به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟

که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد

زشرم جلوه مستانه او سرو پا در گل

زطوق قمریان چون دود از روزن هوا گیرد

سر خورشید را چون صبح بیند در کنار خود

زروی صدق اگر دامان شب دست دعا گیرد

مده تن در گرفتن گر دل آزاده می خواهی

که در ششدر فتد جسمی که نقش بوریا گیرد

ندارد چشم احسان از خسیسان همت قانع

محال است استخوان را از دهان سگ هما گیرد

نهال دستگیری، دستگیری بار می آرد

نماند بر زمین هر کس که کوری را عصا گیرد

تمنای ترحم دارم از شمع جهانسوزی

که از خاکستر پروانه رخسارش جلا گیرد

زهر بیدل نیاید غوطه در دریای خون خوردن

که دارد زهره تا دامان آن گلگون قبا گیرد؟

چو خورشید درخشان در زوال خویش می کوشد

بلند اقبال چون از زیردستان سایه وا گیرد

نیندازد زنخوت سایه بر روی زمین صائب

نهال سرکش او در دل هر کس که جا گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد

سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد

مترس از نفس سرکش، پنجه تسخیر بیرون کن

که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد

کسی کز خلق خواهد حاجت خود، مردنش اولی

غریق بحر به، آن کس که دستش ناخدا گیرد

نگردد با گرفتن بی نیازی جمع در یک جا

سزای آتش است آن تن که نقش بوریا گیرد

شود گرد خجالت، بر جبین خضر بنشیند

غباری از سر خاک سکندر چون هوا گیرد

کمانی کرده زه بیطاقتی در پیکر خشکم

که چون تیر هوایی استخوان من هوا گیرد

نهال میوه دارم، حق گزاری بار می آرم

بلند اقبال آن دستی که بازوی مرا گیرد

چراغ دولت پروانه روزی می شود روشن

که از خاکسترش آیینه رخساری جلا گیرد

نه در خار از جفا رنگی، نه در گل از وفا بویی

خوشا چشمی کز این گلزار چون شبنم هوا گیرد

حریف گوشه ابروی منت نیستم صائب

من و آیینه طبعی که بی صیقل جلا گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

 

بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد

که دام خویش را صیاد زیر خاک نگذارد

یکی صد شد زفیض صبح تأثیر سرشک من

که حق دانه پیش خود زمین پاک نگذارد

شهادت غافل از پاس ادب جان را نمی سازد

سر عاشق قدم بر دیده فتراک نگذارد

کجا خواهد لب گستاخ را راه سخن دادن؟

شکر خندی که دلها را گریبان چاک نگذارد

زصبح آفرینش بر نیاید آتشین رویی

که در کوی تو چون خورشید سر بر خاک نگذارد

به ور باده نتواند برآمد هر زبردستی

که را دیدی که پشت دست پیش تاک نگذارد؟

گزیدم با هزاران آرزو عشقش، ندانستم

که در دل آرزو آن شعله بیباک نگذارد

مرا چون آب بود از جلوه مستانه اش روشن

که قمری را به سرو آن قامت چالاک نگذارد

طلسم شیشه نتواند برآمد با می زورین

عبث سر در سر پرشور من افلاک نگذارد

گرفتم چون شرر در سینه خارا نهان گشتم

مرا در پرده نور شعله ادراک نگذارد

نماند از چشم تر در سینه صائب خرده رازم

که ابر نوبهاران دانه ای در خاک نگذارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی دارد

بساط دوستداری چیدن و واچیدنی دارد

اگر نتوان بر آن زلف سیه چون شانه پیچیدن

به یاد او دل شبها به خود پیچیدنی دارد

نشویی گر به شبنم گرد راه این غریبان را

چو گل بر روی مرغان چمن خندیدنی دارد

خزان ناامیدی گرورق را برنگرداند

نهال آرزومندی عجب بالیدنی دارد

حجاب عشق اگر دست از عنان شوق بردارد

به پای سرو چون آب روان غلطیدنی دارد

مشو ای خرمن گل از فریب بوالهوس ایمن

به دیدن نیست قانع هر که دست چیدنی دارد

زنالیدن نگردد سرمه مانع دردمندان را

جرس در پرده شبها عجب نالیدنی دارد

گشودم سرسری بر روی دنیا چشم، ازین غافل

که دیدنهای رسمی در عقب وادیدنی دارد

زکیفیت نباشد جلوه گاه دوستان خالی

به بوی می لب جام تهی بوسیدنی دارد

اگر در نوبهاران وانکردی چشم عبرت بین

به اوراق پریشان خزان گردیدنی دارد

ندارد جز پشیمانی ثمر آمیزش مردم

به عیاری زمردم خویش را دزدیدنی دارد

بهار عالم امکان تغافل بر نمی تابد

نچینی گر گل این باغ را بوییدنی دارد

مشو غافل زپیچ و تاب خط بر چهره خوبان

که مو بر آتش سوزان عجب پیچیدنی دارد

وصال شسته رویان می کند بیدار دلها را

به گرد باغ چون آب روان گردیدنی دارد

نمی ارزد به زخم خار و خس گلهای سیرابش

ازین گلزار صائب فکر دامن چیدنی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

 

دل رم کرده ناخوش آستین افشاندنی دارد

نسیم سرد مهری بدورق گراندنی دارد

به گل یکباره نتوان زد در امیدواری را

اگر ما را نخوانی، نامه ما خواندنی دارد

زبس دنبال دل رفتم به حال مرگ افتادم

دویدنهای بی تدبیر ناخوش ماندنی دارد

مکن عیبم اگر در عشق بر یک حال کم باشم

کباب نازک دل هر نفس گراندنی دارد

به حسن بی زوال خویش چون خورشید می نازی

نمی دانی که آه ما چه دست افشاندنی دارد

به قرب ساحل از طوفان آه من مشو غافل

که این باد مخالف بدعنان پیچاندنی دارد

شکایت گرچه بر هم می زند اوراق خاطر را

پریشان نامه افکار صائب خواندنی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

فروغ دل مرا از نور مهر و مه غنی دارد

نخواهد شمع دیگر هر که را دل روشنی دارد

مکن دور از حریم خود دل سرگشته ما را

که این پروانه همچون شمع چندین کشتنی دارد

مرا دارد زبان چرب سیر از نعمت الوان

نخواهد نانخورش هر کس که نان روغنی دارد

مگیر از جا سبک پیمانه خونابه نوشان را

که هر موجی ازو زورکمان صد منی دارد

تن آسانی مجو ای ساده دل از مسند دولت

که در هر بخیه زخم سوزنی این سوزنی دارد

حذر کن از می پرزور عشق ای عقل کوته بین

که هر برگی زتاکش پنجه شیرافکنی دارد

مشو در روزگار دولت از افتادگان غافل

به پیش پا نظر کن تا چراغت روشنی دارد

زبیم خوی او آه از دلم بیرون نمی آید

سیاه این خانه دربسته را بی روزنی دارد

زقحط پرده پوشان ماند پنهان رازمن در دل

که یوسف را نهان در چاه بی پیراهنی دارد

زبان مار جای خار دارد زیر پیراهن

نهان در زیر لب هر کس که راز گفتنی دارد

نلرزد بر خود آن آزاده از فصل خزان صائب

که چون سرو از جهان یک جامه پوشیدنی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

دلی کز زلف او شیرازه جمعیتی دارد

شبش خوش باد کز دوران کمند وحدتی دارد

یکی صد شد زخط سبز حسن آن لب میگون

در ایام بهاران می عجب کیفیتی دارد

شراب و شاهد و ساقی و مطرب هر که را باشد

سپندی گو بر آتش نه که خوش جمعیتی دارد

لبش امروز و فردا می کند در بوسه دادنها

نمی داند زخط چون دشمن کم فرصتی دارد

دل عاشق به فکر سینه پر خون نمی افتد

که در هر حلقه آن زلف دام صحبتی دارد

ندارد دانه ای جز خوردن دل دام صحبتها

بود در جنت در بسته هر کس خلوتی دارد

نگه دارد خدا از خواری اخوان عزیزان را!

که چون گوهر دلش آب است هر کس قیمتی دارد

به اندک فرصتی تاک از درختان گشت رعناتر

نماند بر زمین هر کس که بال همتی دارد

حباب آسا سراسر می رود در سینه اش دریا

درین دریای پرآشوب هر کس خلوتی دارد

بود در دیده ما تنگتر از حلقه خاتم

به چشم مور اگر ملک سلیمان وسعتی دارد

چنان از فکر زاد آخرت غافل بود نادان

که زیر خاک پنداری گمان فرصتی دارد

زبیم آسیا در سینه دارد چاکها صائب

به ظاهر خوشه گندم اگر جمعیتی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:38 PM

دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی دارد

گرانی از گرانجانان فلاخن برنمی دارد

از ان در دل گره چون لاله کردیم آه سوزان را

که دود آه ما را هیچ روزن برنمی دارد

سبک باشد به چشم ما زسنگ کم ترازویش

گرانجانی که سنگ از راه دشمن بر نمی دارد

مکن ناسازگاری با ضعیفان در زبردستی

که بیجوهر بود تیغی که سوزن برنمی دارد

ره آزادگی باشد گلستان مرغ زیرک را

که چشم از رخنه دل جان روشن بر نمی دارد

ندارد قرب نیکان سود چون دل آهنین افتد

که تنگی را مسیح از چشم سوزن برنمی دارد

نباشد سیری از رنگین عذاران پاک چشمان را

که شبنم تا نسوزد دل زگلشن برنمی دارد

قدم بردار اگر داری نشان مردی ای رستم

که سختی بیش ازین در چاه، بیژن برنمی دارد

زبت نتوان به افسون توبه دادن بت پرستان را

که سیل این سنگ از راه برهمن برنمی دارد

مگر گردی زنعلین تعلق هست پایم را؟

که چوب از پیش راهم نخل ایمن بر نمی دارد

وصال مهرتابان یافت صبح از اختر افشانی

که اینجا دانه می ریزد که خرمن برنمی دارد؟

برون رو از فلک صائب دل روشن اگر خواهی

که از دل زنگ، این فیروزه گلشن برنمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد

که تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد

نیند آزادگان غافل ز احوال گرانباران

ثمر سرو و صنوبر غیربار دل نمی دارد

بخیل ترشرو ز ابرام محتاجان بود فارغ

که در چون بسته باشد از برون، سایل نمی دارد

مدار از چرخ امید گشاد دل که این دهقان

به خرمن دانه ای جز عقده مشکل نمی دارد

ترا گر هست در ره منزلی خواب فراغت کن

که چون ریگ روان، سرگشتگی منزل نمی دارد

نظر بر حق بود از خلق عارف را، که پروانه

نظر گاهی بغیر از شمع در محفل نمی دارد

غرض دلجویی بیرحمی قاتل بود، ورنه

زخاک و خون تپیدن لذتی بسمل نمی دارد

به تیغ از دامنش کوتاه اگر شد دست من، شادم

که خون بیگناهان دست از قاتل نمی دارد

ندارد قدر و قیمت در نظرها رشته بی گوهر

پریشان می شود زلفی که پاس دل نمی دارد

مرا افتاده صائب کار با خورشید رخساری

که تا دل را نسازد آب، دست از دل نمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی دارد

به دود تلخ از آتش دل سمندر برنمی دارد

بشو از صبر و طاقت دست اگر از عشقبازانی

که بحر بیکران عشق لنگر برنمی دارد

چه گل چیند زگلریزان انجم کوته اندیشی

که پهلو از گرانخوابی زبستر برنمی دارد

سفر کن از وطن گر آرزوی پختگی داری

که جوش بحر خامی را زعنبر برنمی دارد

نهند از تنگدستی خاکیان سر بر خط فرمان

سبو چون شد تهی از پای خم سر برنمی دارد

نگردد جمع با رنگین لباسی زیرپا دیدن

که طاوس خودآرا چشم از پر برنمی دارد

دل خود را به صد امید کردم چاک، ازین غافل

که بار شانه آن زلف معنبر برنمی دارد

مرا در پیچ و تاب رشک دارد طوطیی صائب

که از شیرین کلامی ناز شکر برنمی دارد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095185
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث