دود بی آتش

به این عنوان اگر زان روی انور دود می خیزد

تعجب نیست گر طوطی چو شمع سبز در گیرد

که از حسن گلو سوزش زشکر دود می خیزد

زبال و پر کند پروانه من بستر و بالین

در آن آتش که از جان سمندر دود می خیزد

نسوزد برق تا خود را، نسوزاند گیاهی را

زمظلومان پس از جان ستمگر دود می خیزد

از این آتش که من از شوق او در زیر پا دارم

زنقش پای من تا روز محشر دود می خیزد

که را در کوهسار عشق دیگر پا به سنگ آمد؟

که از داغ پلنگان همچو مجمر دود می خیزد

زکلک تر زبان خامی است امید ثمر صائب

که با صد خون دل زین هیزم تر دود می خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

زرخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزد

زرفتار تو از آب روان فریاد می خیزد

به هر گلشن که با آن قد رعنا جلوه گر گردی

به تعظیم تو سرو از جای خود آزاد می خیزد

ز آب آیینه روشن پذیرد زنگ و شیرین را

زدل زنگار از تردستی فرهاد می خیزد

کجا خون می تواند شست رنگ از غنچه پیکان؟

به می کی گرد کلفت از دل تا شاد می خیزد؟

اگر چون کاسه خالی نیستند از مغز این سرها

چرا انگشت بر هر لب زنی فریاد می خیزد؟

کند از علم رسمی پاک، دل را ساده لوحیها

به صیقل جوهر از آیینه فولاد می خیزد

چرا صائب به هم دارند غیرت کشتگان او؟

رقم یکدست اگر از خامه فولاد می خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:14 PM

به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزد

که خورشید جهان افروز بیش از ماه می لرزد

به نسبت می شود سر رشته پیوندها محکم

که از بی مغزی خود کهربا بر کاه می لرزد

چه می آید زصبر و طاقت ما در خطر گاهی

که کوه قاف بر خود بیشتر از کاه می لرزد

اگرچه حجت ناطق زعیسی در بغل دارد

همان مریم به جان از تهمت ناگاه می لرزد

گرامی گوهران را می کند بی وزن، سنجیدن

که یوسف در ترازو بیشتر از چاه می لرزد

نفس در ره نسازد راست هر کس دوربین افتد

زفکر عاقبت دایم دل آگاه می لرزد

زخواب امن صائب فتنه بیدار می زاید

که دوراندیش در منزل فزون از راه می لرزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:09 PM

نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزد

مگر ابری زبحر گریه مستانه برخیزد

کند معشوق را بی دست و پا بیتابی عاشق

بلرزد شمع بر خود چون زجا پروانه برخیزد

ندارد این چنین خاک مرادی عالم امکان

نشیند گرد اگر برتربتم دیوانه برخیزد

به تنگ آمد معلم آنچنان از شوخی طفلان

که هر ساعت به تقریبی زمکتب خانه برخیزد

که را داریم ما افتادگان جز گرد ویرانی؟

که پیش پای سیل از جا سبکروحانه برخیزد

اگر ابر بهاران گردد آه گریه آلودم

به جای سبزه فریاد از دل هر دانه برخیزد

من آن روز از جنون خود تسلی می شوم صائب

که از جوش شرابم سقف این میخانه برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

کجا تدبیر پیران کهنسال از جوان خیزد؟

نیاید از دم تیغ آنچه از پشت کمان خیزد

به زور عجز، تمکین بزرگی برنمی آید

به اندک ناله ای فریاد از کوه گران خیزد

سرایت می کند در ظالمان آزار مظلومان

که فریاد از دل سخت کمان پیش از نشان خیزد

مشو در دور خط از فتنه رخسار او ایمن

که گرد فتنه بیش از دامن آخر زمان خیزد

پشیمانی ندارد خنده بر وضع جهان کردن

ندارد گریه در پی خنده ای کز زعفران خیزد

فسان شمشیر را در خونفشانی تیز می سازد

نباشد چون دل سنگین، چه از تیغ زبان خیزد؟

دل سنگین گرفتم آب شد از شرم عصیانم

به یک شبنم چه گرد از چهره این بوستان خیزد؟

گرانتر شد زباد صبح خواب این گرانجانان

به سیلاب فنا از جا مگر این کاروان خیزد

در آن گلشن که صائب غنچه منقار بگشاید

به جای ناله از آتش زبانان الامان خیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد

زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد

زخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها را

غبار خط چو از رخسار گلپوش تو برخیزد

به استقبال یوسف وا کند آغوش پیراهن

عبیری را که از صبح بناگوش تو برخیزد

غبار خط مناسب نیست آن رخسار نازک را

مگر گرد یتیمی از در گوش تو برخیزد

گره گردد زبان غنچه گویا در آن محفل

که مهر خامشی از چشمه نوش تو برخیزد

تو آن سرو قباپوشی ریاض آفرینش را

که صبح از جا به انداز برو دوش تو برخیزد

زتمکین نکویی نامه سربسته را ماند

خط سبزی که از لبهای خاموش تو برخیزد

تو گل در خوابگاه افشانی و من خون خود ریزم

که از بهر چه این بی شرم از آغوش تو برخیزد

کدامین شعله رخسارست در خاطر ترا صائب؟

که سقف آسمان وقت است از جوش تو برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

 

خوشا افتاده ای کز خاک ره چالاک برخیزد

کند در خاک دشمن را و خود از خاک برخیزد

گناه ما غبار خاطر رحمت نمی گردد

فروغ مهر از دریای پرخون پاک برخیزد

مباد از نشأه می سرخ رویی می پرستی را

که در ایام بی برگی زپای تاک برخیزد

(چراغ دیده عشاق وقتی می شود روشن

که دود خط از ان رخسار آتشناک برخیزد)

ندارد اعتبار خاک، خون مشک در زلفش

به یک سودا درین بازار باد از خاک برخیزد

ندارد حاصلی جز قبض خاطر خاک اصفاهان

نباشد بسط در خاکی کز او تریاک برخیزد

مجو درک سخن از خام طبعان جهان صائب

که از خاکستر دل شعله ادراک برخیزد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 4:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5094968
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث