به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد

نمک در دیده بیدرد رنگ خواب می گیرد

یکی صد شد فروغ حسن گل از صحبت شبنم

چراغ نیک بختان روشنی از آب می گیرد

اگر سرگشتگان را بحر نزد خویش نگذارد

به گرد خویش گشتن را که از گرداب می گیرد؟

نیم در حالت مستی زغم ایمن که می دانم

مرا در رهگذار سیل دایم خواب می گیرد

همیشه وقت فیض از عرض مطلب می شوم غافل

سگ نفس مرا در صبح دایم خواب می گیرد

از ان از سایه خود می گریزم هر طرف صائب

که صید وحشی من سایه را قصاب می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد

به چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد

کنم با کوه چون نسبت ترا در پله تمکین؟

که تمکین تو ره بر ناله و فریاد می گیرد

نگیرد در تو افسون من بی دست و پا، ورنه

نگاه عجز من تیغ از کف جلاد می گیرد

مکن استادگی در قتلم ای سرو سبک جولان

که خون شمع ناحق کشته را از باد می گیرد؟

زند سرپنجه با خورشید در هنگامه دعوی

بر رویی که نقش از سیلی استاد می گیرد

به روی سخت نتوان باز کرد از سر کدورت را

که بیش از شیشه زنگ آیینه فولاد می گیرد

مگر از پرده غفلت حجابی در میان آید

وگرنه زود دل از عالم ایجاد می گیرد

تو در این خاکدان از لنگر غفلت زمین گیری

وگرنه سیل را دل زین خراب آباد می گیرد

هنرور شو که کوه بیستون با آن سرافرازی

بلندآوازگی از تیشه فرهاد می گیرد

نظر چون عنکبوت از گوشه گیری بر مگس دارد

اگر کنجی زمردم زاهد شیاد می گیرد

به توفیق خدا دست ولایت چون علم گردد

سلیمان زمان سال دگر بغداد می گیرد

ز تلخیهای عالم نشأه می می برد صائب

جوانمردی که از پیر مغان ارشاد می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

سخن رنگ اثر از سینه افگار می گیرد

نسیم ساده دل بوی گل از گلزار می گیرد

تماشای رخش در پرده می کردم، ندانستم

که این آیینه از آب گهر زنگار می گیرد

که در بیرون در مانده است کامشب بوستان پیرا

به جوش لاله و گل رخنه دیوار می گیرد؟

فریب عقل خوردم، دامن مستی رها کردم

ندانستم که اینجا محتسب هشیار می گیرد

درخت بی ثمر بارست بر دل، سرو اگر باشد

جهان را زود دل از مردم بیکار می گیرد

به آه و ناله گفتم دل تهی سازم، ندانستم

که عشق اول زبان زین لشکر خونخوار می گیرد

اگرچه شبنم این بوستانم در عزیزیها

غبار خاطر من رخنه دیوار می گیرد

رگ خوابی که می داند کمند عیش بیدردش

دل بیدار عاشق رشته زنار می گیرد

پذیرای نصیحت نیست دل اهل تنعم را

چو کاغذ چرب باشد نقش را دشوار می گیرد

خیانتهای پنهان می کشد آخر به رسوایی

که دزد خانگی را شحنه در بازار می گیرد

زجوش لاله پروا نیست سیل نوبهاران را

کجا خون دامن آن سرو خوش رفتار می گیرد؟

چه آتش بود عشق افکند در خرمن مرا صائب؟

که جوش مغز هر دم از سرم دستار می گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

زدلسوزان که را دارم که جا در انجمن گیرد؟

مگر جا در حریم او سپند از بهر من گیرد

زخط شد صفحه رخسارجانان مصحف ناطق

سلیمان مور را مهر خموشی از دهن گیرد

جگرگاه بدخشان داغها دارد زرشک او

کجا رنگ از سهیل باده آن سیب ذقن گیرد؟

نگردد زلف از دیدار مانع موشکافان را

که از شام غریبان دوربین فیض وطن گیرد

خطا باشد به آن خط نسبت مشک ختن کردن

که یوسف زان غبار خط عبیر پیرهن گیرد

بود نعلش در آتش هر که چشمی هست در راهش

زلیخا نیست ممکن ره به بوی پیرهن گیرد

چنان در پله افتادگی ثابت قدم گشتم

که بندد بر زمین نقش آن که خواهد دست من گیرد

دم سرد خزان را حلقه بیرون در سازد

گلستانی که رنگ از شعله آواز من گیرد

کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان

که تیغ از دست کوه بیستون چون کوهکن گیرد

چه حرف است این که از آیینه طوطی می شود گویا؟

که آن آیینه رو بر طوطیان راه سخن گیرد

من از تردامنی صائب به این خوش می کنم دل را

که گردد سبز خار خشک اگر دامان من گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

زبی مغزی هواجویی که دنبال هوس گیرد

نمی داند که آتش زودتر در خار و خس گیرد

پشیمانی است در دنبال احسان خسیسان را

که مهر از ماه نور خویش در هر ماه پس گیرد

سخن بی پرده از لیلی شنیدن از که می آید؟

که گوش خویش را مجنون زآواز جرس گیرد

زراه عجز پیش آ، گر اثر از ناله می خواهی

که دست کوته اینجا دامن فریادرس گیرد

ید طولاست در تحصیل روزی گوشه گیران را

وگرنه عنکبوت از تار سستی چون مگس گیرد؟

شوم در زندگی چون بار بر دلها، که در رفتن

نمی خواهم کسی آیینه ام پیش نفس گیرد

درین ده روزه هستی از گرفتاری مشو غافل

که مرغ دوربین در بیضه احرام قفس گیرد

نگردد مانع شور جنون زخم زبان صائب

کجا دامان سیل تندرو را خار و خس گیرد؟

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

دل عاشق چه لذت از بهشت جاودان گیرد؟

فروغ ماه می باید رگ خواب کتان گیرد

کدام آتش زبان کرد این دعا در حق من یارب

که دامن هر که را سوز،د مرا آتش به جان گیرد

ضعیفان خار و خاشا کند سیلاب حوادث را

که از شمع آتش اول در نهاد ریسمان گیرد

چه پروا دارد از برق اجل، کشت تهیدستان؟

چه دارد سرو در کف تاز دست او خزان گیرد؟

طلبکار ترا فردوس دامنگیر می گردد

اگر خار مغیلان دامن ریگ روان گیرد

کسی گل می تواند چید از افسانه بلبل

که حرز خامشی چون غنچه در زیر زبان گیرد

به یک پیمانه می، انداختی در آتش تهمت

عقیقی را که می بایست کوثر در دهان گیرد

مکش دست امید از دامن اشک پشیمانی

که یوسف می شود هر کس پی این کاروان گیرد

درین میدان کسی را می رسد لاف عنا نداری

که در وقت خرام او دل خود را عنان گیرد

به پیچ و تاب هر کس می تواند ساختن صائب

گهر را تنگ در آغوش خود چون ریسمان گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد

چو خار رهگذر هر لحظه دامان دگر گیرد

به کوشش نیست روزی، تن به قسمت ده که سرو اینجا

به چندین دست نتوانست دامان ثمر گیرد

براق عالم بالاست همت چون بلند افتد

نماند بر زمین هر کس جهان را مختصر گیرد

به نور دل تواند پنجه خورشید تابیدن

زروی صدق هر کس دامن پاک سحر گیرد

میندیش از غم عالم چو با عشق آشنا گشتی

که آتش خود زراه خود خس و خاشاک بر گیرد

درین دریا پرگوهر سعادت جستن از اختر

به آن ماند که موری دانه از مور دگر گیرد

نباشد در حریم حسن ره جز خاکساران را

که جز گرد یتیمی دامن پاک گهر گیرد؟

مکن از تیره روزی شکوه هنگام تهیدستی

که بی منت چنار تنگدست از خویش در گیرد

به اهل حق نپردازند صائب باطل آرایان

مگر منصور را دار فنا از خاک برگیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟

سپند ما مگر زان آتشین سیما خبر گیرد

زاحوال هواداران مشو غافل زبسیاری

که از هر ذره خورشید جهان آرا خبر گیرد

غم عقبی نگردد گرد دل آزاد مردان را

که از دنیا خبر دارد که از دنیا خبر گیرد؟

زمشت خار ما ای ابر رحمت سرگران مگذر

که با آن کثرت از هر موجه ای دریا خبر گیرد

نه از قاصد شکایت نه زمرغ نامه بردارم

که از خود بیخبر گردد کسی کز ما خبر گیرد

به پای مرغ می خارد سر شوریده خود را

زخار پا کجا مجنون بی پروا خبر گیرد؟

شود گردکسادی سرمه انصاف گوهر را

مگر در عهد خط آن ظالم از دلها خبر گیرد

سپرداری کند از موم سبز آیینه خود را

گر آن آیینه رو از طوطی گویا خبر گیرد

زبیدردی به فکر دردمندان کس نمی افتد

مگر ما از دل افگار و دل از ما خبر گیرد

بغیر از گردباد امروز در دامان این صحرا

که را داریم ما سرگشتگان کز ما خبر گیرد؟

زخونگرمان درین محفل نمی یابیم دلسوزی

مگر خونابه اشک از کباب ما خبر گیرد

دم جان بخش آخر کار خود را می کند صائب

اگر عیسی زبیماران به استغنا خبر گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

سبکسیر توکل کی پی هر رهنما گیرد؟

زمین بی نیازی نیست ممکن نقش پا گیرد

(زخورشید اختر ما تیره روزان کی جلا گیرد؟

چه پرتو چشم روزن از چراغ آسیا گیرد؟)

زمرگ تلخ پروا نیست بی برگ و نوایان را

چراغ تنگدستان خامشی را از هوا گیرد

ز ارباب طمع آزاد مردان می شمارندش

اگر پهلوی اهل فقر نقش بوریا گیرد

نه بر خود رحم دارد نفس نافرمان نه بر مردم

سگ دیوانه چون بیگانه پای آشنا گیرد

زخست تا نگیرد باز پس چشمش نیاساید

پر کاهی اگر از کشت گردون کهربا گیرد

زخورشید درخشان است نعل سایه در آتش

زهی غافل که جا در سایه بال هما گیرد

برد از راه بیرون هر دلیلی بی بصیرت را

به آسانی زدست کور هر طفلی عصا گیرد

زخون خویش غیرت می برم بر دامن پاکش

چسان بینم که آن دست بلورین را حنا گیرد؟

سیه دل شکوه از وضع جهان دارد، نمی داند

که عالم یوسفستان می شود چون دل جلا گیرد

نهالی را که رود نیل شایسته است میرابش

ز آب چاه کنعان تا به کی نشو و نما گیرد؟

چو دل شد آب، دست سعی از تدبیر کوته کن

که این دریا عنان اختیار از ناخدا گیرد

امید دستگیری دارد از مستغرق دریا

به مخلوق آن که از خالق زغفلت التجا گیرد

میان محرم و بیگانه فرقی نیست در غیرت

نخواهم خون من دامان آن گلگون قبا گیرد

زبس در خاکساری ریشه محکم کرده ام صائب

زپا افتد اگر استاده ای دست مرا گیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

زدیدار تو از یوسف زلیخا مهر برگیرد

چراغ دیده یعقوب از روی تو درگیرد

نه زاهد ماند نه میخواره از حسن جهانسوزش

که چون گردید آتش شعله ور در خشک و تر گیرد

در آب زندگانی موی آتش دیده را ماند

رگ جانی که پیچ و تاب از ان موی کمر گیرد

از ان عاشق به آتشهای رنگارنگ می سوزد

که آن روی لطیف از هر نگه رنگ دگر گیرد

ز سر پا کردگان را تا چه گلها بر سر افشاند

بیابانی که پای راهرو را در گهر گیرد

زخرمن جوی رزق، از خوشه چینان دست کوته کن

که مور پست فطرت دانه از مور دگر گیرد

سپر انداختم تا خون نباید خورد، ازین غافل

که این پیمانه چون شد سرنگون خون بیشتر گیرد

من آن لعل گرانقدرم بساط خاک را صائب

که بوسد دست خود هر کس مرا از خاک برگیرد

ادامه مطلب
شنبه 29 خرداد 1395  - 3:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095183
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث