به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تن آسانی عنان زندگانی را نمی گیرد

گرانباری زمام کاروانی را نمی گیرد

سبکسیری شود سیلاب را در سنگلاخ افزون

گرانخوابی عنان زندگانی را نمی گیرد

فریب نشأه افیون مخور زنهار در پیری

که جز می نشأه ای جای جوانی را نمی گیرد

به تدبیر از قضای حق میسر نیست جان بردن

سپر پیش بلای آسمانی را نمی گیرد

بخیلان گر کنند استادگی در شکر افشانی

زطوطی هیچ کس شیرین زبانی را نمی گیرد

زبیقدری غباری نیست بر دل پاک گوهر را

کسادی از گهر روشن روانی را نمی گیرد

نمی گردد غبار خط زرفتن حسن را مانع

زبرق ابر سیه آتش عنانی را نمی گیرد

نسازد پرده شرم از عتاب آن شوخ را خامش

که فانوس از چراغ آتش زبانی را نمی گیرد

نپوشد چشم اگر آن سنگدل از دیدن عاشق

خموشی پیش راه همزبانی را نمی گیرد

ندارد خط مشکین رتبه آن لعل جان افزا

سیاهی جای آب زندگانی را نمی گیرد

عرق بی خواست زان رخسار شرم آلود می جوشد

چمن پیرا زشبنم دیده بانی را نمی گیرد

طلای خالص از آتش نبازد رنگ را صائب

بهار از عاشقان رنگ خزانی را نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

زآه و دود عاشق حسن را کلفت نمی گیرد

که آب زندگانی را دل از ظلمت نمی گیرد

مرا کرده است وحشی آنچنان اندیشه لیلی

که با آهو دل مجنون من الفت نمی گیرد

مگر دست دعایی چندرا همدست خود سازد

وگرنه دست تنها دامن دولت نمی گیرد

زمعنی هر که بیگانه است از خلوت کند وحشت

وگرنه اهل معنی را دل از خلوت نمی گیرد

به رشوت عامل از خود گر کند اصحاب سلطان را

مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیرد

مپرس از ساده لوحان صورت حال جهان صائب

که دل آیینه را از عالم صورت نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

 

علایق دامن آزاده ما را نمی گیرد

کمند رشته مریم مسیحا را نمی گیرد

کجا مجنون ما گستاخ گیرد دامن لیلی؟

که از پاس ادب دامان صحرا را نمی گیرد

مرا ترساند از زخم زبان ناصح، نمی داند

که خس دامان سیل دشت پیما را نمی گیرد

مشو غافل زپاس وقت اگر آسودگی خواهی

که خواب روز جای خواب شبها را نمی گیرد

ندارد آرزو ره در دل آزاده ام صائب

زمین پاک من نخل تمنا را نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

به ابرام آن که از دنیاپرستان کام می گیرد

زریگ از چربدستی روغن بادام می گیرد

گلستان می کند نزدیکی معشوق زندان را

به ذوق گنج، قارون زیر خاک آرام می گیرد

به پیغامی از ان لبهای شکربار خرسندم

که دور افتاده فیض بوسه از پیغام می گیرد

فضولیهای مهمان بر خسیسان بار می باشد

فلک را زود دل از مردم خود کام می گیرد

چه بیتاب است در گرداندن جا خاتم دولت

به روی دست، اخگر بیش ازین آرام می گیرد

کسی از رهروان توفیق وصل کعبه دریابد

که چشمش از سفیدی جامه احرام می گیرد

زجمعیت چه حاصل چون تقاضا نیست همراهش؟

تهیدست است از نو کیسه هر کس وام می گیرد

زچشم شور حاسد تلخ شد خوابم، چه حرف است این

که تلخی را نمک از طینت بادام می گیرد؟

به چوب از شانه دست زلف بست از دلبری خالش

که چون افتاد گیرا دانه جای دام می گیرد

چرا سازم زحرف تلخ جانان رو ترش صائب؟

که آن لبهای شیرین تلخی از دشنام می گیرد

اگر میخانه قسمت تهی شد از می صافی

که درد باده را صائب ز درد آشام می گیرد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

غباری از بیابان جنون بالا نمی گیرد

که دل از سینه لیلی ره صحرا نمی گیرد

زمین سینه عاشق عجب خاصیتی دارد

که تا سرکش نباشد نخل، در وی پا نمی گیرد

رسانیده است جایی همت من بی نیازی را

که آتش را خس و خارم زاستغنا نمی گیرد

اگر پای حسابی روز محشر در میان باشد

سر خاری ازین گلزار پای ما نمی گیرد

غبار غم زمین و آسمان را تنگ اگر سازد

فضای گوشه دل را کسی از ما نمی گیرد

ندارد همچو ما غالب شریکی محنت عالم

کسی از پا نمی افتد که دست ما نمی گیرد

زبان گندمین تنخواه نان جو بود صائب

فلک روزی عبث از مردم دانا نمی گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

اگرچه رنگ می گیرد زمه هر جا بود سیبی

از ان سیب زنخدان ماه تابان رنگ می گیرد

از ان سنگ ملامت نیست کم در ملک رسوایی

که هر دیوانه ای آنجا عیار سنگ می گیرد

ز زندان پای بر مسند نهادن هست دلکش تر

فلک دانسته صائب بر عزیزان تنگ می گیرد

نه از خط زنگ آن رخساره گلرنگ می گیرد

که چون تیغ آبدار افتاد از خود رنگ می گیرد

نگیرد پیش راه همت مستانه می را

گلوی شیشه را هر چند ساقی تنگ می گیرد

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکی

که تیغ از قبضه خورشید زرین چنگ می گیرد

چه گل چیند کسی از نوبهار تنگ میدانی

که سامان نشاط از غنچه دلتنگ می گیرد

چه بگشاید مرا از صحبت گردون تر دامن؟

که از آب گهر آیینه من زنگ می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:53 PM

بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی دارد

جهان دارالامانی غیر حیرانی نمی دارد

نباشد هیچ بنیادی زسیل حادثات ایمن

بغیر از خانه بر دوشی که ویرانی نمی دارد

زخورد و خواب بگذر گر دل بیدار می خواهی

که بیداری زپی خواب تن آسانی نمی دارد

سحرخیزی ز آب زندگی سیراب می گردد

که دست از دامن شبهای ظلمانی نمی دارد

گذارد بی سروپایی در آتش نعل سالک را

گهر در بحر آسایش زغلطانی نمی دارد

حجاب و شرم در کارست حسن لاابالی را

گریز از چاه و زندان ماه کنعانی نمی دارد

گرفتار ترا چشم ترحم نیست از مردم

که امید شفاعت صید قربانی نمی دارد

همان از دور می بوسم زمین هر چند می دانم

که دربان کریمان چین پیشانی نمی دارد

مپیچ از غنچه خسبی سر اگر آسودگی خواهی

که گل در غنچگی بیم از پریشانی نمی دارد

چه باشد دین و دل صائب که نتوان باخت در راهش؟

دو عالم باختن اینجا پشیمانی نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:48 PM

شعور از زاهد خشک آن لب می نوش می گیرد

زسنگ خاره دل آن چشم بازیگوش می گیرد

توان از بندگی آزادگان را صید خود کردن

که قمری سرو را از طوق در آغوش می گیرد

سبوی باده را از دست هم گیرند مخموران

نباشد بار بر دل هر که بار از دوش می گیرد

به همواری زفکر خصم بدگوهر مشو ایمن

که اکثر پای مردم را سگ خاموش می گیرد

زراه بردباری خصم را شیرین زبان کردم

که موم از نیش زنبوران به نرمی نوش می گیرد

بود بالاتر از گفتار، شان مهر خاموشی

نگیرد خوان زنعمت آنچه از سرپوش می گیرد

چو مژگان می شود خار سر دیوارها رنگین

چنین از ناله ام گر خون گلها جوش می گیرد

زبان خار تهمت کوته است از پاکدامانان

به جرأت شمع را فانوس در آغوش می گیرد

به من صائب کجا همچشم گردد ابر نیسانی؟

که دریا از صدف پیش سر شکم گوش می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد

تذرو رنگ از رخسار گل پرواز می گیرد

به خال زیر زلفی عشق رو کرده است رزقم را

تذروم دانه را از چنگل شهباز می گیرد

ازین دلسوزتر ای باغبان با بلبلان سر کن

گل این باغ رنگ از شعله آواز می گیرد

چنین از سرنوشت پیچ و تابم می شود ظاهر

که دل از دستم آن زلف کمند انداز می گیرد

غبار کوی او را تا به سیر بوستان آرد

زبرگ گل صبا هر روز پای انداز می گیرد

به من درس مقامات محبت می دهد بلبل

سیه مستی ببین کز دست مطرب ساز می گیرد

به چشم نکته پردازش مسیحا بر نمی آید

نگاه او سخن را از لب اعجاز می گیرد

علاج حسرت دیرین خود را می کند صائب

اگر این بار جا در بزم آن دمساز می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

دل از عاشق به شرم آن نرگس غماز می گیرد

شکار خود به چشم بسته این شهباز می گیرد

اگر روی دلی از غنچه این بوستان بیند

زباد صبح بلبل بوی گل را باز می گیرد

چراغ اهل معنی می شود از سرزنش روشن

زبان شمع تیزی از دهان گاز می گیرد

اگرچه مانع پرواز می باشد گرفتاری

مرا دل در بر از یاد قفس پرواز می گیرد

مشو از شکر حق غافل که حق از خلق نعمت را

نمی گیرد به کفر، اما به کفران باز می گیرد

در انجام حیات از ضبط او عاجز نمی گردد

عنان نفس صائب هر که از آغاز می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095917
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث